ویش لیست
عید هم آمد و رفت. با سرعتی باور نکردنی. نزدیکیهای اتمام تعطیلات نوروز جوک قشنگی فرستاده بودند که آقا این ده روزه چطور گذشت؟ من اعتراض دارم و "درخواست ویدئو چک" میکنم. و این نه حکایت همین عید که حکایت زندگی ما است. تا به خود میآئیم و تصمیم میگیریم که زندگی کنیم، یا دیگر نمیتوانیم یا باید کولهبارمان را بربندیم و برویم.
یکی از کارهایی که توی این چند ساله اخیر در ابتدای سال انجام میدهم – و البته نمیدانم از کی یاد گرفتهام – این است که در ابتدای سال یک ورقه کاغذ پاکیزه بر میدارم و با خط خوش بالای آن مینویسم "ویش لیست" یا "خواستنیها" و هر چه را که دوست دارم در این سال به آن برسم در آن یادداشت میکنم. در طول سال هم بعضی چیزها را که ناگهان خواستنی میشوند به آن اضافه میکنم و این داستان همینطور تا آخر سال ادامه دارد. بعضی وقتها هم چیزهایی وارد آن میشود که بعدا در هنگام مرور آنها کمی خندهدار به نظر میرسند. مثلا سال گذشته در فهرست خواستنیهایم نوشته بودم "تعمیر دوش حمام" (که البته و خوشبختانه تعمیر شد). اما این فهرست، قدرت و تاثیر عجیبی دارد. طوری که آدم خودش هم باورش نمیشود. انگار تا وقتی که چیزی را ننوشتهای قدرت نفوذ و اقدامی نمییابد. اما وقتی آن را به کاغذی به امانت میسپری، تمامی کلمات به نیروهای نامرئی بدل میشوند و کارستان میکنند. طوری که واقعا باور میکنی که: اثر كمرنگترين نوشتهها از پررنگ ترين گفتهها بيشتر است. فهرست خواستنیهای پارسالم را که مرور میکردم با تعجب دیدم که سختترین و دستنایافتنیترین چیزهایی که در آن نوشتهام و خیلی هم باوری به محقَق شدنشان نداشتهام، تقریبا همه به انجام رسیده و الان نه تنها یک رویا و آرزو که بدل به خاطره شدهاند.
تعطیلات نوروزی امسال، اولین تعطیلات نوروزی بود که بعد از نزدیک به 20 سال واقعا تعطیل بودم. یعنی دیگر مثل هر سال دغدغه مرخصی گرفتن و حضور در محل کار ولو یک روز هم شده و این حرفها را نداشتم. چون به مدد سیستم آموزشی گل و گلستانمان، که همه چیز تعطیل است و اگر هم بخواهی بیایی و بروی سر کار، جایی و امکانی برای آن نیست، ما هم در تعطیلی مطلب بودیم. تعطیلی که گویی کل سیستم فکری آدم را ریسِت میکند. این تاثیر به ویژه در اولین جلسه کلاس و در مواجهه با دانشجویان کاملا مشهود و تابلو بود و انگار به جایی غریب آمده بودند. طوری که وسط کلاس به طنز بهشان گفتم که دوستان اینجا دانشگاه است و این هم کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات است و شما هم دانشجوی این کلاس هستید و در کلاس معمولا درس میخوانند. روز دهم عید که شد دیگر از خود بیخود شدم و به معنای واقعی کلمه از تعطیلات و بیکاری و بیعاری ناشی از آن به تنگ آمدم و پایم را در یک کفش کردم که الا و بلا باید صبح علیالطلوع حرکت کنیم و به تعطیلات خاتمه بدهیم. با خودم فکر میکردم این آدمهایی که صبح تا شب بیکار هستند و دائم یا خوابند یا پرسه میزنند چطور با خودشان کنار میآیند و می توانند چنین وضعی را تحمل کنند. روزهای قبل از عید که معمولا شلوغ و کارها به هم پیچیده است و دمار از روزگار آدم در میآورد، چقدر دلم میخواست که تعطیل بودم و استراحت میکردم. اما حالا در انتهای تعطیلات واقعا و از ته دل آن شلوغی و کارهای پشت هم را میخواستم و دلم برایشان لک زده بود و آخرش هم نتوانستم پاسخی برای این سئوال پیدا کنم که آدمهای بیکار چطور از این همه بیکاری و خواب خسته و کلافه نمیشوند و تغییری در وضع خود نمیدهند.
از زمان دانشجویی یکی از جذابیتهای عید – در کنار همه جذابیتهای دیگرش- برایم این بوده که تغییرات بهار را کامل احساس کنم. به این قرار که طبق تقویم دانشجویی -که معمولا دو سه هفتهای با تقویم رسمی و آموزشی فرق دارد- از دهم، پانزدهم اسفند تعطیلات زودهنگام نورزوی را به خودمان ابلاغ میکردیم و اگر حس و حالش بود باز هفته اول بعد از تعطیلات عید را نمیرفتیم و در مجموع چیزی نزدیک به یک ماه تعطیلی برای خودمان میتراشیدیم. وقتی از مشهد میآمدیم درختها همه لخت بودند و منظرهای بیروح و زمستانی از آنها در ذهنمان حک شده بود. اما نزدیکهای 20 فروردین که به مشهد بر میگشتیم، همه درختها تازه سبز شده بودند و برگهای تر و تازه و سبز بهاری که هنوز سیاه و دودگرفته نشده بود بر شاخهها و در و دیوار خودنمایی میکرد. برای لمس و حس کردن این صحنه زیبا و دلانگیز، معمولا طوری برنامهریزی میکردم که صبح و در هوای روشن به مشهد برسم و این زیبایی و سرسبزی و تغییر، برایم ترجمان واقعی بهار بود و هنوز هم بعد از سالیان سال "آن قابهای صبح بهاری" در خاطرم مانده و فراموشم نمیشود.
طبیعت
بهار را بهانه میکند
که رخت و رخ عوض کند
بگشای پنجرهی دل را
بهار
در فاصلهی یک نفست
تو را نگاه میکند
بهار را
به خانهی دلت ببر
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...