زندگی در روستا لوازم و جوانب خودش را دارد. آدم وقتی تویش هست، مثل همه موقعیت‌های دیگر، فقط به سختی‌هایش فکر می‌کند. غافل از اینکه چه گنج ارزنده‌ای نهفته در این زندگی به ظاهر ساده و سخت. آن وقت‌ها، از اواسط اسفند زندگی آزاد ما در باغ و كوه و كمر شروع می‌شد و تا وسطهای  آبان، یعنی تا وقتی که برف می‌نشست و گرگ‌ها و شغال‍‌ها و گرازها، وقیحانه توی صورتت ذل می‌زدند و بهت می‌فهماندند که اینجا دیگر اقلیم ماست، ادامه داشت. آبان که می‌شود و برگ‌های سبز و زرد و قرمز و خلاصه هفت رنگ درختها می‌ریزد ما را می برد به آن دور دست‌های زندگی. به آنجا که کسی را نمی‌شد به زنجیر خانه بست.

بچه‌های روستا، اغلب روح سرکشی دارند. به این سادگی نمی‌شود آنها را مهار کرد. از بس که در طبیعت و بی‌محدودیت به گشت و گذار هستند. صبح مي‌شد، زندگي در باغ و بوستان شروع مي‌شد. البته بچه‌های روستاهای قدیم. از وقتی که برق وارد باغها شده است، حتی توی آن طبیعت و باغ و درخت و سبزه هم می بینی که بچه ها نشسته اند به گیم بازی کردن و فیلم دیدن.

اهواز، محله ای دارد به اسم شلنگ آباد. یکی از محله های نامدار آن است. وقتی اسم و وجه تسمیه آن محل را شنیدم یاد وضع خودمان افتادم. آخر به این دلیل این محله یه این اسم معروف شده بود که یک شیر آب داشته که هر کسی یک شلنگ به آن وصل می کرد و آب را به خانه اش می برده.

آن وقتها هنوز روستای ما آب لوله کشی درست و حسابی نداشت (البته الان هم ندارد). یک منبع آبی ساخته بودند که آب توی آن جمع می شد. این منبع توی کمرکش کوه بود که مثلا بالاتر از همه باشد و فشار آب نیافتد. اما روستایی که دو طرف یک دره بنا شده باشد و وسطش یک رودخانه رد شود، معلوم است که فشار آب به دامنه کوه رو برویی که خانه ما آنجا قرار داشت نمی رسد. فکرش را بکنید که پدر هم برای زندگی بهتر، زده و خانه خشت و گلی را خراب کرده و وسط گرمای استخوان کباب کن تابستان که آب خوردن گیر خودت هم نمی آید، باید آب برسانی برای بنایی. فکر خلاقانه اهالی به اینجا رسیده بود که هر کس یک شلنگ ببرد و بیاندازد توی منبع آب و تا خانه اش آب را ببرد. یکی از این شلنگها هم مال ما بود. شاید بشود گفت که تقریبا نزدیک به یک کیلومتر شلنگ داشتیم. شلنگی که اولش نو بود وخوب بود. اما بعدا شد جگر زولیخا از بس که تکه پاره اش کردند برای آب. اول صبح می بایست این مسیر را که همه اش کوه بود و سنگلاخ برویم و سر شلنگ را در منبع بگذاریم که آب شروع کند  به آمدن. چقدر هم سنتی می بایست این کار را می کردیم. نه موبایلی بود که زنگ بزنی و نه امکان دیگری. حساب می کردیم که چقدر فاصله تا آنجاست و بعد می رفتیم. سر مثلا نیم ساعت دیگر می بایست یکی شلنگ را می مکید تا آب بیاید. بعد می آمدی مثلا صبحانه بخوری. خبر می رسید که بدو آب قطع شد. می بایست این مسیر را از روی شلنگ بروی ببینی مشکل چیست. یا مردم از روی بریدگی ها آن قطع کرده بودند که آب بردارند، یا سنگ و ماسه ها آمده بود و شلنگ را گرفته بود. خلاصه، روزی چهار پنج بار این مسیر را می رفتیم و می آمدیم. و این شد اولین زمینه های رشد کوهنوردی در ما. جالب بود که اگر کسی نشانی خانه کسی را می خواست که نمی دانست، می گفتند این شلنگ قرمز را بگیر و برو می رسی به خانه‌اش.

توی مسیر این شلنگ ما چندتایی سنگ گنده بود که زیر آن لانه سگهای گنده و وحشی بود. وقتی می خواستیم برویم دنبال آب، می بایست جوری تنظیم می کردیم که با سگها رو برو نشویم. اما، بعضی وقتها که حال و حوصله داشتیم و آب داشت می آمد، سگهای بیچاره می بایست فکری به حال خودشان می کردند. یک روز که حالمان خوش بود و آب را رسانده بودیم، رفتیم سراغ سگها. آنها هم خوب می دانستند که الان چه موقعیتی است و مثلا اگر ما مامور آب بودیم حسابی پارس می کردند و ژست حمله می گرفتند. اما وقتی می دیدند که نه، انگار طرف خلاص تر از این حرفها است، فرار را بر قرار ترجیح می دادند. خلاصه، آن روز سگها تار و مار شدند و نزدیک لانه آنه متوجه چیزی شدیم. دو تا چیز گرد بود. یکی قرمز و دیگری سفید و مشکی. راستش اول نفهمیدیم چیه. بعد که خوب رفتیم جلو، دیدیم دو تا توپه. توپ واقعی. وای خدای من. گنجی بود برای خودش. یکی توپ بسکتبال بود (البته این را بعدا فهمیدیم) و یکی هم توپ فوتبال. چهل تیکه. چرمی. عالی. باورمان نمی شد. توپها را برداشتیم و خودمان را به خانه رساندیم. نمی دانستیم با آنها چه کنیم. از یک طرف دوست داشتیم با آنها بازی کنیم از طرفی هم ترس داشتیم صاحبش پیدا شود. حالا فرضیه اینکه این توپها چطوری به آنجا رسیده بودند بماند.

خلاصه این توپها از ترس اینکه مبادا خراب شوند یا صاحبشان پیدا شود آنقدر بیکار ماندند تا اینکه یک روز رفتیم و خواستیم از آنها استفاده کنیم. دیدیم که بادشان خالی شده و با کلی زحمت که تلمبه پیدا کردیم و بادشان کردیم، دیدیم ای دل غافل. از بس مانده اند ترک برداشته اند و پوسیده اند. خلاصه حسرت بازی با آن توپهای واقعی بدون ترس و هراس از صاحب اصلیشان برای همیشه به دلمان ماند.