ایگور قوطی خالی ردبول را از کنار دنده برداشت و گفت تو چیزی می خواهی و من گفتم "ناو" و فقط جاست فور واچینگ می آیم. رفتیم توی فروشگاه و یک قوطی بزرگ ردبول برداشت. تعجب کردم که این موقع صبح ردبول برای چه می خواهد. همینطور که توی فروشگاه می چرخیدم به ذهنم آمد که اینها ردبول اصل است و عمرا در مملکت خودمان با این اطمینان از اصل بودن پیدا بشود یا اگر هم بشود ما دلمان نمی آید خدا تومن بدهیم و بخریم. من هم یک قوطی معمولی برداشتم که ایگور یک بسته توپی گرد بهم داد و گفت خوشمزه است و قروت است. دیدم همان کشک خودمان است و اصلا قره‌قروت هم از همین خاندان است اما کمی عصبی تر که ترشش کرده.

از همان کله سحری که در فرودگاه ایگور را دیدم و البته قبل ترش که حامد زنگ زده بود به تاتیانا ورخاطوروا، اسم بورابای یا باراربای (Burabay) معروف به سوئیس قزاقستان در ذهنم حک شده بود و لحظه شماری می کردم برای زیارت و طواف در اطرافش. گویی که اگر قزاقستان بیایی و بارابای را درنیابی، زیارتت قبول واقع نخواهد شد. صبح روز پنجشنبه 30 مرداد 1404 صبحانه خوردم و کمی هم نوشتم و و منتشر کردم تا ایگور خبر داد که رسیده. دم در هتل دنبال همان پرادو چشم می چرخاندم اما دیدم دورتر صدای بوق آمد و با یک ماشین آفرودطور دارد علامت می دهد.

تا اینجای سفر به طور معمول در بخش شرقی آستانه تردد داشتیم و مسیرها کمابیش برایمان آشنا بود. حالا برای رسیدن به جاده ای که به سمت شمال قزاقستان می رفت، باید جناح غربی شهر را طی می کردیم تا از کمربندی که دوری هم به اطراف شهر می زد به جاده شمال برسیم. نزدیکترین بنایی که از جلویش رد شدیم و خیلی طاقتم طاق شده بود برای دیدنش، مسجد جامع نور سلطان با آن بنای عظیم و اغواگر و سفید و فیروزه ای بود. ایگور گفت که اینجا فردا خیلی شلوغ می شود و پرسیدم چرا؟ گفت که همه مسلمانهای آستانه برای نیایش می آیند که خاطرم آمد فردا جمعه است و احتمالا منظورش نماز جمعه است.

وارد جاده ای شدیم که در اطرافش علفزارهایی سبز و زرد بود و نشان از پائیز زودهنگام داشت. درختان با فاصله ای از آسفالت جاده ولی به طور منظم و مداوم در دوطرف ادامه داشتند که خوانده بودم و ایگور هم تائید کرد که وقت نورسلطان نظربایف، معمار قزاقستان، در همان اوقاتی که کشور استقلال پیدا کرده، به خاطر بادخیز بودن کشور، همه اطراف یعنی چیزی نزدیک به 40 هزار هکتار (یا کیلومتر) را درختکاری کنند تا کشور از گزند بادهای مخرب و زننده در امان باشد (تبارک الله به این تدبیر).

ایگور روس یا قزاق زبان و من فارسی زبان، حالا باید به واسطه زبان انگلیسی با هم ارتباط می گرفتیم. کمی که رفتیم به نظرم رسید در مجامع رسمی و تخصصی انگلیسی گفتن به مراتب راحت از گفتگوهای روزمره و ابراز احساسات است. چرا که آنجا حجم زیادی عبارات و اصطلاحات تخصصی را به کار می گیری که سالها شنیده ای یا در متون و ترجمه ها استفاده کرده ای و مفاهیم حوزه هم کمابیش الگوی مشابهی دارند. اما در گفتگوهای روزمره با ده ها و صدها موضوع متنوع مواجه می شوی که ده ها و صدها واژه را می طلبند. در برنامه اکنون شنیده بودم که تنها زبان مادری است که هنگام استفاده از آن شما انرژی مصرف نمی کنید و هر چقدر هم به زبانهای دیگر تسلط داشته باشید بازهم برای تکلم به آن زبانها انرژی مصرف خواهید کرد ولو اندک. و فکر کردم بیچاره ایگور چه سختی می کشد که هم باید رانندگی کند، هم به زبان نامادری اش یعنی انگلیسی صحبت کند، هم به عنوان یک تورلیدر مهربان تمامی کشورش را به صورت فشرده به معرفی کند. یاد آن خاطره دوستم افتادم که می گفت با راننده ای که به یکی از زبانهای محلی ایران صحبت می کرد راهی سفر شدیم و من شروع کردم با او صحبت کردن به زبان فارسی و جوابهای منقطع و کوتاه می داد. کمی که گذشت و من ادامه دادم یکباره به حالتی عصبانی کنار جاده ایستاد و دستی را کشید و گفت: ببین آقای مهندس من یا می توانم رانندگی کنم یا فقط فارسی حرف بزنم، دوتاش با هم نمی شود.

در کنار جاده باغات و مزارع مختلف به چشم می رسید و نیمه زرد بودن آن نوید پائیز زودهنگام منطقه سردسیر شمالی را می داد. اما چیزی که به شدت متفاوت بود و به چشم می آمد، گله های فراوان اسب های زیبا بود که حال چرای آزاد در دشتها بودند. اسبهای رنگارنگ از کهر، سپید، سیاه گرفته تا حنایی و نسکافه ای و رنگهای عجیب دیگر. اسبهایی کشیده و خوش قد و بالا که دیدنشان آدم را مسرور می کرد و مفهوم آزادی بی قید و شرط و آزادگی از هر قید و بندی را به ذهن جاری می کرد. همانقدر که ما در سرزمینهای شمالی کشورمان گاوهای رها و در حال چرا را می بینیم، چندین برابر آنها اسبهای رها در این دشتها به چشم می آمد. اسب موجود زیبایی که است که یکی از نمادهای زندگی قزاقی هم به شمار می آیند؛ آنقدر که یکی از القاب قزاقستان "سرزمین اسبهای وحشی" است. یکی از معدود کشورهایی که از اسب هر گونه بهره برداری می کنند که آخرینش سواری گرفتن است. گوشت اسب بسیار پرطرفدار است و غذاهایی مثل "بش بارماق (پنج انگشت)" و "لاگمان" در همه جا رایج است. شیر و کشک و سایر فراورده های لبنی و پوست و استخوان اسب هم کاربردهای زیادی دارد.

در طول مسیر حدودا چهار ساعته یک دور کامل آداب و رسوم و داشته ها و نداشته های هر دو مملکت را با هم مقایسه تطبیقی کردیم. عادات و اخلاقیات همدیگر را زیر و رو کردیم و دوباره دریافتم که مردم قزاقستان چقدر مهربان و مهمان دوست هستند و چقدر مردمان دنیا، فارغ از سیاست و کشمکشهای سردمداران خام اندیش، به هم نزدیکند و از بودن با هم لذت می برند. ایگور دو فرزند دختر و پسر داشت و عاشق هیجان در دل طبیعت و سفر بود. از ماهیگیرهایش در جاهای مختلف و خطرپذیری اش در سفرها و گیر افتادنش در برفهای سنگین و کولاکهای وحشتناک و البته دماهای منفی 40 درجه قزاقستان گفت. کشورهای زیادی را رفته بود و روسیه را دوست داشت و از چین خوشش آمده بود. و مهمتر از همه دوست داشت روزی در آزادی و بی‌خطریِ ایران، آن را ملاقات کند. ناگفته نماند تا قبل از جنگ 12 روزه که هنوز داغش بر دلمان تازه بود، بیشتر امید داشته که ایران را ببیند و گفت که سفرهای بیشمار تجاری مادرش به ایران، با خاطره هایی شیرین و تصویر مردمانی فرهیخته و مهربان در ذهنش نقش بسته.

هر چقدر به آخرهای سفر و منطقه بورابای نزدیک می شدیم سبزه ها و جنگلها بیشتر و مناظر زیباتر می شد. در آخرین قطعه سفر وارد جاده ای باریک و دوطرفه شدیم و لحظه هایی فکر می کردم در جنگلهای عباس‌آباد خودمان به سمت کلاردشت در حرکتیم. البته میزان سبزی اینجا کمتر اما درختان انبوه تر بودند. تعداد خودروها بیشتر و حال و هوای آنها نشان از عیش و عشرت آخر هفته ای دلنشین در پایان تعطیلات تابستانی را داشت. ایگور از روی پلاک ماشینها توضیح می داد که ماشینها از کشورهای روسیه، چین، ازبکستان، یا حتی افغانستان هستند. چرا که ورود آنها بدون ویزا و با تشریفات کم گمرکی و مرزی همراه است. به همین خاطر خیلی طبیعی است که یک چینی آخر هفته اش را در بورابای یا یک قزاق تعطیلاتش را در شانگهای بگذراند گویی رفته است تا کاشان و برگردد (البته مساحت این دو کشور که از بزرگترین کشورهای جهان به شمار می آیند کمی مسیرها را طولانی تر می کند).

فکر می کنم حدود 300 کیلومتر راندیم و در تقریبا ساعت 13 بود که رسیدیم به مقصد. ایگور پرسید که دوست داری ناهار بخوریم و بعد برویم به تفریح و صعود یا بعد از برگشت ناهار بخوریم. من گفت که اگر مسیر طولانی است و نیاز به انرژی دارد بهتر است الان ناهار بخوریم. او هم در جواب گفت، پس می رویم بالا و بعد از برگشت غذا می خوریم چون سنگین می شویم. و اینگونه بود که خیلی دموکراتیک قضیه حل شد و ماشین را پارک کردیم و به سمت قله کوهی که نشان داد راه افتادیم. ناگفته نماند که از صبح، آسمان مخملی از ابر سیاه بر خود کشیده بود و رنگ و بوی بارانی شدید داشت.

نوشته شده در پنجشنبه 27 آذر 1404 در کتابخانه ملی ایران (با تشکر ویژه از محمد آقای مزینانی که رایانه خودش را در اختیارم قرار داد).