نگاهی مشکوک به من انداخت و با تردید و تحکم گفت امتحان داری؟

گفتم دارم.

گفت کارتت کو؟

گفتم کارت ندارم، استاد مدعو هستم.

گوشهایش تیز شد و برگشت کمی دقیق تر نگاه کرد و با همان لهجه اش گفت: اینجا نمیشه، دانشجو اگه امتحان نداشته باشه نمی تونه بره بالا.

گفتم ولی من استاد درسم و دانشجوها منتظرند و باید بروم امتحان بگیرم.

اینبار با بیخیالی بیشتری که یعنی خودتی پشتش را به من کرد و گفت: روزی صدتا میان اینجا و همینجوری میخوان کلک بزنن، منم که هویج نیستم.

دیدم هیچ راهی نداره. رفتم پیش نگهبان دانشکده و گفتم لطفا زنگ بزنید به آقای دکتر پورخوشبخت و بفرمائید که من برای امتحان آمده ام اما اجازه بالا رفتن نمی دهند. وقتی نگهبان بعد از هماهنگی به همراه من آمد و به آقای خدماتی گفت ایشان استاد هستند و باید بروند برای امتحان گرفتن، هنوز هم باور نمی کرد و با شک و تردید در آسانسور را باز کرد.

خاطره بالا، مربوط به اولین امتحانی بود که باید از دانشجوها می گرفتم. سال 1381 بعد از فارغ التحصیلی در مقطع کارشناسی ارشد (17 اردیبهشت 1381) به عنوان مدرس مدعو به دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی پا گذاشتم و درسهای سازماندهی اطلاعات را برای دانشجویان کارشناسی کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی تدریس می کردم. در آن دوران دانشکده پیراپزشکی نظم و ترتیب خاصی داشت و همه چیز مرتب و دقیق بود. وقت امتحانات که می شد، چون ساختمان (در ابتدای خیابان دربند) چند طبقه بود و باید از آسانسور استفاده می کردیم و ظاهرا پله هم نداشت، کنترل ورود به ساختمان برای امتحانات از همان ابتدای آسانسور شکل می گرفت که باید دانشجویان کارت دانشجویی نشان می دادند و اگر طبق برنامه امتحان داشتند می توانستند بروند بالا در غیر این صورت غدغن بود. به نظر آقای خدماتی که مسئول کنترل تردد بود، آنقدر جوان آمده بودم که به سیسم نمی خورد استاد باشم و هیچ جوره توی باورش نمی گنجید یه الف بچه بخواهد تدریس کند.

روز 15 اردیبهشت 1404 مراسمی برای روز معلم در دانشکده به همت دانشجویان برگزار شده بود و آقای دکتر پرداختچی فرمودند: یک معلم باید بتواند بفهمد، بفهماند و فهمیده شود. به نظرم رسید که بیش از دو دهه تجربه تدریس من با خاطره های مختلف و تجربه های جذابی همراه بوده است که اگر چه نمی شود همه آنها را نوشت اما می شود رد و نشانی از این همه لحظه های لذت بخش به جای گذاشت.

سراسر شور و انرژی بودم و هنوز هم تعجب می کنم که چطور آن وقتها می توانستم این همه ساعت تدریس کنم. وقتی همان سال از دانشگاه علوم پزشکی ایران کارشناسی ارشد کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی گرفتم، استادم خانم بهار رهادوست گفت که من سالهاست سازماندهی اطلاعات تدریس می کنم و مدتهاست می خواهم این درسها را واگذار کنم اما فرد مناسبی را پیدا نکرده ام. حالا با شناختی که از تو پیدا کرده ام و علاقه و تخصصی که داری، بهترین فرد برای جایگزینی من در این درسها هستی و از مهر 1381 تدریس درسهای سازماندهی اطلاعات 4 و 1 در دانشکده مدیریت و اطلاع رسانی دانشگاه علوم پزشکی ایران به من واگذار شد. همان ترم استاد محمدرضا علی بیگ که قرار بود در دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تدریس کند به خاطر مشکلاتی نتوانست حاضر شود. من بعد از فارغ التحصیلی یک نامه هم به خانم دکتر مریم کازرانی که آن وقت مدیر گروه این دانشکده بود نوشته و شرح داده بودم که تجربه کار سازماندهی دارم و علاقه من به تدریس. دست بر قضا یک هفته از شروع ترم گذشته بود که از روی ناچاری یا هر دلیل دیگری با من تماس گرفتند و من هم در دم قبول کردم و تدریس در آن دانشکده هم شروع شد. درسهای سازماندهی اطلاعات 3 واحد بود که دو واحد نظری و یک واحد عملی داشت. یعنی باید 5 ساعت تدریس می شد و همه را هم در یک روز می گذاشتند. یکشنبه ها به صورت کامل روز تدریس بود. از صبح ساعت 8 می رفتم دانشگاه ع پ ایران تا ساعت 12 و گاهی سراسیمه می رفتم محل کارم (مرکز اطلاعات و مدارک علمی کشاورزی در ولنجک) و ناهار سریعی می خوردم و خودم را می رساندم دانشکده پیراپزشکی. گاهی هم مستقیم می رفتم و در آنجا ناهاری دست و پا می کردم. کار سازماندهی هم به صورت عملی و کار با منابع بود که بسیار انرژی می گرفت اما شیرین بود و خسته نمی شدم.

سال 1384 که دانشجوی دکتری دانشگاه شهید چمران اهواز شدم، در ترم دوم در دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور اهواز کار تدریس را ادامه دادم. دانشجوهای پر انرژی و شوخ و شنگی داشتم که هنوز هم رفقای خوبی هستند. هوای اهواز خاکی بود و اصلا نمی شد ماشین را تمیز نگه داشت. یکی از سوژه های دانشجوها نوشتن شعارهای "لطفا مرا بشوئید" یا "حاجی جنگ تمام شده و استتار لازم نیست" یا "سازمان بهداشت جهانی who به شما اخطار تمیزی می دهد" بود.

در آن سالها تب استفاده از اینترنت و کامپیوتر به شدت بالا گرفته بود و جایگزین وسائل کمک آموزشی غیردیجیتال گذشته شده بود. اما افراد کمی بودند که به این ابزارها دسترسی داشته یا امکانات آنها را داشته باشند. من به دلیل کار در مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد که یکی از مراکز علمی و فناورانه پیشروی کشور بود و به جرات می شود گفت دهه 1380 کتابداری و اطلاع رسانی کشور تحت تسلط گفتمان و رویکرد آن مرکز بود، به این چیزها دسترسی و آشنایی داشتم. یک کامپیوتر قدیمی در کارگاه بود که با مصیبت نرم افزارها و قفل سخت افزاری آن را نصب می کردیم و با بدبختی به اینترنت متصل می شدیم و چون ویدئو پروجکتور هم نبود مانیتور را در ارتفاعی می گذاشتیم که همه ببینند و به دانشجوهای مشتاق مسائل فناورانه و نرم افزاری و اینترنتی را آموزش می دادیم.

بعد از فارغ التحصیلی از دوره دکتری دوباره برگشتم به تهران و تدریس در دانشگاه خوارزمی، علوم پزشکی ایران و علامه طباطبایی را شروع کردم. اما اینبار همه در مقطع کارشناسی ارشد بود و معمولا ذخیره و بازیابی اطلاعات تدریس می کردم. رویکردهای جدیدی از دوره دکتری آموخته بودم و روح پژوهشگری در من تقویت شده بود که باعث می شد تلاش کنم این را به دانشجوها هم منتقل کنم و حتما از آنها پژوهش جدی و انتشار آن را بخواهم.

در دوره کارشناسی دانشگاه فردوسی مشهد (1370 – 1374) درسهای عملی مثل سازماندهی را زیر نظر استاد حسن جاویدی می گذراندیم. ایشان استاد مسلم و مسلط درسهای رده بندی به ویژه دیویی بودند و خیلی خوب ما را عمل گرا بار می آوردند و همیشه هم نمره های خوب می گرفتیم و هم موفق شده بودیم پروژه عملی فهرستنویسی قبول کنیم و درآمد داشته باشم. اما اشکال کار در این بود که فلسفه این کار را به ما نمی گفتند و اگر چه با مهارت و سرعت می توانستیم از طرح های رده بندی، سرعنوانهای موضوعی، NUC و ... استفاده کنیم اما نمی دانستیم اینها به چه دردی می خورند. به همین دلیل تصمیم گرفتم هر وقت مدرس شدم حتما اول فلسفه کار را بگویم و بعد مهارت را بیاموزم. ضمن اینکه، تجربه نشان داده بود اساتیدی که جایی در کتابخانه یا مرکز اطلاع رسانی شاغل به کار هستند و از نزدیک درگیر کارهای کتابخانه اند، به مراتب در انتقال مفاهیم به ویژه درسهای علمی موفق تر هستند. هم موضوع را کاربردی متوجه شده و تدریس می کنند و هم برای هر کاری ده ها مثال کاربردی دارند که به تفهیم موضوع کمک می کند.

در دانشگاه خوارزمی که تدریس می کردم، عصرهای پائیز صدای طوطیهای محوطه دانشگاه لذت بخش بود و بعد از کلاس مراسم رفتن به کافه معروف و قدیم "اریانت" را داشتم که برای رفع خستگی و رفتن به نوستالژی نزدیک به صدسال پیش خیلی دلنشین بود. در یکی از غروبهای پائیز و همین کلاسها، یک دانشجوی مشتاق قدیمی دفتری را آورد و به کلاس داد و رفت. وقتی ورق زدم دیدم جزوه های درس سازماندهی سالهای پیش است که با تکیه کلامهای من و نقاشی های جذاب تزئین شده که احساس خیلی شیرینی را از اثربخش بودن گفته ها و درسها در من پدید آورد.

تجربه تدریس در دانشگاه علامه طباطبایی هم جالب بود. درس ذخیره و بازیابی اطلاعات در مقطع ارشد را تدریس می کردم اما به سبکی جالب. آن وقتها این دانشگاه رئیسی به شدت تندرو داشت که طرح تفکیک جنسیتی را پیاده کرده بود. به همین خاطر، من از ساعت 2 تا 4 به دخترها و از ساعت 4 تا 6 به پسرها همان مطالب را تدریس می کردم که همیشه جای سوال داشت که چرا باید این تفکیک اتفاق بیافتد.

از ابتدای سال 1393 هم کامل و جامع منتقل شدم به دانشگاه شهید بهشتی و دیگر کار و زندگی ام با تدریس و معلمی عجین شد. ماجرای آمدن به دانشگاه بهشتی هم جالب بود. راستش، معیار من در انتخاب دانشگاه برای انتقال خنده دار و عجیب بود. ورای همه مسائل علمی و دانشی، برای من محل جغرافیایی دانشگاه مهم بود. اینکه در جای مناسبی باشد و داخل طرح ترافیک (اصلی و آلودگی هوا و زوج و فرد نباشد). به همین خاطر اولین گزینه ام دانشگاه تربیت مدرس در پل گیشا بود که همه همدوره ایهای ما یک سر آنجا رفتند برای مصاحبه و آخر هم کسی جذب نشد.

یک روز مردادماه 1392 می خواستم بیایم دانشگاه شهید بهشتی که دکتر اصنافی را ببینم که عضو هیات علمی اینجا شده بود. در اتفاقی غریب و عجیب آن روز داغ تابستانی باران آمده و همه جا را شسته بود. درختهای دانشگاه شسته و تمیز و هوا به شدت دلخواه شده بود. آن وقت اتاق امیر مشرف به درکه و اوین بود و منظره تابستانی خنک و سرسبز با کوه های درکه و سعادت آباد دلم را برد. همانجا تصمیم گرفتم که برای انتقال به دانشگاه شهید بهشتی اقدام کنم که اردیبهشت سال 1393 اتفاق افتاد.

خاطره های دانشجوها که خود کتاب مفصلی است. اما یکی از برجسته ترین آنها دانشجوی خوبی بود که مصمم شده بود انصراف بدهد و پایان نامه را نیمه کاره رها کند و با برگه انصراف آمده بود. خیلی شدید مخالفت کردم و تحت هر شرایطی بود نگذاشتم که این کار را بکند که خوشبختانه ماند و الان هم یکی از بهترینها است.

دانشجویی داشتیم که مشکلاتی داشت و به علت فشار روانی و جسمی زیاد، وقتی داشت لحظات پایانی جلسه دفاعش را طی می کرد دیدم یواش یواش سرش رفت پائین و تالاپی افتاد روی لپ تاپ. آنقدر تحت فشار قرار گرفته و خسته شده بود که غش کرد و کلی ماجرا داشتیم.

اینکه دانشجوهایم در طول بیش از 20 سال به مدارج عالیه رسیده اند باعث خرسندی و خوشحالی است. اگر بخواهم نام ببرم فهرست بلند بالایی می شود اما می دانم که حداقل بیش از 20 نفر آنها دکتری گرفته اند و در دانشگاه ها و مراکز مهم تدریس یا پژوهش می کنند یا مسئولیتهای بالا دارند. دوست می داشتم که اسامی همه را به خاطر داشتم و یک یک می نوشتم و مراتب افتخارم را به آنها اعلام می کردم.