"اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می شود"

نمی دانم آیا تا به حال در شرایطی قرار گرفته اید که قرار است کاری انجام دهید و همه جوانب کار را با دقت از نظر گذرانده اید و همه نوع احتیاط و دوراندیشی به کار برده اید، ولی بازهم یک اتفاق ناخواسته می افتد و به نوعی کار خراب می شود؟ در جهان در چنین شرایطی به قانون مورفی اشاره می کنند. اساس قانون مورفی بر بدبینی است اما به گونه ای کنایه آمیز شرایط واقعی را توضیح می دهد.

من خیلی با این مساله رو به رو شده ام. به خصوص در برگزاری همایش ها و کلاسهای آموزشی. واقعا سخت است. جلو جمعیت انبوهی باشی و همه چشم انتظار و کارها خراب شود. حتما خیلی از دوستان این وبلاگ این خاطره ها را به یاد دارند. به خصوص در ارتباط با تجهیزات رایانه ای این اتفاق خیلی افتاده است. چندتایی از آنها را که یادم هست اینجا می نویسم.

  1. همایش بزرگ و ملی "رویکردها و راهکارهای نوین در سازماندهی اطلاعات" انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران بود و من دبیر همایش. صبح روز اول همه تیم برگزار کنند که مدتها تلاش کرده بودند تا این همایش دو روزه را برگزار کنند، چشم انتظار افتتاح همایش بودند. لحظات به سرعت سپری می شد اما از مجری همایش یعنی خانم "محجوبه مشیری" خبری نبود. هر چقدر برنامه را کش دادیم و منتظر شدیم، خبری از ایشان نشد. بالاخره مجبور شدم پشت تریبون رفتم و اعلام کردم که من بدل مجری هستم. تا ایشان برسند برنامه را آغاز می کنیم و اداره می کنیم. خوشبختانه خانم مشیری با دو ساعتی تاخیر رسیدند.
  2. در تاریخ 10/4/1383 یک همایش برگزار کردیم با عنوان "همايش کتابداران و اطلاع­رسانان مراکز و موسسات تابعه سازمان آموزش و تحقيقات کشاورزي"که مخصوص کتابداران و اطلاع رسانان سازمان تحقیقات و آموزش کشاورزی بود. بازهم من دبیر همایش بودم. دو فیلم یک مربوط به سیلی که سالها قبل آمده بود و کتابخانه پژوهشکده فنی و مهندسی جهاد را ویران کرده بود و بعد آن را بازسازی کرده بودند و یکی هم فیلمی از انتقال و بازسازی کتابخانه مرکزی کشاورزی مرکز اطلاعات ومدارک علمی کشاورزی آماده کرده بودیم که در طول همایش پخش شود. روزهای قبل آن را تدوین کرده، چندبار امتحان کرده و در چند نسخه ذخیره کرده بودم. اما چشمتان روز بد نبیند. زمان پخش فیلمها که شد، هر چه کردیم موفق به پخش آنها نشدیم. جالب اینکه عصر همان روز فیلمها خیلی شیک و روان در رایانه اجرا شدند و هیچ مشکلی نداشتند.
  3. خردادماه سال ۱۳۸۳ همایشی در محل هتل المپیک برگزار شده بود. این همایش به گزارش فعالیتهای انجام شده در خصوص طرح جامع کتابخانه های عمومی کشور اختصاص داشت. من هم به عنوان مجری زیر طرح "ارتباطات، مجامع علمي و انتشارات کتابخانه هاي عمومي کشور" می بایست گزارش خودم را بعد از گزارش آقای دکتر فتاحی که مجری زیر طرح سازماندهی اطلاعات کتابخانه های عمومی بود ارائه کنم. برای اینکه کارم راحت باشد، قبلا یک لپ تاپ امانت گرفته بودم و همه داده های لازم را روی آن ذخیره کرده و آماده ارائه کرده بودم. به فاصله ده دقیقه مانده به ارائه گزارش، خواستم لپ تاپ را روشن کنم تا تغییراتی در اسلایدها بدهم. بازهم چمشتان روز بد نبیند که هر چه تلاش کردم و خودم را به آب و آتش زدم، رایانه با ما راه نیامد و روشن نشد. خوشبختان نسخه ای بر روی کول دیسکی که از آقای مهندس نقشینه قدیم (دکتر نقشینه فعلی) امانت گرفته بودم داشتم و توانستم روی رایانه دیگری آن را اجرا کنم و برنامه را ارائه کنم. جالب اینکه وقتی ارائه و پرسش و پاسخ تمام شد و پائین آمدم خواستم ببینم که لپ تاپ چه شده است و دکمه روشن کردن آن را زدم. خیلی سریع و راحت روشن شد و همه برنامه ها را هم اجرا کرد.
  4. سال گذشته، یعنی ۲۸/۴/۱۳۸۶ کارگاه آموزشی "خلاقيت براي كتابداران و اطلاع­رسانان"را در انجمن برگزار کردیم که دوست خوبم اقای دکتر حاجی یخچالی در آن کارگاه تدریس کرد. مدرس محترم یک فیلم در مورد بینش و خلاقیت آماده کرده بود که در کلاس نمایش دهد. وقتی فیلم اجرا شد هر چه کردیم که صدایی از رایانه خارج شود و شنیده شود، نشد که نشد. از قضا آن روز من لپ تاپم را که همیشه همراهم بود با خودم نیاورده بودم. صبح با خودم گفتم که نیازی به آن ندارم و آن را نیاوردم که بتوانیم در کلاس از آن استفاده کنیم. بالاخره شرکت کنندگان در کلاس بدون صدا فیلم را تماشا کردند و مدرس مجبور شد توضیحاتی در حین پخش فیلم بدهد.

جریان آشنایی من با قانون مورفی هم از این قرار بود که روزی فربد خان را که قرار بود در اولین عروسی رسمی زندگیش شرکت کند به آرایشگاه بردم تا موهایش را کوتاه کنم. جناب آرایشگر هم شروع به کوتاه کردن موهایش کرد. جالب اینکه فربد بر خلاف کودکی فرزاد خیلی آرام و صبور روی صندلی آرایشگاه نشست و لحظه به لحظه جریان شکل دادن به موهایش را دنبال کرد. وسط کار برق قطع شد و آرایشگر هم گفت که اگر قرار باشد که مدل مورد نظرش را خوب پیاده کند و فربد خان حسابی خوش تیپ شود، باید با ماشین برقی دور موهایش را ردیف کند. هر چه منتظر شدیم برق نیامد و به خانه رفتیم و وقتی برق آمد دوباره به آرایشگاه مراجعه کردیم. این بار برق بود اما آرایشگر ما نبود و هر چه نشستیم نیامد. برادر آقای آرایشگر که مثلا استاد هم بود، وقتی دید ما خیلی منتظر شدیم امد که لطفی به ما بکند و گفت که کارهای مانده بر روی موهای فربد را انجام خواهد داد. تا ما به خود آمدیم دیدیم که ماشین را  روشن كرد و تا نزدیک فرق سر بچه برد و آورد و سر آخر هم موهای فربد را مانند موهای سامورایی ها درست کرد و تحویل ما داد. کلی هم ذوق کرد که عجب موی توپی درست کرده است. من با دودلی فربد را به خانه بردم و شدیدا مورد اعتراض واقع شدم که این چه سر و رویی است که برای بچه درست کرده اند. مجددا مجبور شدم به آرایشگاه مراجعه کنم تا شاید ریخت و قیافه ای امروزی بتوانم برای فربد بیچاره درست کنم. وقتی رسیدیم، آقای آرایشگر مشغول نماز خواندن بود. مجله ای روی میز بود که گفتم خودم را سرگرم کنم. وقتی ورق می زدم تیتر قانون مورفی نظرم را جلب کرد. وقتی خواندم دیدم که چقدر منطبق با شرایط آن زمانم بود. ما می خواستیم فربد را تر و تمیز و خوش تیپ کنیم برای عروسی، حال آنکه قانون مورفی یک بار دیگر اجرا شد و حالا کلی قیافه اش خنده دار شده بود. بالاخره هم با لطایف الحیلی آقای آرایشگر را راضی کردیم که از خر شیطان پیاده شود و عطای مدل موی به روز را به لقایش ببخشد و موهای فربد را به شکلی مناسب و آدمیزادی در آورد. بعد هم دیدم این قانون مورفی چقدر در زندگیمان اتفاق می افتد بدون اینکه ما از آن مطلع باشیم.

شما چطور؟ آیا تا به حال از مصادیق قانون مورفی برایتان اتفاق افتاده است؟ اگر افتاده است، بنویسید و به میل من "zabedini@yahoo.com" ارسال کنید، تا در جشن یک سالگی وبلاگ که 22/5/87 است، منتشر کنیم؟

البته این وبلاگ هم به نوعی از مصادیق قانون مورفی توسط کتابداران حرف می زند.

 قوانین اصلی مورفی اینها است:

  • هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد نیست.
  • هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید.
  • چیزی که ممکن است خراب شود، خراب می‌شود.
  • اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد، آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.

نتیجه

اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب می‌شود.

 

فرزاد و فربُد