دستم را دراز می کنم تا سس قرمز را از آن طرف میز بردارم که یکباره نور، لرزش شدید و صدای مهیب انفجار سرجا میخکوبم می کند. بر می گردم و می گویم: اِه، نمی بینید داریم شام می خوریم؟ و شلیک خنده میز خودمان و میزهای اطراف به هوا می رود. این یک قاب ماندگار از 12 روز جنگ در دل پایتخت ایران یعنی تهران است. شهری که از حدود سالهای 1367 این حجم از خشونت و انفجار را به خود ندیده است.

روز دهم جنگ است و خلوت و سکوت تهران دل آدم را فشرده می کند. فشار روانی و صف طولانی بنزین کم شده و می شود ماشین را بی ترس و دلهره تمام شدن بنزین بیرون آورد. میزنیم بیرون. اتوبان مدرس به طرز غیرمعمولی ترافیک دارد. متوجه می شویم گشت ایست و بازرسی است. وقتی به آنجا می رسیم که ماشینها را یکی یکی رد می کنند می‌بینیم تعداد زیادی پناهجوی افغانی را کنار دیوار نشانده‌اند. چند وانت و کامیونت را هم کنار نگه داشته و دارند بازرسی می کنند. سالها بود این حجم از ایست و بازرسی در سطح شهر نداشتیم. گله به گله و در هر خیابانی یکی برپا شده. بچه های کم سن و سال و ریقو، آدمهای خفن و ریش بلند، قیافه های ترسناک و ...

بعد از باغ فردوس که خلوتی و سکوت آن به شدت توی ذوق می زند تصمیم می گیریم برویم سمت ستارخان و اغذیه قدیمی نشاط. آنجا کمی وضع بهتر است. مردم تردد می کنند و چراغ خیلی از مغازه ها روشن است. بگی نگی صفی هم برای سفارش هست. به خاطر شرایط جنگی و تامین امنیت، بالکن طبقه دوم را تعطیل کرده اند و در مغازه دوم سر کوچه و بیرون آن مردم نشسته اند. تا غذا آماده شود بهترین تفریح، رصد نور و صدای مبارزه پدافند و ضدهوایی ها با ریزپرنده ها یا جنگنده های اف 35 است. آسمان به یکباره سراسر نور و بعد صدای وحشتناک می شود. کمی خاموش می شود و دوباره شروع می کنند. روی میزهای غذا دیدنی است. وسط خیارشور و پیاز جعفری یک شلیک مسلسلی پدافند، قاشق اول دنر در باگت یک انفجار ناشی از زدن جایی، وقت ریختن سس سفید نورانی شدن آسمان، وقت ریختن سس قرمز، صدای ضدهوایی ها و بعد انفجار، به وقت گاز زدن به لقمه هم که همه سرها رو به آسمان است. آسمانی که نمی دانی چه تقدیری برایت رقم زده. آیا هدف موشک، شلیک یا ریزپرنده بعدی تویی یا جایی دور، اما به جان هموطنی رنجور؟

1 تیر 1404

روز دهم جنگ، تهران