یکی از خوانندگان محترم وبلاگ که به قول رسانه‌ای‌ها نخواست نامش فاش شود، متنی را نوشته و فرستاده و خواسته که در وبلاگ منتشر شود. هر چند که آئین نانوشته این وبلاگ این است که هر چیزی و حرفی روشن و شفاف و شناسنامه دار باشد، اما من به نمایندگی از طرف خوانندگان وبلاگ دلم نیامد که به این دلیل نوشته دلنشین این خواننده محترم را به دلیل اینکه اصرار داشت نامش ذکر نشود، نادیده بگیرم. حال قضاوتش با خود شما که آیا کار درستی کرده‌ام یا خیر؟

*********

آقای زین العابدینی

با سلام

من از خوانندگان وبلاگ شما هستم. همه مطالب شما را می خوانم و حتی خیلی وقت‌ها بر می گردم و مطالب قدیمی را هم می خوانم. البته آنها که خوشم می آید را دوباره می خوانم. گاهی هم برایتان نظر می گذارم. اما این مطلب آخری شما که اسم "کهنه عشق" بود، خیلی روی من اثر گذاشت و خیلی خاطراتی زیاد را برایم آشکار کرد. توی نظرهایتان این را نوشتم ولی دیدم خیلی زیاد شده. حالا گفتم شاید شما روی من را بپذیرید و این مطلب را در توی وبلاگ خودتان بگذارید. اگر این کار را بکنید از شما متشکر می شوم. البته من نمی توانم مثل شما نوشته های خوبی درست کنم مخصوصا وقتی می خواهم یک نامه رسمی مثل این بنویسم. ولی دوستهایم می گویند وقتی متنهای ادبی می نویسم بدشان نمی آید.

*********

بعدِ این همه سال، حالا تو آمده‌ای و نشسته‌ای در آن صندلی مجاور. درست رو به روی من. اطراف تو آدم‌های آشنا و فامیلت هستند که برای منِ ده دوازده سال پیش ناآشنا هم نیستند. هیچ وقت ندیده‌امشان اما مثل اینکه همیشه  می‌شناختمشان. از همان وقت‌ها. همان وقتهایی که رز واقعا رز بود و رنگش چیزی از مخمل و ململ کم نداشت؛ و گل سرخ، عجب رنگ محرک و عشق‌زایی داشت. از آن وقت‌هایی که هر چه به تو مربوط می‌شد دلچسب و خواستنی و آشنای من بود. از آن وقت‌ها که ستاره‌های آسمان را هر شب دانه دانه می‌پائیدم و همه اش دل دل بود که آیا می شود با هم زیر این آسمان خیلی سیاه که من شاه سلطان آن در همه سالهای قبل از خوابهای شیرین تابستانی بوده ام، دراز بکشیم؟ و من عطر آن گیسوهای شبق‌مانندت را با صدای دوردست شغالها و زوزه گرگهای هم رزم شبانه ام در آن آبادی سعادت بار و هُرم نفسهای ملتهب تو بشنوم؟ و آسمانم را تکه تکه با اسمهای عجیب و غریبی که خودم و خیلی وقتها به همراه خیال تو برایشان انتخاب کردیم، را به مثال کادویی گرانبها پیشکش تو کنم؟ این هدیه چیز کمی نبود اگر می شد که به پایت بریزمش.

آخر خودت خوب می دانی که آن روزهای طلائی، که به یک نگاه حتی غضب آلود یا ترس آلودت از اینکه دیده شوی، و یک سر تکان دادن از پشت شیشه تان، نه در خیال که در عالم زیبای خودم چنان سرشار از غرور و عشق می شدم که نه فقط آسمان که کل کائنات را ملک طلق خود می پنداشتم و با غرور برای خودم لقبهای آنچنانی چون شاه سلطان و سلطان السلاطین و ... بر می گزیدم و از صبح تا رنگ گرفتن هوا که ردای سلطنت شبانه را بر دوش من بیاندازد، لحظه شماری می کردم و می گشتم و می گشتم تا به ملک سلطنتم یعنی شب برسم و تا موسیقی زیبای خیال تو بروم.

و حالا بعد این همه سالها که بر ما گذشته، یک هوا آمده ای و درست آنجا مقابل چشمانم نشسته ای و دریغ خوانم که چرا آن وقت که حسرت این نگاه‌های سیاه و نازنین را داشتم، از من دریغ می شد و الان حاتم وار دارد مرا می خواند و باز افسوس که انگار آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.

از حالا می گریزم و دوباره پناه می برم به آن قصر رویایی عشق سرکش قدیمی که چون کهنه شرابی الان به دُردی ناب مبدل گشته. عشقی که لحظه و دقایقش را از بس در این سالها دوره کرده ام، همه اش را از بر می دانم. عجیب است که همان چند کلام اندکی که رد و بدل می شد همه اش عین مهری بر سنگ در دلم جا خوش کرده. و آن دقایقی که با تو همکلام بودم که دیگر تمامی القاب شاهان و شاهزاده های دنیا برایم کم بود.

و حالا بعد این همه سال و در بین این همه آدمهای ماتم زده و مغموم، تو درست آمده ای میز مقابل من را انتخاب کرده ای؟ هنوز هم همان فرشته رویایی هستی و سختی های زندگی زیباییت را مانا تر و گیرایی چشمانت را دو چندان تر کرده.

چشم به چشمت که می شوم، آن شرم دوران نوجوانی و دانشکده دوباره به سراغت می آید و چشم بر می داری ولی من نمی توانم. می دانم تو هم در درونت غوغاست و هی یاد این شعر می افتم که:

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

و یاد آن روزها می افتم که می آمدی با همان عجله همیشگی ولی می فهمیدم که چشمانت دو دو می کند و خوب که نگاه می کردی و پیدایم می کردی، سرت را پائین می انداختی و نقاب آن غرور لعنتی و آن حیای ویرانگر را روی آن قرص زیبا و چشمان گیرا می کشیدی و حتی درنگ نمی کردی که آتشی که خودت افروخته بودی را لختی نظاره کنی.

عجیب است که تو خودت هستی. با همان نگاه، با همان صدا، با همان ملاحت. نمی دانم آیا عقربه احساس من نمی خواهد حرکت کند و به امروز برسد و همه اش روی همان صورت و نگاه و عشق آتشین جوانی جاخوش کرده، یا تو همانقدر جذابیت و مهر و زیبایی را برای همیشه با خودت همراه کرده ای؟ افسوس که آن عشقی که می رفت سرچشمه یک عالم حرفهای شیرین و زندگی دلنشین باشد، هیچ گاه به ثمر ننشست. البته حالا که خوب نگاه می کنم و حسرتهایم را به گوشه‌ی ذهنم می رانم، از این بابت خوشحالم. نمی دانم ولی اگر آن عشق سوزناک به وصل منجر می شد، شاید الان ما هم مثل هزاران عاشق سینه چاک قدیمی، به آدمهایی روزمره و گرفتار در دهلیزهای تنگ و تاریک زندگی بدل می شدیم و نه از آن عشق خیری بود و نه این خاطرات شیرین دیگر مثل امروز اینقدر محبوب و مطلوب می نمود. حالا که خوب نگاه می کنم، می بینم انگار جدایی در کار نبوده. انگار تو همان طراوت و تازگی را برایم داری که تمام آن سالهای عشق و جوانی داشته ای. آنقدر این خیال پاکت و عشق مقدست در من زنده مانده و روحم را صیقل داده که انگار نه انگار که سالها گذشته و وصلی نبوده و خوشحالم که زنگاری در کار نیست که روزمرگی و عادت، چون غباری است که دیده نمی شود ولی آهسته و پیوسته می آید و چون زخمی خوش خیم اما بد باطن، یک روز روحی آزرده و تهی از عشق تحویلت می دهد.

اما عشقی که زندگی را روح ببخشد و شیرینی و حلاوت آن را مضاعف کند، چنان روحت را جاودان می سازد که هیچ وصلی، حتی لذت یک لحظه هجرانش را ندارد.

و حالا تو آن جا روی آن صندلی روبرویم نشسته ای، اما من دلم نمی خواهد تو را ببینم. همچنان دلم می خواهد از دهلیز چشمان نافذت بروم به گذشته های خوب خودمان. همانجا که عشق، زندگیمان را با گلبرگهای گل سرخ رنگ می زد. و ما هراسان در گوشه ای پنهانی به هم می رسیدیم و در سایه ترس و وحشت، از عشق می گفتیم و نفس های هم را لاجرعه سر می‌کشیدیم.

حالا که آمده‌ای و روی آن صندلی مقابل نشسته‌ای.....