در تمام این سال‌ها، خیلی به تولد و تاریخ آن توجهی نداشتم. یعنی راستش را بخواهید تا سال سوم دانشگاه چیز زیادی از تولد و جشن و این حرف‌هایش به خاطر ندارم. آخر بهتر می‌دانید که توی روستا که در هر خانواده ده دوازده تا بچه هست، کسی اسم بچه ها را هم یادش نمی‌ماند چه برسد به تاریخ تولد و از آن طاغوتی‌تر جشن تولد. وانگهی، اگر بخواهند جشن تولد بگیرند آنقدر تعداد بچه‌ها زیاد است که تعداد ماه‌های سال، یعنی هر ماه یکی هم کفاف آن را نمی‌دهد. آنوقت خانواده باید کار و زندگیش را تعطیل کند و زار و زندگیش را حراج کند و هی ماهی یک جشن تولد و شاید بعضی ماه‌ها دو سه تا جشن تولد بگیرد.

القصه ما هم خیلی توی این باغ‌ها نبودیم تا اینکه ظهر اولین روز خرداد سال 1373 بود که توی خوابگاه فجر دانشگاه فردوسی مشهد تازه خوابیده بودم که دیدم در می‌زنند. برایم عجیب بود که هم اتاقیم (افشین موسوی) این ساعت روز توی اتاق نیست. در را که باز کردم دیدم استادمان آقای جواد یغمایی و سه چهار نفر دیگر از دوستان همکلاسی به همراه افشین جلوی در اتاق ایستاده‌اند. مثل خانم‌هایی که تا یک نامحرم را می‌بینند دنبال چادر و روسری می‌گردند و اولین چیزی را که پیدا می‌کنند روی سرشان می‌اندازند، من هم به ملافه روی تخت چنگ زدم و آن را جلوی خودم گرفتم که با شلوار کردی و عرق‌گیر بیشتر از این آبرویم جلوی استادم نرود. استاد و بچه‌ها وارد شدند و نشستند و من همان‌طور گیج و منگ بودم که چه شده است که استاد با این جمع آمده‌اند اتاق محقر دانشجویی ما؟ کمی گذشت و بچه‌ها گفتند نمی‌خواهی پذیرایی کنی؟ آن وقت هم طبق معمول، در اتاق‌های دانشجویی و خوابگاهی علی‌الخصوص اتاق‌های پسرها چیزی جز چایی به هم نمی‌رسید. من هم کتری را برداشتم و رفتم سراغ آشپزخانه خوابگاه که چایی درست کنم. کتری را گذاشتم و آمدم برگردم پیش مهمانها که تا در را باز کردم دیدم همه شروع کردند به کف زدن و تولدت مبارک خواندن. و من گیج و مبهوت‌تر کمی ماندم تا یادم بیاید امروز اول خرداد و تولد من است. و بعد هم بچه‌ها رفتند و گل و شیرینی و کادو را که توی اتاق‌های دیگر قایم کرده بودند آوردند. و از سربند این تولد خاص شد که که روز تولد برای من هم رنگ و بوی دیگری گرفت. آن تولد علاوه بر اینکه یک سنگ بنای تاریخی برای من بود ویژگی دیگری هم داشت که خاصه‌تر آن را در خاطر من و احتمالا همه دوستان آن زمان زنده نگه داشته. و آن هم ماجرای کادوهای تولدم بود که آنقدر کادوهای سخیفی بودند که قابل اکران عمومی و اسم بردن نیست. ولی هر چه بود اتفاقی شیرین و بیاد ماندنی بود.

چند روزی مانده به اول خرداد امسال، داشتم یک فرم را برای مدرسه فربد پر می‌کردم که یک جائیش نوشته بود سن و من هم طبق معمول که سنم یادم نیست و باید حتما حساب کنم تا یادم بیاید و الا معمولا یکی دو سال جابجا می‌گویم، شروع کردم به حساب کردن که دیدم خیلی عدد رندی است و آن پیچیدگی‌های محاسبه تولد در گذشته را ندارد. از 1352 تا 1392 که شد رقم 40 که یکباره انگار از خواب پریده باشم به این عدد دقیق شدم و دیدم بله این همان عددی است که باید جلوی سنم در فرم بنویسم. اما، مگر این عدد را می‌شد به این سادگی هضم کرد. این عدد، چیزی بود که سال‌های سال وقتی آن را می‌شنیدم همه‌اش تصویر یک آدم جا افتاده‌ی جوگندمی با طاسی وسط سر، با شکمی قلمبه و مشتاق صحبت در مورد ده یازده سال مانده به بازنشستگی و ملول از گرانی و سختی زمانه را به ذهنم می‌آورد. و حالا می‌بینم که رسیده‌ام به سن آن تصویر چندین و چند ساله. خلاصه، فرم را پر کردم اما این عدد چهل دیگر ول کن نبود.

نمی‌دانم دقت کرده‌اید که وقتی آدم به چیزی فکر می‌کند همه چیزهای مشابه آن برایش ناخودآگاه ردیف می‌شوند یا بیشتر به ذهن و چشمش می‌آیند. برای من هم همینطور شد. عدد چهل هی تاب خورد توی زندگیم. اولین چیزی که به ذهنم آمد این شعر بود که وقتی جوان بودیم و تمرین خوشنویسی می‌کردیم استادمان، آقای نظام‌العلماء که شاید آن وقت‌ها چهل ساله بود، خیلی به آن علاقه داشت و یک هفته در میان آن را به عنوان سرمشق بهمان می‌داد و هفته بعد دوباره یادش رفته بود و همان را برایمان می‌نوشت:

چهل سال عمرم تلف شده به خط   سر زلف یار ناید آسان به کف

و بعد هم آن شعر قیصر امین‌پور که می‌گوید: "چهل سال .... و هیچ". و هی اشعار دیگر شاعران در مورد چهل سالگی دوره‌ام کرد. حافظ و سعدی و مولانا و نظامی همه اشعاری در باب چهل سالگی دارند که عجیب بود قبل از این اصلا به نظرم نیامده بودند. نگاه سعدی و حافظ در این باب جالب است:

سعدی:

چو دوران عمر از چهل درگذشت                   مزن دست و پا کابت از سر گذشت

حافظ :

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد               ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد!

در این بین دوستی دو سی دی فیلم بهم داد. یکی دقیقا با این عنوان بود یعنی "چهل سالگی" که عزت‌الله انتظامی و لیلا حاتمی در آن بازی کرده‌اند و یکی دیگر هم "قیصر بعد از چهل سال" که دیدن آنها در آستانه چهل سالگی لطف خاصی داشت.

با خودم فکر می‌کردم که مگر چه اتفاقی خاصی افتاده که این عدد این طور مهم شده و ذهن مرا به خود مشغول کرده است؟ به نظرم رسید که زندگی مثل یک قله است. از وقتی به دنیا می‌آئیم شروع می‌کنیم از دامنه این کوه بالا رفتن و دائم نگاهمان به قله است و تمام تلاشمان برای رسیدن به آن است. یک پهنه گسترده و افقی روشن پیش رو داریم و همین نگاه رو به جلو، تمامی ویژگی‌های جوانی و رشد و پیشرفت را به وجود می‌آورد. اگر خوشبینانه به زندگی نگاه کنیم و عدد عمر را 80 تلقی کنیم، آدم در چهل سالگی به قله می‌رسد و ناگزیر باید به راهش ادامه داده و سرازیری قله را در پیش بگیرد. و حالا دیگر قله‌ای جلوی چشم آدم نیست و همه آنچه هست قله‌ی پشت سر گذاشته شده است و نگاهی که دائم در لا به لای اتفاقات و خاطرات گذشته به دنبال دستاویزی برای بودن می‌گردد. و شاید همین است که 40 را خاص کرده. گذشته از همه چیزهایی که در فرهنگ‌های مختلف در مورد چهل سالگی می‌گویند، همین که آدم احساس می‌کند کمی زیر پایش سست‌تر شده و به قول "یوستین گوردر: زندگی بس کوتاه است و ما چیزهای کمی درباره آن می‌دانیم" و همین که چیز زیادی از زندگی مفید آدم باقی نمانده، تشویشی در روح آدم پدید می‌آورد.

اما اینها به این معنی نیست که آدم وقتی از چهل گذشت دیگر گیوه‌ها را بکند و یک گوشه‌ای کز کند و با تصویر خود در آستانه پیری منتظر مرگ باشد. جوانی به ذهن و دل آدمی است و اگر هر روز را یک روز جدید برای تجربه، کشف، آموختن، مهر، نیکی و خردورزی بپنداریم و همچنان هر روز، یک قله برای خودمان بیافرینیم و با نگاه به آن قله زندگی را موج و سیل بدهیم، چیزی از جوانی کم نداریم اگر چه "پیر سال و ماه" باشیم.

و من خوشحالم که در بر سر در آستانه چهل سالگیم – که خیلی به غلط آن را دروازه پیری می‌پندارند- این را نوشته‌ام که:

معجزه

جاری ذهن و دست ماست

و هیچ

شاهزاده‌ی سوار بر اسب سپیدی

جز از لای انگشتان ما

نخواهد تراوید.