کتاب عزیز "شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی مانند یک فیلم است که با سکانس صبح عیدی آغاز می‌شود که بچه های مدرسه به دیدار معلم روستا که دایی "هوشو" کوچولو است آمده‌اند. هوشو هم مسئول گردآوری عیدی های بچه ها و ضبط و ربط مرغ و خروس‌های عیدی است. این تکه کتاب همیشه مرا یاد عیدهای خودم و تصویر ذهنی ام از نوروز می اندازد. همان صبح های روستایی که خیلی خیلی زودتر از صبح های شهری بود و تقریبا خروس خوان سحر بود که با تمام شوق و ذوقمان بالاخره انگار معشوقی هزارساله را در آغوش کشیده باشیم، لباس های نو را تن می کردیم و راهی خانه پدر بزرگ می شدیم که البته آن طرف حیاتی بود که ده دوازده خانواده در آن زندگی می کردیم – مانند خانه پر همسایه "کتاب همسایه های" احمد محمود – آنجا با آن دیوارهای سبز مغز پسته ای براق، از خیلی وقت قبل تر صبح شده بود و هر چقدر هم زود می رسیدیم هم یکی دو خانواده دیگر از عموها و عموزاده ها آنجا بودند و هم اینکه مادر بزرگ غر می زد که چرا اینقدر دیر کرده اید. همیشه هم به مدد سرمای نوروزی که آنجا داشتیم بساط کرسی و سماور گوشه اتاق مادر بزرگ برپا بود که برای ما گنجی بود در کنج سمت راست کرسی خزیدن و هی به انتظار نشستن. آن وقتها انگار هنوز برنامه صبر و تحمل روی وجود بچگی ما نصب نشده بود. به همین خاطر، تا دست پدر بزرگ هر حرکتی می کرد تمام قلب ما می آمد توی دهنمان که الان لابد می خواهد عیدی بدهد و خدا کند پول کاغذی بدهد. پدر بزرگ هم که انگار با واژه عجله بیگانه بود و خیلی روی ایشان صبر و تحمل نصب شده بود. تا آخر پذیرایی و بعد هم به روی مبارک نمی آورد و ما نصف گوشت تنمان زمین می ماند که نکند یادش رفته باشد و نکند امسال نمی خواهد عیدی بدهد.

خلاصه، مادر بزرگ مثل یک ناجی افسانه ای وارد گود می شد و به پدر بزرگ می گفت که عیدی بچه ها را بدهد و وقتی پدر بزرگ به روی خودشان نمی آورد، خودش دست می کرد و از کیسه توی سینه اش چند سکه ای در می آورد و غرغرکنان به جان پدر بزرگ حسابی روح ما را شاد می کرد. بعد از اینکه خیالمان بابت عیدی راحت می شد و به قول معروف خرمان از پل گذشت که دیگر عیدی را داده اند تازه بساط شیطنت و بازی دور کرسی و بعد هم روی کرسی به راه می شد.

بعد از خانه پدر بزرگ دیگر دور آبادی راه می افتادیم و خلاصه تا ساعت صبحانه شهری ها، نصف روستا را دیدن کرده بودیم. همیشه هم این سئوال برای من پیش می آمد که آخر چرا همه خانه ها را همان روز اول باید برویم و بعد روزهای دیگر حوصله مان سر برود. خلاصه، بعد از ظهر روز اول نوروز هم به عید دیدنی فامیلهای شهری می گذشت.

آن وقتها رسم بود که شهری ها شیرینی های خانگی درست کنند که ما عاشق "پادرازیهایش" بودیم. همه هم یک مدل و یک طعم بودند. یک قسمت شیرین عید دیدنی هم منزل یکی از بزرگترهایی بود که مغازه لوازم التحریر فروشی داشت. همیشه، برای عیدی به ما آلبوم، مداد رنگی، تقویم، دفترچه یادداشت و بعضی وقتها کتاب می داد. عیدی هایی که هیچ وقت از خاطرمان نمی رفت. همه پولهای عیدی دیگران با اینکه خیلی بیشتر از ارزش این لوازم التحریر بود، ولی هیچ کدام باندازه این عیدی ها در خاطرمان نمی ماند.

یکی از سرگرمیهای عیدمان جمع کردن پوست تافی های عیدی قدیم بود. نمی دانم دیده اید یا یادتان هست. یک نوع شکلات به اسم تافی که مربع بود و رنگهای مختلف بود. بعد هم با آنها "قاب بازی" می کردیم و یا کلی می بردیم یا اینکه همه قابهایمان را می باختیم که مصیبت عظمایی بود برای خودش.

یکسال عید، مادرم پولهای عیدی ام را گرفت و باضافه همه پولهای دیگری که در طول سال جمع کرده بودم رفت و برایم یک تکه طلا که عبارت بود از یک فروند "النگو" خرید که یعنی از الان برنامه ریزی کنیم برای آینده و خلاصه این النگو بساطی شده بود برای ما. هر وقت گعده های زنانه فامیلی در می گرفت یکی دوباری این النگوی ما سوژه می شد و خانمها می فرمودند که حالا که النگو دارد بد نیست که آن النگو را ببریم و خلاصه برایش صاحبی دست و پا کنیم و از این دست حرفهای زنانه که هم دلمان را آب می کرد و هم خیلی وقتها خجالت زده مان می کرد.

حسن ختام تعطیلات نورزوی هم شیربرنج نهارهای سیزده به در بود که تا ظهرش طلایی و شیرین و عالی و از ظهر به بعدش که معمولا باران هم می‌گرفت، عزا و ماتم فردای مدرسه رفتن بود.