تبليغاتX
دل گفته ها
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
یکی از قشنگ‌ترین لحظات زندگی، وقتی است که بعد از چند سال، نشانه‌ای یا سیگنالی از خاطرات گذشته می‌رسد. آن هم از سویی که همیشه برایت مهم بوده قضاوتش را بدانی. از زیباترین این خاطرات، خاطرات دانشجویان از استاد یا نگاه و قضاوت آنها است. خوشبختانه من این شانس را داشته‌ام که دانشجویان خوبی داشته باشم و بعد از سال‌ها به عنوان دوستان و همکارانم خاطرات آن زمان کلاس‌ها را نقل کنند. همیشه هم برایم شیرین بوده. یکی از دانشجویان خوبم، سرکار خانم سمیه نادی راوندی است. ایشان در دوره کارشناسی کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران قدیم (تهران فعلی) در سالهای 83 و 84 دانشجوی درس سازماندهی اطلاعات من بودند. کلاس خوبی داشتند. هم سرشاد و شلوغ بودند و هم درس خوان. خوشبختانه خیلی از آنها هم ادامه تحصیل داده اند. بعدا در دوره کارشناسی ارشد این افتخار نصیب من شد که استاد راهنمای پایان نامه خانم نادی باشم. به عنوان اولین تجربه راهنمایی یک پایان نامه که تجربه دلچسبی بود و نتایج خوبی هم داشت.

روز معلم که می شود، دیگر سر از پا نمی شناسم. دوستانی قدیمی قدیمی و از دور دور با زنگی، پیامکی، میلی یا قدمی و قلمی، کلی خاطره رسوب بسته را دوباره به عرصه می آورند و آدم از پشیمانی راهی که رفته پشیمان می شود و چقدر به خودش و زندگی امیدوار می شود که هنوز هم صفا و دلبستگی هست.

روز معلم که می شود، ایشان لطف می کنند و نوشته ای معمولا بلند برایم می‌فرستند که خیلی دوستشان دارم. معمولا هم بی پرده و شیرین می نویسند. خیلی وقتها هم از خاطرات آن زمان دانشجویشان که مثلا من استادشان بودم را می نویسند که بسیار برایم شیرین و خواندنی است. امسال هم این رسم را به جای آورده و یک تکه از آن چیزهایی که من برایشان می میرم، یعنی خاطرات زیر خاکی را رو کرده است. امسال سه مطلب فرستادند که این مطلب یکی از آن سه تا است که خاطره ای است از یکی از کلاسهای من که یواشکی سر همان کلاس آن را نوشته‌اند و من متوجه نشده‌ام تا به خاطر این کار خلاف در سر کلاس، با نمره تلافی کنم.

تاریخ دقیق اتفاق یادم نیست اما اصل ماجرا خوب یادم است که احتمالا مربوط به آبان 1383 است. وقتی که سازماندهی 4 را تدریس می کردم. کلاسها در کارگاه کتابداری دانشکده کوچک قدیمی برگزار می شد و هر وقت وارد این کارگاه می شدم همیشه کثبف و به هم ریخته و نامرتب بود. یک روز دیگر طاقتم طاق شد و زدم به سیم آخر و گفتم که دیگر حاضر نیستم این کلاس را ادامه دهم. بقیه ماجرا را از زبان سرکار خانم نادی بخوانید.

امید دارم روزی دانشجویانش برایش چنین کنند تا بداند چه کیفی دارد.

************

 الان که دارم می نویسم نمی دونم ساعت چنده یا اینکه امروز چندمه. اصلا مهم نیست. چون قرار هم نیست که این لحظه، لحظه تاریخی بشه یا در تاریخ جاودان بمونه. یک اتفاق رو دارم می نویسم و نگاهم رو به این اتفاق. الان که دارم می نویسم نگاه عصبانی استادی رو می بینم، که زیر بار این سنگینی نگاه، تمام 17 نفر ما و بعلاوه یکی از  خدمه کتابخونه داریم له می شیم. من این استاد رو زیاد نمی شناسم. یعنی من هرگز دنبال شناختن استادهام  نبودم. چون همیشه دنبال نمره هستم. برام بار علمی استاد مهمه و دیگر هیچ و این استاد این ویژگی رو داره. تنها چیزهای محدودی که می دونم اینه که آدمی جدی است ولی با این حال گاهی شوخ طبع. با رعایت کلیه جوانب اخلاقی این شوخ طبعی. سابقه اش از اساتید دیگه ای که تا الان داشتم خیلی کمتره ولی توانئیش نه. تنها استادی که با تکنولوژی جدید یعنی اینترنت درس میده. البته فکر کنم توی تمام دانشکده تنها استاد باشه. استادی با تکنولوژی همراه. نمی دونم این تکنولوژی حس معلم بودن رو براش تداعی می کنه یا نه؟ چون من خودم کلاس اول آرزوم بود که معلم بشم. فقط بخاطر اینکه عاشق نوشتن روی تخته با گچ بودم. این آرزو تمام سالهای ابتدایی با من بود. حتی راهنمایی. وقتی رسیدم دبیرستان هنوز هم همین آرزو رو داشتم ولی دیگه اون موقع تک و توک کلاسها از گچ خالی می شد و ماژیک و تخته وایت بورد جای گچ و  تخته سیاه (البته همیشه به رنگ سبز تیره بود نه سیاه ) رو می گرفت. سال آخر دبیرستان دیگه کلاسی از گچ و تخته سیاه استفاده نمی کرد. دقیقا یادمه روی لبه تخته وایت بورد کلاس ریاضی با ماژیک نوشته بودیم "آرزومندان راه دانشگاه". دانشگاه که اومدم همه، چه استاد و چه دانشجو از اورهد و برگه ترنس پرنس استفاده می کردند. باز هم آرزوی من نوشتن با گچ روی تخته سیاه بود. کم کم دیگه پاورپوینت رو یاد گرفتیم. یعنی امسال. برای درس آقای علی بیگ همه هنوز هم از اوردهد استفاده می کنیم. ولی پر. اولین کسی بود که پاورپوینت آورد. اصلا خوب در نیومده بود. آقای علی بیگ هم کلی شاکی شد. زحمت پر. قابل تقدیره چون اولین بار این کار رو شروع کرده. ولی من اسمش رو میذارم جنگولک بازی. کاری که پر. توش خبره است. ولی الان دارم با این استاد یک فضای جدید رو تجربه می‌کنم. وصل شدن سر کلاس به اینترنت. دیگه خبری از گچ و تخته سیاه و تخته وایت بورد و ماژیک و اورهد و برگه ترنس و حتی پاور پوینت نیست. یک مکانیسم جدید. من اینترنت رو خوب می شناسم. حتی می تونم بگم خیلی تخصصی قبل از اینکه بیام دانشگاه. ولی اینترنت سر کلاس اونهم این شکلی برام جالبه. با این حال من هنوز هم عاشق نوشتن با گچ رو تخته سیاهم. احساس معلم بودن برای من اینجوری معنا داره. شاید بخاطر اینکه من از 4 سالگی این فضا رو دیدم. اینقدر عاشق نوشتن بودم که دیگه خانواده‌ام حریفم نشدند. من رو با یکی از دوستای مامان فرستادن کلاس نهضت که سرم گرم بشه. کلاس اول  ودوم رو اونجا خوندم چون در کلاسهای نهضت، دو کلاس با هم برگزار می شد. با معدل 19.58 . توی 5 سالگی من کاملا می خوندم و می نوشتم. ولی کلاس اول رو باز هم همراه بچه ها توی مدرسه خوندم. چون کسی راضی نشد برم امتحان بدم و وارد  کلاس سوم بشم. می گفتن دلمون نمیاد توی 5 سالگی سر کلاس سوم بشینه. نمی دونم کار درستی کردند یا نه ولی چیزی که من یادمه اینه که من کلاس اول عملا چیزی یاد نمی گرفتم. فقط عاشق نوشتن معلم روی تخته بودم.

حالا اینجام و این استاد جدید داره از  اینترنت و کامپیوتر استفاده می کنه.  نمی دونم سال 93 چه تکنولوژی سر کلاسهاست. اونموقع استادها از چی دارن استفاده می کنن؟ ولی من مطئنم که اونجا هم من هنوز عاشق گچ و تخته ام.

از مرحله پرت شدم. این استاد رو همین قدر می شناسم. ولی این استاد الان به شدت عصبانیه. سر نامرتب بودن کلاس. دکتر هویدا اومده و از یکی از خدمه ها خواسته که کلاس رو مرتب کنه. این خدمتکار خیلی جوونه. الان داره میز استاد رو تمیز می کنه. استاد ایستاده و دستهاش رو به بغل زده و با نگاه سنگین و عصبانیش داره از پنجره بیرون رو نگاه می کنه و گاهی هم اون آقا رو. دارم به این فکر می کنم که این دو نفر الان شاید کم و بیش هم سن باشن. ولی تفاوت اجتماعیشون چقدر زیاده. چه تفاوت آشکاری میون موقعیت اجتماعی، سطح تحصیلات، حتی نوع حرف زدن و حتما از نظر فکر کردن و در کل از نظر پرستیژ کاری و اجتماعی. این یکی استاد فوق لیسانس و نمی دونم عضو انجمن و از این حرفها و دیگری فقط یک خدمه ساده که می دونم داره کلاس پنجم رو شبانه می خونه. چون من و مل. گاهی توی مساله های ریاضی توی کتابخونه بهش کمک می کنیم. دکتر هویدا از این یکی کلی معذرت می خواد و اظهار شرمندگی می کنه و بر سر دیگری فریاد می کشه که چرا کارش رو درست انجام نمی ده. دارم فکر می کنم که چه چیزی این شرایط رو سبب می شه. خانواده، تلاش خود آدم یا تقدیر و خواست خدا. شاید هم همه اش. اینکه این یکی اون یکی رو داره با عصبانیت نگاه می کنه محصول چه مکانیسمیه. چیزی که دارم می بینم خرد شدن این خدمه جوون زیر نگاه 17 تا دختر دانشجوست و استادی که به دلیل تمام قابلیتهاش حرفش خریدار داره. البته من کسی رو محاکمه نمی کنم. به این استاد حق می دم چون دوست داره شان کلاسش حفظ بشه. اما نمی تونم دیگری رو مواخذه کنم. آیا این آدم در ایجاد این شرایط مقصر بوده و اگر بوده چقدر؟ نقش خانواده ای که توی اون زندگی کرده و نقش جامعه ای که اون را به اینجا کشونده چقدر بوده؟ کدوم بر دیگری می چربیده؟

من خیلی در مورد اتوپیا یا مدینه فاضله ای که توی غرب ازش صحبت می شه شنیدم. ولی چیزی که دارم از دور توی فیلمهاشون هم می بینم اینه که همه جا همه جور آدمی هست. ولی توی اون مدینه فاضله شاید تفاوت در این باشه که جامعه شاید به نحو بهتری داره کارش رو انجام می ده و اگر کسی توی شرایط بدی هست تقصیر  خودش بیشتر از تقصیر جامعه است. شاید هم نه. نمی دونم. دارم فکر می کنم اگر من الان جای این خدمتکار بودم چه حسی داشتم. البته با اخلاقی که من دارم شاید الان از غصه دق کرده بودم. شاید هم همون شرایطی که آدم رو به اینجا می‌کشونه ادم رو هم پوست کلفت می‌کنه. نمی‌دونم. به هر حال استاد عصبانیه. همین استادی که نمی شناسمش. ولی امروز عصبانیتش رو دیدم. عصبانیتی که بیشتر از آنکه محصول کار این خدمتکار بینوا باشه مربوط به بی مسئولیتی‌هاک سیستمه. این که خدمتکار کارش رو درست انجام نداده درست ولی آیا گروه یا خود دانشکده براش مهمه که اگر استادی می ره سر کلاس باید حداقل شرایط براش مهیا بشه؟ حداقل اینکه کلاسی که در اختیارش قرار داده می شه یک کلاس در شان او و دانشجوهاش باشه. آیا مدیر گروه تا الان به این فکر کرده که این استاد که هفته ای یکبار وارد کلاس کارگاه می شه با چه منظره ای رو برو میشه؟ یا معاون دانشکده یا خود رئیس به جای اینکه تمام هم و غمشون بالا بردن خودشون جلو همکاران هم تراز باشه به احساس استاد و دانشجوشون فکر میکنند؟ اصلا براشون این احساس مهم هست یا نه؟ حاضرم قسم بخورم که اگر  این استاد امروز اعتراض نمی کرد تا آخر ترم وضعیت همین شکل بود. ولی حالا هم که اعتراض کرده تیرهای این اعتراض کم تقصیرترین فرد رو نشونه رفته. این خدمتکار بینوا که حتی کلید ورود به کارگاه رو در طول هفته از ترس گم شدن کتابهای عهد دقیانوس بهش نمی دن.

همیشه ادمهایی رو  که میبینم با آدمهای توی قصه هایی که می شناسم مقایسه می کنم. این استاد دقیقا من رو یاد خلبان شازده کوچولو می اندازه. نمی دونم چرا. نمی تونم قیاسی انجام بدم. اصلا شبیه هم نیستن ولی من رو یاد این شخصیت می اندازه. چون من زیاد قصه می خونم هر آدمی که می بینم ما به ازای اون توی قصه ها براش مشابهی توی ذهنم پیدا می شه. کتاب شازده کوچولو رو خیلی وقت پیش خوندم. شخصیتهاش برام الان خیلی مبهمند. یادمه توی 7 سالگی سر کلاس وقتی همه داشتن نقاشی می کشیدن من کتاب شازده کوچولو رو می خوندم. چون خوندن رو کامل بلد بودم و نقاشی رو اصلا دوست نداشتم. از طرفی همیشه توی خونه بخاطر اینکه زور پسرها به دخترها می چربید همیشه کتابهای بزرگتر از سن من پیدا می شد و من چون عاشق خوندن بودم و از هر چیزی برای سیراب کردن این عطش پایان‌ناپذیر استفاده می کردم کتابهای اونها رو می‌خوندم. مرتضی (برادرم) اون موقع 13 ساله بود. کتاب شازده کوچولو رو هدیه گرفته بود. بعد از اینکه مدتها انتظار کشیدم که تمومش کنه من شروع کردم. کلمات خیلی سختی برای من نداشت. من که در کنار مادربزگ همراه با قصه های شیرینش در شبهای بلند زمستون بزرگ شده بودم دایره لغاتم همیشه بیشتر از هم سن و سالهام بود. یادمه شازده کوچولو برای من هیچ ابهامی نداشت. فقط انقدر برام واقعی بود که به مرتضی گفتم مطمئنی که داستانش واقعی نیست و افسانه است؟

مرتضی بهم گفت برو بچه. تو اصلا معنی افسانه رو می دونی که می پرسی؟ گفتم. آره یعنی چیزی که یک نفر خودش ساخته و راست نیست. همون لحظه پدرم گفت از دست تو. از کجا این چیزها رو اد می گیری. ولی با این حال هیچ کس بهم نگفت که شازده کوچولو اخرش افسانه اس یا واقعیت. دوست نداشتم واقعی نباشه. چون شازده کوچولو رو خیلی دوست داشتم. توی 8 سالگی کیمیاگر رو خوندم. اونهم برام واقعی بود. تمام صحنه ها رو برای خودم مجسم کردم. بعضی مفاهیم رو نمی فهمیدم. احساس آدمها رو نسبت بهم خیلی خوب درک نمی‌کردم. ولی روایت داستان گونه اش رو دوست داشتم. ولی بعد از اون کتابی رو خوندم که خون پدرم رو به جوش آورد و حسابی برای مرتضی دردسر ساز شد. کتاب برادران کارامازوف. وقتی معنی دو تا کلمه رو که الان می فهمم فوق العاده کلمات زشتی بودن از پدرم پرسیدم، پدرم نزدیک بود از عصبانیت مرتضی را بکشه که چرا می ذاره این کتابها رو بخونم. اونهم گفت بابا خودش می خونه. حریفش نمی شم. من با این حال اون دو جلد کتاب تقریبا 10000 صفحه ای رو خوندم و فقط از معنی اون دو تا کلمه فهمیدم که کلمات خوبی نیستن و این جوری داستان رو پیش بردم. آخر سال کتابی در کتابخانه مدرسه نبود که نخونده باشم. اما این استاد باز هم بین همه شخصیتهایی که خوندم من رو یاد خلبان شازده کوچولو می اندازه. احساس می کنم دقیقا بین این دانشجوهای زبون نفهم شیطون گیر افتاده. مثل خلبان شازده کوچولو. بچه ها خیلی سعی میکنن که یکجوری بندازنش توی مخمصه‌ی ندونستن. یعنی یک سوالی بکنن که نتونه جواب بده. ولی باز هم مثل خلبان شازده کوچولو یک جوری خودش رو از اون وضعیت رها می کنه. حالا این خلبان بدجوری عصبانیه و تازه هواپیماش هم خراب شده. نمی خوام به این فکر کنم که عصبانیت خلبان به حق هست یا ناحق. چون الان من احساس خلبان رو نمی دونم ولی می دونم این 17 تا شازده کوچولویی که الان توی کلاسن بدجوری ترسیدن. امروز چه کلاسی بشه. تازه امروز می خواستیم با خلبان صحبت کنیم که امتحان هفته آینده رو لغو کنه ولی فکر کنم با این خرابی هواپیما و این عصبانیت جرات مطرح کردنش هم نباشه.

الان دیگه باید تمومش کنم. چون کلاس تمیز شد و خدمتکار بینوا رفت و خلبان داره کم کم کامپیوترش  رو باز  می کنه تا کلاس رو شروع کنه. ولی هنوز هم عصبانیه. خدا رو شکر که تمرینها رو با مل. و مح. حل کردیم. و گرنه تا آخر کلاس از استرس برخورد ترکش‌های اسلحه خلبان این هواپیمای فانتوم عصبانی من یکی قبض روح می‌شدم. ....

*****

پي‌نوشت: رفتم و از تقويم‌هاي قديمي كه معمولا توي انها وقايع را ثبت مي كنم تاريخ اين اتفاق را پيدا كردم. مربوط به تاريخ 25 مهرماه 1383 است. (91/2/27)


برچسب‌ها: خاطرات, سمیه نادی راوندی, تدریس, روز معلم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:44  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

هنوز طنین دلنشین صدایش توی گوشم است. آنجا که دختر نارنج و ترنج را به دیدار عشقش می‌برد. و چه شیرین می‌برد. و چه ما را پرواز می‌داد با این کلام گیرا و جادویی. آن وقتها که پای کرسی می نشستیم و بعد از غذا و شستن ظرفها و سر و سامان دادن به خانه و زندگی، وقت طلایی که انتظارش را می کشیدیم فرا می رسید. همه چشم می دوختیم به آن دهان افسانه‌ای و هر کلمه اش را با جان و دل می گرفتیم و بن‌مایه روزها خیال پردازیمان می‌شد.

در این حال و هوا هستم که صدای "اسمع افهم..." مرا به خود می آورد. دارند تند و تند خاکها را می ریزند روی بلوکهای سیمانی. هنوز باور نمی کنم. یعنی نمی خواهم باور کنم که آن صدای مهربان دیگر شنیده نخواهد شد. و هنوز آن طنین در گوشم است. وقتی در می زدم و بعد از کمی تحمل در باز می شد و یک بغل لبخند و یک آغوش گرم، با بوی کلوچه و نقل، مرا به خود می خواند. و این پیش درآمدی بود برای مشتی تخمه خربزه و گندم بوداده و کلوچه و از همه شیرین تر، قربان صدقه هایی خالص. قربان صدقه هایی که آن وقتها هم از آنها کیفور می شدم و هم خجالت می کشیدم. فکر می کردم بزرگ شده ام و این قربان صدقه ها مال بچه هاست. ولی نمی شد از نشئگی خلوص آنها گذشت. و بازهم شیرین تر از آن، بغل بغل عشق و مهری بود که بی آلایش، بی حساب و کتاب نثارم می شد. نه، باور نمی کنم.

نباید باور کنم. اما این خاکهای سیاه لعنتی چیز دیگری را فریاد می زنند. دارند با بی حیایی داد می زنند که دیگر او نیست. مادر بزرگ مهربانم رفت.

لرزش شانه هایم را حس می کنم و هر قطره اشک تبلور یک خاطره دور و شیرین از اوست. همین بیشتر می‌سوزاندم. اینکه همه اش خوبی و صفا بوده و الان دیگر ندارمش. انگار یک تکیه گاه محکم را از من گرفته اند. هیچ یادم نمی رود آن روز که شیطنت کرده بودم و آن مرد بدجنسِ همسایه باغمان به خانه مان آمد و حسابی جلوی پدرم مرا شست و پدر هم که می خواست همسایه داری کند، سیلی به صورتم زد. و اینجا بود که مادر بزرگ از کوره در رفت و حساب آن مرد را چنان کف دستش گذاشت که دیگر جرات چپ نگاه کردن به من را نداشت. و همانجا بود که او را پشت و پناهی محکم برای خودم دیدم و همیشه با حرفهایش زندگی می کردم.

الان دارند روی خاکهارا صاف می کنند و آب رویش می ریزند. یعنی آن دنیای صفا و مهربانی اینجا خوابیده و من دیگر او را ندارم؟ یعنی دیگر کسی نیست که از دور بغل بگشاید و مرا صمیمانه در آغوش بکشد و بوسه ای بر پیشانیم بگذارد و من خود را همان کودک ترسیده فرض کنم و در آغوش مهربانش احساس قوت کنم؟

چقدر التماسش می کردیم که قصه هایش را بگوید. دختر نارنج و ترنج، دختر شاه پریان، حسن کچل و چقدر با نارنج و ترنجش زندگی می‌کردیم. هر دفعه هم با آب و تاب بیشتر می‌گفتش و روایتی جدید از آن می‌ساخت که حسابی دلمان را آب می کرد. همین‌هایش بود که ما را عاشقش کرده بود. و ای کاش این قدر خوب نبود. که اگر نبود الان این قدر نمی سوختیم.

کاش بیشتر می فهمیدم. کاش بیشتر او را می دیدم. کاش بیشتر دستش را در دستم می گرفتم و خودم را در آغوشش رها می کردم. او آخرین حلقه اتصال من به دل دریایی مادر بزرگها و پدر بزرگها بود.

ولی افسوس....

افسوس که دیگر نیست. او رفته و مرا با خاطرات شیرینش که الان رنگ اشک به خود گرفته اند تنها گذاشته است.

نوشته شده در تاریخ سیزده اردیبهشت 1391 (در مراسم تدفین مادر بزرگ. با قلبی آکنده از اندوه)


برچسب‌ها: مادر بزرگ, نارنج و ترنج
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:4  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

هميشه به زندگي‌نامه خواني علاقه داشته‌ام و هميشه اين پرسش برايم مطرح بوده كه بزرگان موجود در اين كتابها چگونه بزرگ شده اند و به اينجا رسيده اند كه نامشان در كتابهاي سرگذشتنامه آمده است. اولين باري هم كه سرگذشتنامه خواندم و از آن شوق كردم يادم است. تابستان يكي از سالهاي دهه شصت، كه دقيق يادم نيست اما احتمالا سال 1365 بود، من به منزل دائيم كه در پايگاه هوايي نوژه همدان بود رفته بودم. بچه هاي همه فاميل دختر بودند و من پسري تنها بودم كه خيلي همبازي نداشتم. با دوچرخه دائي راه افتاده بودم دور پايگاه نوژه و اتفاقي در كنار پاركي كه سرسره داشت و چشم مرا گرفت به كتابخانه پايگاه رسيدم. در آن كتابخانه كه تصويري محو از آن دارم، يادم است يك كتاب سرگذشتنامه را اتفاقي ورق زدم و شروع كردم به خواندن و حسابي مرا گرفت به طوري كه براي نهار خيلي دير رسيدم و خانواده حسابي نگران شده بودند. در آن ايام كودكي، همه اش فكر مي كردم كاشكي من هم روزي بزرگ شوم و اسمم در اين كتاب درج شود. براي همين خيلي دوست داشتم كه حتما وقتي بزرگ شدم زودتر بميرم كه اسمم را در اين كتاب بنويسند. آخر كتاب زندگي نامه بزرگاني بود كه فوت كرده بودند.بعدها كه بزرگ شدم و ديدم لازم نيست آدم حتما بميرد تا اسمش در اين كتاب ها بيايد، هميشه اين پرسش را داشتم كه چه بايد كرد كه اسمت در كتاب زندگي نامه بيايد بدون اينكه مرده باشي.

چيزي كه در اين سالها به آن رسيده ام اين است كه بزرگاني كه بزرگ شده اند و كارهاي خارق العاده كرده اند، لزوما و حتما نابغاه نبوده اند بلكه در بيشتر مواقع فقط متفاوت فكر كرده اند و صد البته اراده اي قوي و پشتكاري شديد داشته اند. و به اين اعتقاد رسيده ام كه هيچ ناممكني براي انسانها نيست فقط بايد بخواهند و البته كه سختي هايش را هم به جان بخرند.

جالب اين است كه خيلي از آدمهاي موفق و بزرگ دنيا، ريسكهاي بزرگي در زندگي كرده اند كه اگر نمي كردند شايد مانند ميليونها آدمي مي شدند كه آمده اند و رفته اند و آب هم از آب تكان نخورده است. و چه خوب كرده اند كه ريسك كرده اند و زندگي معمول آدمها را رها كرده اند و رويايشان را دنبال كرده اند. نمونه اش، استيو جابز (اَپل)، بيل گيتس (مايكروسافت)، مارك زوكربرگ (فيس بوك) و هزاران نفر ديگر كه درس دانشگاهي را رها كرده و به دنبال كار جدي خود رفته اند و حقيقتا دنيا را تغيير داده اند. كاش همه ما جرعت و جسارت تغيير در دنيا و افكار و عقايد خودمان را داشتيم.


برچسب‌ها: موفقيت, استيو جابز, بيل گيتس, مارك زوكربرگ
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:17  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

هواي اين روزها آدم را مي‌برد به دور دست‌هاي شيرين بچگي. آن روزها كه سه ثلث امتحان مي‌داديم و امتحانات ثلث دوم از نيمه اسفند شروع مي‌شد و فقط و فقط فكر اينكه آخرش به عيد ختم مي‌شود آدم را كمي آرام مي‌ساخت و انگيزه نگاه كردن به كتاب‌ها را مي‌داد. در چنين روزهايي كه امتحانات ثلث دوم تمام شده بود، تمام ذره ذره وجودمان شور و شوق بود و تا جايي كه مي‌توانستيم سعي مي‌كرديم به دو چيز فكر نكنيم: به مشق‌هاي عيد و عصر روز سيزده به در. هواي سرد و گرم، ابري و آفتابي يكي دو روز مانده به عيد، رفتن با پدر به مغازه، منتظر ماندن براي عمو كَرَم، آن پيرمرد ريش سفيدي كه اطراف سبيلش از زور چپق و سيگار به زردي مي‌زد، و انتظار پنج توماني كاغذي نو كه براي عيدي به من مي‌داد و ده توماني تا نشده كه به داداش بزرگ مي‌داد؛ و حسرت بزرگ بودن براي گرفتن عيدي ده توماني. و چه بي خبر بوديم كه آن همه شادي را نمي‌فهميديم و به سادگي آن را با يك سقلمه توي پهلوي خواهر يا يك نيشگون از پشت گردن پسر خاله به جنجالي تبديل مي‌كرديم و نمي‌دانستيم كه هر ذره اين شاديِ با هم بودن به يك دنيا مي‌ارزد و بعدها چه افسوس‌هاي خواهيم خورد براي آن دوران شاد و بي‌خبري.

********

سال 90، سال بدي نبود. اگر بخواهم جمع بندي كنم خيلي كارها كردم و البته فهرست كارهاي ناكرده و در آرزويشان مانده دو چندان آن است. اما هر چه بود همه تلاش و بدو بدو بود. يكي از محسناتش اين بود كه ديگر درس نداشتم. بعد از نزديك به سي سال آوارگي مدرسه و دانشگاه‌هاي مختلف، بالاخره يك سال را بي دغدغه امتحان و كلاس و درس سپري كرديم. ولي نمي‌دانم چرا اينقدر سال شلوغي بود. شايد بيش از چهل پنجاه درصد پيشنهادهاي تدريس، كارگاه، و كارهاي متفرقه را نه گفتم اما با اينهمه كلي شلوغي بود و بدو بدوهايي كه آخر سال چندتايي از كارهاي آن همچنان باقي ماند و حواله شده به نازمان آباد آينده.

*****

روزهاي آخر سال، روزهايي است كه آقايان با خواست قلبي يا به اجبار، كمي تا قسمتي از وقت خود را در خانه مي‌گذرانند و در كنار خانه‌تكاني، اندكي از تلاشها و زحمات خانواده خود را متوجه مي‌شوند. در اين زمينه طنز و حرف هم زياد گفته مي‌شود. اما نظر مرا بخواهيد اين هم از آن كارهايي است كه براي خودش عالمي دارد و خاطراتي كه اگر طرفين ماجرا، يعني خانم و آقاي محترم حد و مرز و قواعدي براي آن بشناسند نه تنها دلگير كننده نيست كه كلي هم لذت‌بخش است. به خصوص براي بچه‌ها كه در بهم ريختگي خانه دلي از عزا در مي‌آورند و كلي اسباب بازي‌هاي گم شده را از زير كمد و تخت پيدا مي‌كنند و لا به لاي ميز و مبل به هم ريخته، حسابي قايم موشك‌بازي مي‌كنند و آتش مي‌سوزانند.

اين چند روزي كه مجبور بودم خانه باشم و به امر مقدس خانه تكاني مشغول، فرصتي بود كه دوباره يادم بيايد همسرم چه جنس كارهايي دارد و چه زحماتي مي‌كشد و وقتي كه به خانه مي‌آيم و مي‌بينم حال و حوصله ندارد و هي پاپِي مي‌شوم كه جريان چيست و ايشان همچنان صبورانه و با آرامش خاصي كه دارد، چيزي نمي‌گويد، تازه مي فهمم سر كردن با دو پسربچه نه چندان آرام و خانه و زندگي رو به راه كردن چه سختي‌هايي دارد.

البته خيلي با امور خانه و خانه‌داري بيگانه نيستم و تا جايي كه بتوانم در منزل كمك مي‌كنم. به خصوص اموري كه قدرت تبليغي بيشتري دارد مثل سفره پاك كردن، چاي ريختن و آوردن و برخي كارهاي ديگر كه البته اگر جلوي مهمان انجام شوند، اثرگذاري دو چندان دارند. اما چيزي از امور منزل كه خيلي به دلم مي‌چسبد و به نوعي در آن لايسنس دارم، امر مقدس ظرف‌شويي است. ظرف‌شويي برايم كاري لذت‌بخش است و حقيقتا دوستش دارم. و به همين خاطر، تا حالا موفق شده‌ام در مقابل وسوسه خريد ماشين ظرفشويي مقاومت كنم. به خصوص بعد از مهماني‌هاي بزرگ كه كلي ظرف مي‌ريزد توي آشپزخانه، اگر مهمان‌هاي محترم اجازه بدهند و ظرف‌ها را نشويند و بگذارند ما هم به نان و نوايي برسيم، حسابي كيف مي‌كنم. براي اين كار هم اصولي دارم. اول بايد حتما پيش‌بند و دستكش مخصوص را بپوشم؛ بعد هم موسيقي مورد علاقه‌ام را كه معمولا بر روي كاست است و سنتي است راه مي‌اندازم. چون موسيقي گوش كردن با كاست حال ديگري دارد. از يك جا شروع مي‌شود و به جايي مشخص ختم مي‌شود. همان‌طور كه آهنگساز و خواننده خواسته‌اند و با چينش آهنگ‌ها مي‌خواسته‌اند حسشان را منتقل كنند. ديگر هي نمي‌تواني مثل كلاغ، يه ذره از هر آهنگ را گوش كني و بپري آهنگ بعدي. اول ظرف‌ها را تميز مي‌كنم و سورتشان مي‌كنم. يعني همه بشقاب‌ها و قاشق‌ها و چنگال‌ها را جدا مي‌كنم و به ترتيب شروع به شستن مي‌كنم. وقتي ظرف مي‌شويم، آرامش مي‌يابم و افكارم متمركزتر مي‌شود. به خصوص اگر كسي بد سليقكي نكند و به موسيقي‌ام كه دوست دارم با صداي خيلي بلند آن را گوش كنم تا از صداي تلق تلوق ظرف‌ها بيشتر باشد، اعتراض نكند يا يه هو وسطش خاموشش نكند. در اين لحظات بيشترين ايده‌ها براي كارهايم و نوشته‌هايم را پيدا مي‌كنم. و فرصت تعمق و تفكر عميق دارم. البته بعضي وقت‌ها هم دسته گل به آب مي‌دهم و چيني و كريستالي از دستم ليز مي‌خورد و ترقي صدا مي‌دهد. كه اگر كسي حواسش نباشد، سريعا بقاياي آن سر به نيست مي‌شود و تا وقتي كه گند قضيه در آيد مي‌شود فكري به حالش كرد.


برچسب‌ها: عيد, ظرفشويي, عيدي, خانه تكاني, سال 90
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:48  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
12.00

خوشبختانه، مهمانان مشتاق دلگفته‌ها، این وبلاگ را قابل دانسته و احساسشان را در کلمات می‌ریزند و دوست دارند با من شما در میان بگذارند. این بار، سرکار خانم معین آزاد، از دانشجویان خوب کارشناسی ارشد دانشگاه تربیت معلم تهران (خوارزمی) لطف کرده و این دلگفته را نوشته‌اند.

******

آدم وقتی کوچک است و هنوز خیلی جوان، دلش می‌خواهد بدود و زودتر به آینده برسد. از بس عجله دارد درست نمی‌بیند که دور و برش چه خبر است و قدر لحظه‌ای را که می گذراند نمی‌داند. وقتی بزرگتر شد و عقلش بیشتر رسید، یکباره چشمانش باز می‌شود و به پشت سر خود نگاهی می‌اندازد، اما ناگهان انگار فروکش می‌کند و حسرت می‌شود کار هر روز و شبش. آن وقت تازه به این نتیجه می‌رسد که آنچه برایش می‌دویده هیچ بوده است و اصلا در انتهای خط خبری نیست. تمام خبرها درست همان جاهایی بوده که او آنها را نمی‌دیده و با غفلت از آنها عبور می‌کرده است. زندگی درست مثل یک بازی با اعداد است اما از چهار عمل اصلی ریاضی فقط یکی در حساب و کتاب زندگی به کار می‌آید و آن‌هم جمع است. روزها پیوسته می‌آیند و می‌روند و لحظات عمر، ثانیه به ثانیه بر هم افزوده می‌شوند. زندگی آن‌چنان با الوان فریبنده‌اش ما را جادو می‌کند که چشمانمان نه تنها برای دیدن خودمان بلکه برای دیدن یکدیگر گویی تار می‌شوند. دیگر حواسمان به با هم بودنمان نیست. در نهایتِ بی انصافی، به قضاوت یکدیگر نشسته و می‌گذاریم سایه بی اعتمادی رفته رفته بر روحمان شبیخون بزند و بی‌مهری دلهای‌مان را خراش دهد و قلبهای‌مان را کدر کند و گلویمان مامنی  شود برای بغض‌ها و حسدها. ناغافل از اینکه درست همین موقع است که دیگر کارها خوب پیش نمی‌روند ، درست در همین لحظه است که رویاها متوقف می‌شوند و انگیزه‌ها می‌میرند و دیگر نمی‌توانیم پرواز کنیم و اوج بگیریم. به جای ما، این زمان است که لحظه به لحظه سپری می‌شود و اوج می‌گیرد و به سرعت ما را به انتها می‌برد. به همانجایی که فقط صداقت‌ها و یکرنگی‌ها، امیدها و خودباوری ها، ارداه‌ها و پشتکارهاست که می‌تواند به دادمان برسد و قامتمان را راست نگهدارد.

 بیاییم، قبل از اینکه به انتهای مسیر برسیم، قبل از اینکه افسوس و حسرت، خانه نشین دلمان شود و قلاب زندگی، ماهی کوچک دل بزرگمان را به چنگ بیاندازد، به یکدیگر کمک کنیم که در زندگی به جایی برسیم که می خواهیم برسیم؛ بیاییم حواسمان به با هم بودنمان باشد؛ بیاییم حواسمان به با هم رفتنمان باشد؛ بیاییم از انرژی‌های کوچک، طوفا‌نهای بزرگ خلق کنیم و پشت حسرت‌ها و ناامیدی‌ها را بشکنیم. بیاییم یاد بگیرم که به یکدیگر پر و بال بدیهم و باهم اوج بگیریم و برویم آن بالا بالاها، درست همانجایی که بشر می‌تواند زندگی را با همه خوبی ها و بدی‌هایش  به تسخیر خود درآورد. به امید آن روز.

خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی‌ثمری لحظه‌ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بی‌هودگیش سوگوار نباشم. (نیایش های دکتر علی شریعتی)

متینه السادات معین آزاد

11/12/1390

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 17:25  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
روزهای شنبه، از ساعت 20 تا 21، برنامه زنده‌ای با عنوان "کتاب فرهنگ" از رادیو فرهنگ پخش می‌شود. در دو جلسه این برنامه یعنی روزهای 8 و 22 بهمن‌ماه حضور داشتم. مجری برنامه، آقای محمود محمدیان، دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی، با آن صدای گرم و توپُر و کارشناس‌مجری نیز، جناب آقای سید مهدی جهرمی، کتابشناس و دلبسته امور کتاب است. برنامه‌های من در ارتباط با "نقش کتابداران در کتابخوانی" و "نقش و جایگاه کتابداران در جامعه" بود. مسائل مختلفی مطرح شد که نمی‌خواهم به جزئیات آنها بپردازم، چراکه مطالب را می‌توان در سایت رادیو گوش کرد.

نکته‌ای که در برنامه دوم به ذهنم رسید و گفتم و بعدا دیدم از آن مطالبی است که به قول دکتر حری، انگار در پشت میکروفن به آدم وحی می‌شود. قبل از این جریان، اعتقاد راسخ داشتم و البته هنوز هم دارم که "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد"، یعنی اگر کتابخانه‌ها کاربرانی داشته باشند که نیازهای شناخته شده و مشخص داشته باشند و واقعا احساس نیاز به دانایی و خواندن در جامعه حضور داشته باشد، پاشنه در کتابخانه را در می‌آورند تا به اطلاعات دلخواهشان برسند. و اگر مثل الان، نیازی نداشته باشند لاجرم به کتابخانه نمی‌آیند و کار ما هم از سکه می‌افتد.

اما چیزی که در برنامه به ذهنم خطور کرد و آنجا هم مطرح کردم، این بود که به قول حضرت مولانا:

تشنه می­نالد که ای آب گوار                      آب هم نالد که کو آن آبخوار

یعنی اگر چه مخاطب نیازمند است و باید به کتابخانه بیاید و از منابع و اطلاعات استفاده کند، اما فراموش نکنیم که این طرف میز هم کسی به اسم کتابدار نشسته که او هم مشتاق و محتاج خواننده است. کتابدار کتابخانه نیز هویت و اهمیت خود را در استفاده بهتر از منابع کتابخانه‌اش و احیانا لبخند رضایت استفاده‌کننده می‌یابد. درست مانند عشق و کشش و گرایشِ عاشق و معشوق، که در فرهنگ ما معمولا این‌گونه جا افتاده که متهم اصلی مرد است و اوست که می‌خواهد و باید رشادت‌ها و مجاهدت‌ها در راه وصل بنماید و دشورای‌ها و مرارت‌ها به جان عزیز بخرد تا مهر زن بدست آرد. حال آنکه، کشش و گرایش زن هم کم نیست و او نیز می‌خواهد. اما چه کند که بینوا مرد باید دائم دست طلب بدارد و زن هم برای گرمی بازار کشش کتمان کند و متاع خود گرانتر فروشد. حال آنکه، بهترین قسمِ کالای عشق، همین خواهندگی دو سویه و صد البته ابراز و اعلام آن به صورتی هم سنگ و هم وزن است. نه حالت بیمارگونه آن که یکی، به ظاهر، دائم در ناز و پَرِش و دیگری در سوز و کشش باشد. طُرفه آنکه، آن سوی که در ظاهر نمی‌کشد، در باطن بیشتر می‌خواهد و از بد رسمی روزگار آموخته ایت که اینگونه جگرسوزیِ عاشق، کامیابی و حلاوت بیشتر دارد.

این مثال طولانی و کمی ناچسب به این موضوع را بر این آوردم که بگویم، همان‌قدر که کاربر به کتابخانه نیاز دارد و کشش، و می‌خواهد که بیاید و بخواند و ببرد، کتابدار عاشق و واقعی نیز دلش برای مخاطب و کمک به او پر می‌کشد و همیشه حیران است که این آدمیانِ آن سوی میز، چرا از او گریزانند و ترسان؛ حال آنکه، او عاشقانه آنها را طلب می‌کند.

*******

باید ایمان داشت که می‌توان

بندگی نکرد و زنده ماند،

به گفت و گو نشستن

گاهی،

شاید این ایمان را

            در ما بیافریند  (نادر ابراهیمی، ابن مشغله، ص. 15)


برچسب‌ها: کتاب فرهنگ, رادیو فرهنگ
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 20:7  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
این دلگفته را سرکار خانم راحله قهرمانی‌پور، دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه تربیت معلم تهران، برای این وبلاگ نوشته‌اند. به امید انتشار دلگفته‌های شما دوستان علاقه‌مند.
******
در روستایی به دنیا آمدم که وسعت دل مردمانش کوچکی مساحت و کمی امکاناتش را نمایان نمی کرد. محبت ها و مهربانی های معلم اول دبستانم مرا شیفته درس و مدرسه کرد اما مشکلاتم با درس جمله بندی به اندازه ای بود که سال دوم ابتدایی دوبار تنبیه شدم از تحقیر به قدری هراس داشتم که همه کلمات سخت و آسان کتاب را در دفتر جداگانه می نوشتم و به کمک اقوام برایشان جمله می ساختم و این شد آغاز نوشتن و نوشتن گشت همدم تنهایی هایم. هر چه در ذهن داشتم روی کاغذ می آوردم و با آن خلوتم را پر می کردم. به اقتضای سنم نوشته هایم مملو از مهر و وفا، صمیمیت و صفا بود و کینه و نفرت در آن جایگاهی نداشت. اما دیری نپایید که با نوشته هایم بیگانه گشتم. نوشتن مانع فراموشی بود و من در صدد فراموشی. روزگار روی دیگری بر من نشان داد؛ رویی که در آن مهر و محبت کمرنگ شده بود. برگ برگ نوشته هایم را با دست های خود پاره کردم و خود را ملزم ساختم که برای همیشه از نوشتن دوری گزینم. برایم سخت بود اما ترس از ماندگاری خاطرات تلخ مرا با نوشتن کاملاً بیگانه ساخت. روزی که وارد این شهر بزرگ شدم برای اولین بار در کشور خود حس غریبی کردم. این شهر، شهر کشورم بود اما غربت بود. انگار بوی وطنم را نمیداد. نوع فرهنگ و زبان مردمش، مرا در وطن غریب ساخت. این بار نوشتن از سوی شما بر من تکلیف شد. تکلیف دشواری بود. باید بار دیگر ریسک می کردم. قلم که به دست گرفتم انگار پی بهانه بودم تا تنهایی ام را باز با نوشتن پر کنم و چه بهانه ای بهتر از تکلیف. نمی دانم در این راه بر من چه خواهد گذشت و من تا چه اندازه صبور خواهم بود اما امیدوارم که استادی چون شما در این مسیر پر پیچ و خم با راهنمایی های ارزشمندش یاری ام کند و هر جای این مسیر خطایی حس کرد گوشزد نماید که با جان و دل انتقادتان را می پذیرم. دوست ندارم مطلبی بنویسم که پشیمان دنیا و آخرتم گرداند.


برچسب‌ها: نوشتن, راحله قهرمانی‌پور
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 17:50  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
دو سه روزی است مریض شده‌ام. از آن مریضی‌هایی که از نک موی سرت تا نک انگشتان پایت درد می‌کند. از آنهایی که فقط خوابیدن عمیق و طولانی خوبش می‌کند. چیزی که ما خیلی کم داریم. همیشه آنقدر گرفتاریم که کمتر فرصت مریضی پیش می‌آید. یا اگر بیاید کمتر جدی‌اش می‌گیریم. خیلی هم بی مقدمه شروع شد. آمده بودم خانه که پیش بچه‌ها باشم، چون همسرم کاری داشت و بیرون بود. گفتم خوب است، هم پیش بچه‌ها هستم و هم مدارک ترفیع‌ام را که خیلی وقت است مانده و باید حتما تکمیلش کنم، تکمیل می‌کنم. اما به محض عوض کردن لباسم دیدم که بدنم مور مور شد و در کمتر از ده دقیقه داشتم از سرما می‌مردم. سریدم زیر پتو، اما بازهم اثری نداشت و همچنان سردم بود.
خلاصه، کاری به نوع و کیفیت بیماری ندارم، اما می‌خواهم این را بگویم که بیماری هم شاید یکی از نعمت‌های الهی در لباس نقمت است. چرا که زمانی که داریم با سرعت می‌رویم و دیگر به هیچ کس و هیچ چیز دیگر توجه نمی‌کنیم به یکباره به سراغمان می‌آید. و ما را زمین گیر می‌کند. به طوری که دیگر نه از آن قدرت و جبروتمان چیزی می‌ماند و نه از آن همه باد و بروت و های و هوی توخالی. ما می‌مانیم و التماس یک پرستار و یک لیوان آب.
به نظرم، بیماری مثل یک پاگرد زندگی است. جایی است که به ما فرصت می‌دهد بایستیم، قدری تامل کنیم، و قدر همه آن چیزهایی که داریم و اصلا به چشممان نمی‌آید که سرآمد آنها سلامتی است، را بدانیم. بارها پیش آمده که در بیماری، نگاهم به دنیا عوض شده و زندگی ضرباهنگ دیگری پیدا کرده است. بعد از بیماری، انگار آدم مثل کامیپوتر ریست شده، دوباره از نو شروع می‌کند. و چه لذت‌بخش است بیماری که یک پرستار مهربان بر بالینت باشد و بفهمی که این مواقع است که عمق دوست داشتن معنا می‌یابد. اگر چه باید همیشه مراقب بود و همیشه پیشگیری را بر درمان ارحجیت داد، اما گاهی گریزی از بیماری نیست. باید آن را پذیرفت و به چشم یک استراحتگاه بین راهی زندگی به آن نگاه کرد.
معمولا چیزی که در بیماری کمی آرامم می‌کند این شعر سهراب است که می‌گوید:
12.00

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین،

می‌رسد دست به سقف ملكوت.

دیده‌ام، سهره بهتر می‌خواند.

گاه زخمی كه به پا داشته‌ام

زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است.

گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.

و فزون‌تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس.)


برچسب‌ها: بیماری, سهراب سپهری, تب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11:45  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

اين روزها دارم كتاب "جن نامه" از هوشنگ گلشيري را مي‌خوانم. قبلا از اين استاد بزرگ شازده احتجاب را خوانده بودم و فيلمش را هم نصفه نيمه ديده بودم كه چندان به دلم ننشست. فكر مي‌كنم آن وقتها عقلم نمي رسيد كه چنين سبك و كتابي را درك كنم. درست مثل همان موقع ترها كه عقلم به بوف كور نمي رسيد و سه بار آن را خواندم ببينم اينهايي كه از اين كتاب اينهمه تعريف مي كنند چه چيزي در آن ديده اند كه من نمي بينم. آخر هم نديدم. تا اينكه بزرگ تر شدم و دوباره كتاب را خواندم و سه بار هم فايل صوتي اش را گوش كردم. هر چند كامل به آن حس تقدس زده عاشقان سينه چاك هدايت نرسيدم اما خب چيزهايي دستگيرم شد.

حكايت خريد اين كتاب "جن نامه" هم حكايتي است براي خودش. رفته بودم كتابفروشي هاشمي، هماني كه پائين ميدان ولي عصر و بين آن همه كت و شلوار فروشي تك افتاده و به نظر من مثل تك نيلوفري در مرداب است. طبق معمول عجله داشتم و چند كتاب را كه مي خواستم به آقاي صندوق دار گفتم و ايشان به فروشنده گفتند و كتابها را برايم آوردند. خود فروشنده هم كه آدم اهل مطالعه و مودبي است يكي دو كتاب خوب معرفي كردند كه آنها را هم به ليست خريد اضافه كردم. بعد سرشان را نزديك آوردند و گفتند: "مثل اينكه شما اهل مطالعه كتابهاي خوب هستيد؟" من هم كه از اين هندوانه درشت حسابي كيفور شده بودم سري به رضايت تكان دادم و ايشان دور و بر را نگاه كردند و دو كتاب بيرون آوردند، يكي كتاب شكر تلخِ "جعفر شهري" و ديگري همين جن نامه كذا. ما هم كه حسابي هم از تعريف ايشان ته دلمان قند آب مي شد و همين كه كتاب زيرميزي و خلاف پيدا كرده و به قول معروف سرمان با عرش يك وجب فاصله داشت، فرموديم كه آنها را هم به سبد خريد خانوارمان اضافه كنند. جناب فروشنده هم موقعيت را مناسب دانسته و دو سه كتاب زيرميزي و زيرخاكي ديگر را هم درآوردند كه ما ديگر ياد كمي جاي كتابها در منزل و ايضا جيب مبارك افتاديم و عرض كرديم در اينده اي نزديك مجددا به ملاقات خواهيم آمد. وقت حساب هم كمي از بن هاي كتاب مانده از نمايشگاه كتاب را داديم و گفتيم كه به قدر اين كتابها هست. اما فرمودند كه بايد پنجاه هزار تومان ديگر هم بدهيم. و ايضا فرمودند كه اين كتابها را براي شما فرهيخته گرامي به مبلغ هر يك بيست هزار تومان حساب كرديم. القصه مبلغ را داديم و بيرون آمديم. فرداي آن روز از كلاس دانشگاه كه بيرون آمدم داشتم چرخي در ميدان فردوسي مي زدم كه بساط يك كتابفروشي مرا بخود خواند. در آنجا اين دو كتاب مبارك را به اضافه خيلي كتابهاي زيرميزي افست شده از روي اصل كتاب سي چهل سال پيش يا نسخه منتشر شده در خارج از كشور را يافتيم به مبلغ ناچيز شش هزار تومان. و اينجا پي برديم كه آن فرهيختگي داخل كتابفروشي چه بهاي سنگيني داشته است. البته نادم نيستم چون لذت خواندن يك صفحه از اين كتابها به تمامي آن كلاه هايي كه سرم رفته مي ارزد.

اين روزها توي مترو و اتوبوس و گاهي هم در ماشين، اگر رانندگي كنم كه خيلي كم مي كنم، دارم كتاب عزيز "بابالنگ دراز" را گوش مي دهم. هر چند كيفيت صداي فايل صوتي پائين است اما مي شود آن را فهميد. البته كارتنش را هم در كودكي مي ديدم و اخيرا آن را براي فرزاد و فربد خريده ام و با هم دو سه باري ديده ايم. بعضي از نامه هاي جالب كتاب را بخصوص قسمتهايي كه نقاشي دارد را هم با بچه ها مي خوانيم و به بعضي قسمتهايش حسابي مي خنديم. آدم باور نمي كند با نامه هم بشود كتاب نوشت و اتفاقا جودي ابوت معروف هم كه مي خواهد روزي نويسنده شود، بر اساس همين نامه ها معروف مي شود. راستش را بخواهيد تا همين ديروز ته ماجراي جودي را نمي دانستم. هر چند پارسال در يك كتابفروشي جلد دوم كتاب بابالنگ دراز را هم ديدم و چندتايي خريدم و هديه دادم، اما نمي دانم چرا ته همين كتاب اولي را هيچ وقت نمي دانستم. ديروز بالاخره فهميدم كه جودي ابوت يا همان جروشا با كسي كه اسمش را بابا لنگ دراز گذاشته ازدواج مي كند. پايان محشري بود. بعد از يك عمر كه همديگر را مي ديده اند، جودي نمي دانسته كه آقايي كه او را دوست دارد و به او سر مي زند همان بابالنگ دراز عزيزش است و جالب است كه هر بار ماجراي ديدارش با ايشان را براي بابالنگ دراز مي نوشته. چقدر جالب مي شود كه ادم بتواند حس و قضاوت كسي در مورد خودش را از زبان او مستقيما بشنود.

هفته پيش كتاب دوست داشتني "استادان و نا استادانم" از استاد آذرنگ عزيز را تمام كردم. البته قبلا تكه تكه خوانده بودم اما اين بار يكجا خواندمش. نمي دانم چه بگويم فقط مي خواهم بگويم كه هر كسي بايد حداقل يكبار اين كتاب را بخواند تا بداند اگر كسي براي خودش كس مي شود بي دليل نيست و چه خون دلها بايد خورد تا به درجه مناسبي از جايگاه علمي و انساني رسيد. جايگاهي كه آقاي آذرنگ به درستي لايق آن است و بر هيچ خردورزي اين جايگاه معتبر پوشيده نيست.


برچسب‌ها: خواندن, هوشنگ گلشیری, جن نامه, عبدالحسین آذرنگ
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 16:40  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
12.00 استادم می‌گفت، این فرصت‌ها برای تو اکازیون است. قدرش را بدان. دیگر بازگشتی نخواهد بود. و من چه سبک‌سرانه می‌اندیشیدم که جهان و دنیا همچنان بر این پاشنه خواهد چرخید و من برای همیشه سلطان تمامی وقت‌ها خواهم بود و این من هستم که مانند نقطه پرگار و لنگرگاه حیات، در وسط گود زندگی می‌ایستم و برای همه تعیین می‌کنم که چه کنند. دریغا که این خیال مالیخولیایی خیلی تند به بخاری تبدیل شد و حالا فقط سراب وقت داریم و هر لحظه دریغ و افسوس اوقات تلف شده.

و تسلی‌بخش این دل، بازهم سعدی است و مقدمه گهرمقام گلستان که: "یک شب تامل ایام گذشته همی‌کردم و بر عمر تلف کرده تاسف همی‌خوردم". حالا که رسیده‌ام به جایی که خوشه‌چین وقتم، به دریغ و افسوس و از اعماق دل برای دوستان جوانتر و بچه‌های خردسال و دانشجویان سیرکننده در بی‌خبری جوانی می‌گویم که "قدر عمر بدانید و تا می‌توانید جهد نیک کنید" که حال بگذشته دیگر تکراری ندارد و عمر برف است و آفتاب تموز. اما دریغ و آه که به قول جناب شاردن "آن وقت که ما مجرد بودیم همه متاهلین لال بودند و الان که ما متاهلیم نمی‌دانم چرا همه مجردها کر شده‌اند". تصورم این است که دارم بیهوده مشت بر سنگ خارا می‌‍‌کوبم و راهی نمی‌یابم که در این دیوار سخت‌محکم راهی بیابم که دشوارتر از این نیست که ببینی راهی که رفته‌ای و مرارتهایش را چشیده‌ای و به سنگ خورده‌ای، دیگری می‌رود و چه پنبه‌های گرانی در گوش‌ها چپانده است.  

می‌دانم، خوب می‌دانم که مالیخولیایی نوشته‌ام، اما امید دارم که درد درون این حس تلخ را دریابید که "راه رفته‌ام و وقت‌های به تاراج داده‌ام، فرمانده انگشتانم برای نگارش است و مرا یارای نگهداشت آن نیست".

فقط یک نکته بگویم "قدر بدانید جرعه جرعه وقت‌های کنونی‌تان را و هر آنیه و ثانیه آن را به طریقی خیر بسر برید که در روزگار نه چندان دور آتی، حسرت و غفلت امانتان نبرد.  

فرزاد می‌خواست تحقیقی بنویسید برای مدرسه. با همفکری به جناب مستطاب "قیصر امین‌پور" رسیدیم و دوباره زندگی قیصر را مروری کردیم و با هم عهد کردیم که این شعر سراسر احساس قیصر را با هم حفظ کنیم. اگر چه بارها آن را حفظ کرده‌ام، اما دریغ که از خاطر رفته است. اما این بار عهد کرده‌ام که دیگر نگذارم از خاطرم برود. و چون مناسب حال حاضر می‌دانم آن را اینجا می‌آورم:

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیگشی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود


برچسب‌ها: وقت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 16:30  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
دوستی می‌گفت که "جنگ و صلح" تولستوی، نزدیک به ششصد شخصیت دارد. و آقای حافظیان از قول استاد عبدالله انوار نقل می‌کردند که وقتی این کتاب را می‌خوانده، برای خودش یک فهرست اعلام از شخصیت‌های کتاب تهیه کرده است که آنها را گم نکند. این روزها، گوشی قدیمی‌ام خراب شده و مجبور شدم به لطایف‌الحیلی، که داستانی طولانی دارد، شماره‌های گوشی قدیمی را در گوشی جدید بریزم. آنهایی که در این گوشی هستند نزدیک به ششصد و هشتاد شماره و نفر هستند. البته خیلی‌هاشان ممکن است تکراری باشند. اینها بخش عمده ای از دوستان و آشنایان هستند که ما ردی و نشانی از آنها داریم و در گوشی تلفن همراهمان همیشه همراهمان هستند. البته خیلی‌هاشان ممکن است فقط در تلفن همراهمان باشند ولی همراه و همدلمان نباشند و حتی یکبار هم با آنها صحبت نکرده یا اصلا در آینده هم صحبت نکنیم. خیلی‌های دیگر هم هستند که ممکن است آنها را بشناسیم، دوست بداریم و خیلی هم مراوده و ارتباط با آنها داشته باشیم اما در تلفن همراهمان نباشند، بلکه همدلمان باشند.
دوست دارم بدانم که واقعا یک آدم با چند نفر در زندگیش آشنا می‌شود و با آنها ارتباط دارد؟ با چند نفر دوست می‌شود که دیگر نام و نشانی از آنها نمی‌گیرد؟ چند نفر هستند که اسمشان را فراموش نکرده‌ایم با اینکه سالها از آخرین دیدار یا ارتباط ما با آنها می‌گذرد؟ و مهمتر از همه اینکه، افرادی را که بیاد ما مانده‌اند، به چه دلیلی به خاطر سپرده‌ایم؟ چه کار مهمی کرده‌اند یا چه نقشی از آنها در ذهن ما مانده که به همراه نام آنها ماندگار شده است؟
اگر بتوانیم تحلیلی هر چند کوچک روی این موضوع داشته باشیم، آن وقت یاد خواهیم گرفت که چه کنیم که در یادها بمانیم و ناممان همیشه با نقشی خوش در خاطره‌ها زنده بماند.
********
این روزها فرصت کتابخوانی زیادی ندارم. اما جسته و گریخته نگاهی به برخی کتاب‌ها می‌اندازم. از جمله کتاب‌های شیرینی که قبل از خواب یا هر وقت گذرم جلوی قفسه کتابها می افتد نگاهی به آن می‌اندازم، کتاب "استادان و نااستادانم" از استاد بزرگوار "عبدالحسین آذرنگ" است. کتابی شیرین و قرص و محکم، به قلمی جذاب و شیوا. هر کجا کتاب را یافتید بدون معطلی بخوانید که خود این کتاب استادی بزرگ است در مقابل این همه نااستادانی که در این روزگاران می بینیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 20:21  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

نامه هاي كوتاه نادر ابراهيمي به همسرش را حتما ديده ايد. حرفهاي احساسي روزمره و خيلي نكته‌هاي زيباي زندگي در غالب اين نامه‌ها آمده و در كتابي منتشر شده است. اما مگر چند نفر هستند كه شجاعت اين را داشته باشند كه بر خلاف سنت غلط جامعه حركت كنند و حرف‌هاي احساسي و زيباي خود را اينگونه فرياد بزنند.

ايميل زير را از همسرم، سركار خانم زهرا زين‌العابديني دريافت كردم. خيلي دلم شكست و تاسف خوردم كه اسير دامنه تنگ فرهنگ غلط مردسالار جامعه‌ام شده‌ام. متاسفانه جامعه مردزده ما، زن‌ها را همچنان در حصاري مي‌پيچد و هر گونه صحبت در مورد آنها را قبيح و جلف مي‌داند. و براي خودم بيشتر متاسف شدم كه تن به اين قاعده عدالت‌ستيز دادم. بدون شك، اگر همسران فداكار و مهربان نباشند، هيچ مردي موفقيتي كسب نخواهد كرد. براي من هم اين موضوع صادق است. همسرم، رمز موفقيت، آرامش و زندگي من است. اما متاسفانه بر اساس آنچه كه گفتم، مورد بي‌مهري رسانه‌اي و وبلاگي من قرار گرفته است.

در همينجا مي‌خواهم از ايشان بابت همه همراهي‌هايش تشكر كنم و از او پوزش بخواهم. جامعه هر چه مي‌خواهد بيانديشد و هر كس هر چه مي‌خواهد بپندارد.

*******

سلام عزيزم.

 الان پنجشنبه است و من تنها نشستم. تو رفتي مشهد و داري خوش ميگذروني و بچه ها هم  رفتن بالا با امير بازي ميكنن و من به خاطر اينكه مادر و زن خونه هستم محكومم كه براي رفاه حال شوهرم و بچه هام در تنهايي بمانم و حتي حق اعتراض كردن هم ندارم . بگذريم. دوست داشتم با يكي درددل كنم. از اونجايي كه ديگه تو نيميتوني بگي كه بايد در وقت مناسب حرف بزنيم الان ديگه ميتونم با خيال راحت حرف بزنم چون ميدونم كه تو حتما واسه اي ميلات وقت داري.  داشتم دلگفته هاتو ميخوندم ديدم كه از همه اعضاي خونه حرف زدي به جز من . نميدونم چرا ولي حس خيلي بدي به من دست داد.  بگذريم، خيلي دلم واست تنگ شده و دوست دارم ببينمت. منتظرتم


برچسب‌ها: همسرم
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:39  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
12.00

علاقه عجیبی به تاریخ، زمان و خاطرات دارم. همیشه در پس هر موضوع یا اتفاقی به دنبال وجه نوستالژیک و اشک آور و زیرخاکی آن می گردم.  و این خصلت در من چیز جدیدی نیست. از وقتی که یادم می آید این را با خودم داشته ام. اینکه سرنوشت آن چه شود و چه نفعی یا ثمری برایم داشته باشد، هنوز نمی دانم. اما از این حس خوشم می آید.

روز جمعه بود که به کتابخانه ملی آمده بودم. آخر روزهای جمعه قرار گذاشته ام که کار نکنم و تعطیل تعطیل باشم. اما روز پنجشنبه را قرار شد با خانواده به کارهای فوری خانه که نمی شد عقب انداخت رسیدگی کنیم و روز جمعه به کتابخانه بیایم.

بعد از چند ساعتی کار به خودم استراحت دادم و طبق معمول به سراغ قفسه کتابهای تاریخ ایران به زبان فارسی رفتم. آخر سیستم کتابخانه ملی با همه کتابخانه ها فرق می کند و کتابهای فارسی و انگلیسی را کنار هم می چیند. در لابه لای کتابها، دو کتاب جالب پیدا کردم که به نظرم رسید چقدر خوب است ما هم برای حوزه کتابداری چنین کارهایی بکنیم. یکی کتاب "روزها و رویدادها" و دیگری کتاب "روزشمار جنگ ایران و عراق". در مورد این کتابها و ایده ای که دارم، در انتها خواهم نوشت. اما این کتابها مرا به یاد اتفاقاتی انداخت که مربوط به تاریخ و خاطره بازی و این جریانات است، چون همیشه علاقه عجیبی به ثبت علامت یا نشانی برای یادآوری زمان و اتفاقات داشته ام.  

وقتی بچه‌ای روستایی بودم معمولا زندگیمان در باغ می گذشت. باغ خودمان، باغهای پدر بزرگ، باغهای عموها و دایی ها. هر روز زندگی در این باغها شروع و در آنها به اتمام می رسید. باغ پدر بزرگم که مقر اصلی همه ما بود خانه-باغی داشت که ما در زبان محلی به این گونه خانه-باغها، برج می گفتیم. این برج، ایوانی با ستونهای چوبی داشت. من عادت عجیبی داشتم که هر روزی به این باغ می رفتم بر روی ستون تاریخی درج می کردم و در زیر آن کلیدواژه ای که نشانه اتفاقی که آن روز افتاده بود را می نوشتم. ستون اول که تمام شد سراغ ستون بعدی رفتم و خلاصه در طول چند سال هر سه ستون از پائین تا بالا پر از تاریخ شد. نکته جالب این بود که به مرور که قدم بلند می شد این تاریخها هم در قسمت بالاتری نوشته می شدند. بعدا که به آن ستونها سر می زدم همه اش یاد روزها و سالهای قبل و اتفاقاتی که در این دفتر خاطرات ثبت کرده بودم می افتادم و کلی دلم می گرفت یا باز می شد. هنوز هم وقتی گذرم به آنجا می افتد حتم سری به ستونها می زنم. اما افسوس که این دفتر خاطرات به مرور زمان و در زیر باد و باران پاک شده و جز خطهای کمرنگ چیزی از آنها نیست.

********

کتاب "روزها و رویدادها" که دو جلدش را در قفسه دیدم توسط "مرکز فرهنگی تربیتی نور ولایت" در سال 1378 منتشر شده است. این کتاب بر اساس هر ماه تنظیم شده و اتفاقات درون آن ماه را در سالهای مختلف توضیح داده است. هر اتفاق مهمی را در کتاب درج کرده، البته به روش خودش که سیاق خاصی است.

کتاب "روزشمار جنگ ایران و عراق" که من جلد 50 آن را هم در قفسه دیدم مجموعه کتابهای قطوری است که توسط "مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ" از سال 1375 منتشر شده است. این مجموعه هم تمامی وقایع و اتفاقات مربوط به جنگ را به صورتی مفصل و تحلیلی آورده است.

خلاصه اگر مردی پیدا شود و چنین چیزی را برای حوزه کتابداری و اطلاع‌رسانی تهیه کند، کار جالبی خواهد شد.


برچسب‌ها: خاطرات, تاریخ
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 16:4  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

چهار سال از تولد دلگفته ها گذشت. به همین سادگی و به همین زودی. یک روز گرم تابستانی ۲۲ مرداد ۸۶ خواب نما شدیم و این وبلاگ را زدیم. و حالا برایمان شده بزمی و پاتوقی که دوستان خوب دور و نزدیک و دیروز و امروز را ببینیم.

گفتم برای جشن تولد دلگفته ها که مهمانهای عزیز وبلاگ تشریف می آورند،  کار متفاوتی به رسم میزبانی انجام بدهم. به همین خاطر متن دستنویس این دلگفته را گذاشتم. البته چون خودم هم نمی توانم آن را بخوانم، در ادامه مطلب اصل آن را گذاشته ام. بازهم ممنون که همراه دلگفته ها هستید و باور کنید که سرمایه و دل خوشی بالاتر از داشتن همدل همراهی که حرفت را می شنوند و با نظری کوچک به زندگی دلگرمت می کنند نیست.  

18/12/90 امروز متوجه شدم این عکس پریده. متاسفانه این سرورهای عکس هم دائم در حال حذف شدن و از بین بردن عکس‌های خاطره‌انگیز هستند. مجددا این آدرس را می‌گذارم که عکس‌های دستنویس قابل دسترس باشند:

https://docs.google.com/file/d/0Byfs5sB5ic35OTlkZDdmOTktYmYxMi00NGY0LWI2NzMtNjUwY2I0ZDgwOTRm/edit

https://docs.google.com/file/d/0Byfs5sB5ic35MmFmMzgxNjItYzE4MS00YTE4LTk1OGMtNzQ4ODM5MWZjNzI1/edit?pli=1



برچسب‌ها: تولد دلگفته‌ها
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:46  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

دارم از شیراز می‌نویسم. این سفر شیراز برایم حال و هوای خاصی دارد. برای منِ خاطره‌باز، که همه‌اش دنبال چیزهای آنتیک و زیرخاکی می‌گردم، این سفر، سفری متفاوت از همان جنس که علاقه دارم به شمار می‌آید. اصل ماجرا به سال 83 بر می‌گردد. یعنی درست 7 سال پیش. وقتی برای اولین بار، این شکلی آمدم شیراز. یعنی در کسوت یک مدرس برای برگزاری کارگاه آموزشی "سازماندهی اطلاعات پزشکی Mesh و NLM و مخلفات دیگر". درست از 28 تیر تا 30 تیرماه 1383. در همین دانشگاه علوم پزشکی شیراز. آن وقت، یعنی 7 سال پیش من خیلی جوان بودم. پسرم، فرزاد همه‌اش دو سالش بود. و همراهم بود. اتفاقی هم که در جنب و بعد از این کارگاه قرار بود بیافتد خیلی انقلابی بود. یعنی کتابخانه‌هایی در شیراز پیدا شده بودند که می‌خواستند بر خلاف عرف و عادت شیرازی آن زمان، به جای رده‌بندی دیویی، از رده‌بندی NLM و LC استفاده کنند. (البته به غیر کتابخانه منطقه‌ای قدیم يا مرکز منطقه‌ای... کنونی، اگر اشتباه نکنم). و علاوه بر این، جنایت دیگری هم قرار بود رخ بدهد. و آن اینکه، پزشکی پیدا شده بود و جان و آبروی خودش را چوب حراج زده بود و آمده بود که علاوه بر سیستم رده‌بندی کتابخانه، سیستم نرم‌افزاری دانشگاه را هم عوض کند. و هی مخالفت از سوی کتابداران با سابقه‌ي قدیمی و مراقبت از سوی کتابدار میان‌سابقه و استقبال از سوی کتابداران جوان بود که راهی دفتر ایشان می‌شد. من هم این وسط مانده بودم، از یک سوی میزبانم و هم‌حرفه‌ای‌هایم و دوستانم همه از طیف کتابداران قدیمی و مخالف این طرح بودند و از سوی دیگر ته دلم غنج می‌رفت برای این طرح ناب آقای دکتر جاهد (که البته ایشان الان به رستگاری رسیده و کلا مقیم مالزی شده‌اند). آخر خدایی، خیلی طرح آوانگارد و پیشرویی بود و من هم که کشته مرده طرح‌ های مدرن از این دستم (بر خلاف روحیه خاطره‌بازی و خاطره‌سازیم در روابط انسانی و اجتماعی). خلاصه یکی به نعل و یکی به میخ، قضیه را ما پیش بردیم و آقای دکتر جاهد با چند جوان جان بر کف دیگر تخته گاز پیش بردند و طرحی ناب در شیراز پیاده شد. طرحی که هنوز هم انسجام آن را حداقل من در سایر دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور ندیده‌ام. طرحی که در آن تمامی کتابخانه‌های دانشکده‌ای و ستادی و بیمارستانی زیر یک چتر و با یک فهرستگان زندگی کنند. و بعد از چند سال هم خدا را شکر همان دوستان کتابدار جوان علاقه مند به جایی رسیدند که دیگر ظرف نرم‌افزارهای داخلی را خیلی کوچک شمرده و خود که به بلوغی نسبی رسیده بودند نرم‌افزار کد منبع باز کوها را ایرانیزه کرده و مبنای کار قرار دادند. و حالا هم دوباره همان دوستان و برخی دوستان جدید گردهم آمده اند و در یک کارگاه آموزشی داریم روی موضوعات مرتبط و موضوعات جدید کار می کنیم.

حال من به هفت سال پیش خودم نگاه می کنم. خیلی زمان است. در این هفت سال بر من چه گذشته. خیلی اتفاقات افتاده. دو تا گنده اش را بیاد می آورم. دوره دکتری را شروع کرده و تمام کردم. فربد به دنیا آمده و کمی قد کشیده و الان برای خودش و با دوستان قد و نیم قدش صاحب برو بیایی است. و فرزاد هم که دیگر آنقدر سواد دار شده که بتواند برای خودش خوراک خواندنی انتخاب کند و بخواهد. و اتفاقات ریز و درشت دیگری که پیش آمده و گذشته. و حالا می فهمم وقتی می گویند چند سال مثلا هفت سال پیش یعنی چه؟

البته یک چیزش جالب است. اینکه چند نفری گفته اند من تغییر نکرده ام. مثل همان هفت سال پیشم. از این گفته هم ته دلم کارخانه قندی به پا می شود و هم یاد گفته امام علی می افتم. (هر کس امروزش با دیروزش یکسان باشد، خسران کرده). و شاید هم یاد علی بی غم می افتم.

و عجیب این لهجه شیرازی به دل می نشیند. معمولا وقتی به شهری می روم، حداقل در بیشتر شهرها، لهجه شان یک جورهایی روی اعصابم است و تحملش برایم سخت است. اما این لهجه کش دار شیرازی عجیب به دلم می نشیند. انگار یک صمیمتی ته آن است. یک چیزی که حس می کنی صاحب این لهجه قصد و خیال ندارد سرت را کلاه بگذارد. امیدوارم که این حس همین گونه پاک و خالص بماند.

و در این سفر خاطره دیگری هم رقم می خورد. یک دوست صمیمی قدیمی زنگ می زند. از آن سوی دنیا. و بعد از گذراندن شبی که هنوز اینجا نرسیده. از ته آمریکا و ساعت هفت صبح. و من اینجا می بینم عقربه بزرگه روی دوازده و عقربه کوچکه روی پنج غروب است و دارم به سوی شبی می روم که او تمامش کرده. و به شوخی می گوید وقتی فهمیده من هم در غربتم خواسته که حس مشترک غربت نشینی را با هم تقسیم کنیم. اما غربت او کجا و غربت ما کجا؟ قدیمها که جوان بودیم از خودمان با هم می گفتیم، الان اما، از خودمان کم و از بچه هایمان بیشتر می گوئیم. از شیرین کاریها و شیرین زبانیهای آنها. و این هم به این دنیای خاطره می افزاید.  

و دوستی دیگر که می آید روی چت. و خوشبختانه اینجا اینترنت هست. خوبش هم هست. و منِ گریزان از چت می نشینم و دل به دل هم می دهیم. یک دل سیر برای هم می نویسیم. و بازهم با خودم می اندیشم که این جادوی سفر عجب غوغایی می کند. هر وقت آدم کم می آورد باید یک بلیط به نا کجا آباد دنیا بگیرد و راه بیافتد. باور کنید که همه حسهای خوب دنیا یکجا به سراغش می آید.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 23:59  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

خاک ایران یکسر از دکتر پر است

هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران سرزمین دکتران

این‌قدر دکتر نباشد در جهان

شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ دکتر

کبک دکتر، فنچ دکتر، زاغ دکتر

عابران هر خیابان دکترند

دانه‌های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند

وای! بیش از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است

دیپلم ردی‌ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران

هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده

یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مدیون دکترها بوَد

تو ندانستی که نیما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است

مجری اخبار سیما دکتر است

آن‌که مثل آفتاب نیمه‌شب

رد شد از هفت خوان ژوری دکتر است

شاد باش ای دکتر زیبای ما

دکترای جمله دانش‌های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

دکترایت حجت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه

دکتری چندان ندارد سابقه

بی‌سبب افسرده‌ای، غم می‌خوری

سرزمین ماست مهد دکتری

خط‌مان وقتی شبیه میخ بود

ای‌بسا دکتر در آن تاریخ بود

این‌همه آدم که در عالم نبود

آدمی کم بود و دکتر کم نبود

من نگویم، شاعران فرموده‌اند

رخش و رستم هردو دکتر بوده‌اند

گرچه باشد قصه‌ها پشت سرش

دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکی تا عنصری

بی‌گمان دارند هریک دکتری

شعله‌های عشق چون گر می‌گرفت

آتشی در خیل دکتر می‌گرفت

عشق با دکتر نظامی قصه‌گو

عشق با دکتر سنایی رازجو

عارف شوریده دکتر مولوی

نام پایان‌نامه او مثنوی

حافظ و سعدی و خواجو دکترند

سروقدان سر کوی هم دکترند

وحشی و اهلی و صائب دکترند

تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است

حجت‌الاسلام دکتر بهتر است

بحث‌های جعل مدرک نان‌بری‌ست

بهترین سرگرمی ما دکتری‌ست

عده‌ای مشغول دکترسازی‌اند

عده‌ای سرگرم دکتر‌بازی‌اند

*********

شاعر: ناشناس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 15:14  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

يكي از روزهاي نادري كه در خانه بودم جلوي قفسه كتابها دراز كشيده و داشتم همينطوري عطف كتابها را نگاه مي كردم. حسرت و شوق با هم به سراغم مي آمد. حسرت از اينهمه كتاب خوب نخوانده و شوق از تورق و نگاه كردن به كتابها. در اين بين به دنبال تهيه مطالبي هم براي يكي از كارگاههاي آموزشي ام بودم. در لابه لاي مجله هاي محدودي كه به صورت كاغذي نگه مي دارم (آخر هر مجله اي كه نسخه الكترونيكي دارد را نگه نمي دارم) چشمم به "نامه انجمن كتابداران ايران" افتاد. اين شماره مربوط به پائيز 1354 نامه انجمن بود. مطلب خيلي جالبي در نقد كتاب "وقتي كه من بچه بودم" نوشته نورالدين زرين كلك  (كانون پرورش كودكان و نوجوانان، 1353) به قلم خانم مهوش بهنام ديدم و خواندم. اتفاقا روزي كه داشتم اين مطلب را مي خواندم روز پدر بود و اين مطالب هم خيلي مناسبت با اين روز داشت. به همين خاطر بخشي از كتاب كه در اين نقد آمده است را در اينجا نوشتم و به نظرم رسيد براي خوانندگان محترم وبلاگ هم جالب باشد. و اينكه همه ما هم مي توانيم "وقتي كه من بچه بودم" خودمان را داشته باشيم.

نكته ظريف ديگري كه از اين تورق گرفتم اين بود كه قبلا دنياي كتابداري و خبرنامه و نامه انجمن چه مطالبي داشته و چه كساني و با چه روحيه و قلمي در آن مي نوشته اند. كساني و مطالبي كه دغدغه ارتقا و ترفيع و دفاع نداشتند. و به همين دليل ساده از ته دل و با تمام وجود و سواد مي نوشتند و همين است كه حدود 40 سال بعد هم مطالبشان هنوز خواندني است. ولي آيا واقعا مطالب ما هم در آينده اي نه چندان دور چنين جذاب و خواندني خواهد بود؟

****

آن وقتها كه من بچه بودم، درباره خيلي چيزها اشتباه مي كردم. اشتباههاي خنده دار باور نكردني.

مثلا:

به نظر من پدرم مهمترين آدم دنيا بود

پدرم از هيچ چيز نمي ترسيد

نه از تاريكي، نه از آمپول

نه از سگ

پدرم يك قهرمان كامل بود

او نه مشق مي نوشت

و نه گريه مي كرد.

اما بعدها كه به مدرسه رفتم خللي در تصورم به وجود آمد:

در مدرسه، مهمترين آدم دنيا شد دو تا

يكي پدرم و يكي آقاي معلم

آنقدر اين قهرمان دوم مهم شد كه از "مهمترين آدم دنيا، يعني پدر" هم مهمتر شد و به آنجا رسيد كه وقتي بزرگ شدم "حتما معلم مي شوم".

تا يك روز كه در كلاس باز شد و آقاي مدير آمد تو:

آقاي معلم برپا داد و آقاي مدير برجا داد

موقع رفتنِ آقاي مدير، آقاي معلم باز هم برپا داد

و آقاي مدير بر جا داد

پس معلوم شد كه آقاي مدير از همه مهمتر است.

جستجو براي يافتن مهمترين آدم دنيا و دسترسي به آنچه كه آدم را مهم مي كند ذهن را متوجه مسائل ديگري مي سازد و رمز و رازهاي تازه اي كشف مي شود.

تا اينكه، يك روز ناخوش شدم و حس كردم خودم هم آدم مهمي هستم

براي اينكه خيلي ها دوستم دارند، احوالم را مي پرسند و به ديدنم مي آيند.

و اينطور شد كه فهميدم:

چيزي كه از همه مهمتر است دوست داشتن است

و كسي را كه از همه بيشتر دوست داريم

از همه كس مهمتر است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 10:2  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
جلال خان حيدري‌نژاد را خيلي‌ها مي‌شناسند. كسي كه كتابدار نيست ولي به گمانم كمي بيش از ساير كتابداران به كتابداري خدمت كرده و غمش را دارد. همين يك عطفش نقطه عطفي است در كتابداري ايران. نگاهي تيز و نكته‌سنج و از اين مهمتر قلمي شيوا و شيرين دارد. رفته بودند كه در ذيل عكسهاي بنگلادش چيزي بنويسند كه كد تصويري وبلاگ همراهي نكرده بود. ايشان لطف كرده و اين را قلمي كرده اند و فرستاده اند. به همين بهانه، من هم قسمت دوم عكسهاي بنگلادش را مي گذارم. شايد جور ديگري عكسها را ببينيم و عمق نوشته ايشان را بيشتر حس كنيم.

******

زندگی گاهی شاید همین باشد، سر بر سنگ فرش خیابان گذاشتن و در هزاره سوم با اتش غذا مهیا کردن، زندگی شاید همین باشد،لخت و عور دویدن، بی دلیل خندیدن ونگاه از ویزور دوربین را به معجزتی شبیه دانستن....زندگی شاید همین باشد،چند مثغال دل خوش،چند لحظه بی پروایی،چند گام سبک سری،چند دم بی هوا رقصیدن، زندگی همین است محسن جان و ما ادمهای مانده میان گذشته و اینده ، "حالمان" را عجیب بر باد میدهیم، ما ادمهای نه سنتی و نه مدرن عجیب خودمان را نفله میکنیم...نه شهامت کندن از سنت را داریم و نه پروای ملحق شدن به مدرنیست را برای همین همه چیمان در هواست! حتی لنگمان!
برای همین است که شرم داریم از برهنه گی اما پوششمان هم خفه کننده است برای همین است که ماشینمان  مدرن و جدید میشود اما رانندگی امان برای ماقبل "فورد" است...ما ادمهای مانده ای هستیم محسن جان. و من اصلا گمان نمیبرم که ما از این ادمهای لخت و عور و به ظاهر فقیر خوشبخت تریم...لابد حس کرده ای خودت که انها کمتر از ما احساس فقر و بدبختی میکنند و همینطور است...دلیل اول و اخرش هم اینست که انها حتما و قطعا ایمانشان از ما ادمهای لنگ در هوا محکم تر است و ما چنان بی ایمانیم که هیچ چیز اراممان نمیکند...بعضی هامان از فرط بی ایمانی هر چه دستشان می اید را قورت میدهند و مسموم میشوند و میمیرند و بعضی نیز از فرط عصبیت  وافراط  و ارمانگرایی از گرسنگی هلاک میشوند...
 
، ما ادمهای حقیقتا "مانده" ای هستیم محسن جان و من در عکس های تو زندگی را روان تر و جاری ترو واقعی تر و با ایمان تر میبینم.. به عکس های خودمان نگاه کن...به من  به خودت  به همه...زندگی میان ما گره خورده است و  بوی نامطبوعی دارد خفه امان میکند!

بویی که این ادمهای کنار خیابان های داکا هیچ وقت انرا احساس نمیکنند...کاش پرسیده باشی از انها!

******

اين هم بخشي از فعاليتهاي مختلف من در شهر داكا: در كنار نمايندگان ساير كشورها، مشاركت در مباحث و در شهر

شركت كنندگان در كارگاه از بيش از پانزده كشور دنيا


مابقي عكسها در ادامه مطلب


برچسب‌ها: بنگلادش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:41  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

برای شرکت در یک دوره آموزشی در داکا، پایتخت کشور بنگلادش به سر می برم. امروز یعنی ۱۹ اردیبهشت، ساعت هشت و نیم به وقت محلی رسیدم. از دیروز ساعت ۶ عصر در راه بودم. بعد از کمی رفع خستگی رفتم و سری به خیابانهای اطراف هتل زدم. باور کردنی نیست که توی قرن بیست و یکم باشیم و در پایتخت یک کشور معروف، کسانی این همه از بهداشت و رفاه و سطح حداقلی زندگی به دور باشند. اما همین آدمهای به ظاهر بدبخت، چه راحت می خندند و زندگی را به سخره می گیرند. چندتایی عکس نوبرانه از این گردش خیلی کوتاه، که به خاطر گرما و شرجی نیمه کاره رها شد، را فعلا می گذارم. بعدا گزارش و عکسهای مفصل تری خواهم فرستاد.

غذایی را که همین گوشه خیابان با آتش درست کرده است می خورد

 

یک وسیله نقلیه جمعی پرطرفدار

درخت عجیب و غریبی که انگار ریشه هایش بر روی شاخه هایش درآمده

این هم بچه های شیطان و بامزه ای که وقتی عکس خودشان را نشانشان دادم کلی کیف کردند


برچسب‌ها: بنگلادش
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:4  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

فروردین سال گذشته، نشریه الف که وابسته به روزنامه همشهری است و در حوزه فناوری اطلاعاتی فعالیت می کند، خواسته بود که مطالبی خلاصه در مورد کتابخانه های دیجیتالی بنویسیم. بنده هم این مطلب را نوشتم و عنوان "کتابخانه های نادیجیتالی" را بر آن نهادم. بعد از مدتها که نشریه منتشر شد دیدیم خبری از مطلب ما نیست. پیگیر شدیم و گفتند چون مطلب انتقادی بوده و ما می خواستیم از کتابخانه دیجیتالی تعریف کنیم، این مطلب را چاپ نکردیم. این شد که به خبرنامه انجمن سپرده شد. بعد از یکسال، خوشبختانه در آخرین شماره خبرنامه انجمن با مشخصات زیر منتشر شد :

خبرنامه انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی‌ ایران، سال هفتم، شماره 35، دوره جدید، شماره 6، بهار و تابستان 1389. ص. 3

*********

كتابخانه‌هاي ناديجيتالي

حتما شما هم در چند سال اخیر با اين تیتر خبري برخورد کرده‌اید که "بزرگترین کتابخانه‌ی دیجیتالی....افتتاح یا رونمایی شد." اگر در اخبار رسانه‌ای کشور جستجویی صورت گیرد بدون شک تعداد این اولین‌ها کم نخوا هد بود و تعداد طرح های کتابخانه‌ی دیجیتالیِ برای اولین بار افتتاح شده، شاید از عدد منابع داخل آن ها فزوني يابد. این نتیجه‌ی احتمالی، یک نشانه‌ی خوب به همراه دارد و یک نشانه بد. نشانه خوب این است که موضوع کتابخانه دیجیتالی از چنان اهمیتی برخوردار است که همگان به دنبال کار و اقدام در اطراف و اکناف آن هستند و به دلیل اهمیت اين موضوع، تلاش دارند تا گوی سبقت اولین بودن را از ديگران بربايند. و اما نشانه بد این است که علی‌رغم گذشت چندین سال از ایجاد و توسعه این مفهوم، هنوز چارچوب و ساختار این نوع کتابخانه روشن نشده و سازمان مستقل متولی آن نیز جهت ساماندهی به این گونه ادعاها مشخص نیست.

حقیقت این است که مفهوم کتابخانه دیجیتالی، همانند تمامی مقوله های نوین و فناوري‌محور در کشور ما، دچار نوعی مدزدگی شده است. یعنی به عنوان یک اقدام یا محصول جدید و لوکس در برهه‌ای از زمان مورد توجه خیلی ویژه قرار گرفته و پس از مدتی به ورطه فراموشی سپرده می‌شود؛ بدون اینکه ماهیت، ساختار و ذات آن به خوبی برای بسیاری از عاشقان سینه‌چاک آن روشن شده باشد. همین مدزدگی باعث شده است که بسیاری از فعالیت‌های حوزه کتابداری و اطلاع‌رسانی، با ربط یا بی‌ربط، صرفا جهت بهره‌برداری از اين نام لوكس و دهان‌پركن به آن متصل شده و نه تنها باعث اخلال در شناخت و بهره‌برداري از آن فعاليت‌ها شوند كه اصل واژه "کتابخانه دیجیتالی" نیز دچار نقصان شناخت یا حتی کج فهمی مفهومی شود. به‌گونه‌ای که اکنون  تعیین مرز دقیق کتابخانه دیجیتالی حتی برای بسیاری از داعیه‌داران تخصص در حوزه کتابخانه‌های دیجیتالی دشوار شده است. زيرا هر فرد يا گروهي، به زعم خود كتابخانه ديجيتالي ايجاد كرده و آن را بهترين و كامل‌ترين مي شناسد و با توجه به عدم حضور مرجعي تصميم‌گير در اين خصوص، هيچ استدلال و نظري در باب شكاف موجود بين كتابخانه خود و كتابخانه ديجيتالي استاندارد را نمي پذيرد.

البته ناگفته نماند که مقوله "کتابخانه دیجیتالی" در ذات و ماهیت خود  نیز زاینده چنین اختلاف نظری در سطح جهان بوده است و بررسی مختصري در این خصوص نشانگر بیش از 65 تعریف متفاوت در مورد کتابخانه دیجیتالی است. اما درک  نادرست در اين خصوص در کشور ما بسیار متفاوت بوده و همان‌گونه که ذکر شد بيشتر از علائق تبليغاتي و بهره‌برداري ناصحيح از اين نام بابِ روز ناشي شده است.

خوشبختانه، پس از سالها مطالعه و پژوهش جهاني در اين خصوص، استانداردها و شاخص‌هايي براي اين پديده معرفي و به كار گرفته شده و مصاديق حقيقي كتابخانه ديجيتالي به وجود آمده است. در ايران نيز پژوهش‌ها و مطالعات زيادي به خصوص در قالب پايان نامه هاي دانشگاهي در حوزه كتابداري و اطلاع‌رساني در اين زمينه انجام گرفته است. اكنون مي توان ادعا كرد كه در بُعد نظري اين حوزه، بلوغي نسبي حاصل شده است. اما، هنوز بين بُعد نظري و بُعد عملي آن شكافي وجود دارد. بسياري از علاقه‌مندان يا ذي‌نفعاني كه هنوز مالكيت محصولي با نام كتابخانه ديجيتالي براي آنها جذاب است، بدون توجه به مباني نظري و مطالعات علمي صورت گرفته، اقدام به ايجاد محيطي وب‌پايه با مجموعه‌اي از فايل‌هاي الكترونيكي ديجيتالي و بدون ساختار و سازماندهي واقعي كتابخانه ديجيتالي، مي‌‌نمايند و نام كتابخانه ديجيتالي بر آن مي‌نهند. جستجوي ساده‌اي در محيط اينترنت با عبارت "كتابخانه ديجيتالي" مويد اين ادعا است كه مجموعه‌هاي زيادي اين نام را بر پيشاني خود يدك مي كشند كه نام "كتابخانه‌هاي ناديجيتالي" بر آن‌ها برازنده‌تر است.

با ذكر اين واقعيت درباره كتابخانه‌هاي ديجيتالي در كشور، ضروري است كه متوليان امر و تمامي افرادي كه تمايل به كار در اين حوزه دارند، به مطالعه و بررسي صحيح و اصولي بپردازند و ضمن شناخت زوايا و زمينه‌هاي مختلف اين مقوله، بر اساس استانداردها و شاخص‌هاي شناخته شده و مورد تائيد، اقدام به طراحي و توسعه اين كتابخانه‌ها بنمايند.

پی نوشت: انتشار مجدد خبرنامه انجمن را هم تبریک می گوئیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:25  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

موسیقی های امروزی را که گوش می کنم، به خصوص از نوع رپ آن را، دچار حسی دوگانه می شوم. از یک طرف هر چقدر تلاش می کنم که خودم را مشتاق آن نشان دهم و علاقه ای به آن ایجاد کنم، که مثلا تریپ جوانی بردارم، نمی شود. بعضی ملودیهایشان واقعا قشنگ است، اما یک هو می بینی یک صدای زشت شروع می کند به چرت و پرت گفتن. یک جمله با معنی نمی شود از آنها به دست آورد. از طرف دیگر، با خودم فکر می کنم که آیا واقعا این موسیقی و شعرها مشکل دارد یا اینکه من پیر شده ام و دیگر وجد و شوری که این موسیقی برای نوجوانان و جوانان دارد را درک نمی کنم. آخر وقتی خودم جوانتر و نوجوان بودم از اینکه قدیمی ها، آهنگهای قدیمی تر را دوست داشتند تعجب می کردم و همیشه فکر می کردم که اینها پیر شده اند و عوالم جوانها را درک نمی کنند. شکی نیست که وضعیت فیزیکی و جسمانی و سن و سال، با موسیقی رابطه مستقیم دارد اما، واقعا موسیقی داریم تا موسیقی. اگر موسیقی حال حاضر از ملوی و ریتم مناسب برخوردار باشد و به محتوی و شعر هم گوشه چشمی داشته باشد، هلاک آنیم. اما دریغ که اصل و اساس موسیقی این روزها بر سیاق دیگری گذارده شده است که دیگر برای نسل ما قابل درک و فهم نیست. آخر همه چیز انسان با هم جور باید باشد. نمی شود فکری در چند سال گذشته زندگی کنی ولی از نظر مصادیق زندگی به آینده تعلق داشته باشی. بچه های نسل نو، اغلب سطحی، زودگذر و بدون تامل خیلی زیاد زندگی می کنند. دنیا و فناوری طوری شده که خیلی نیاز چندانی به عمیق شدن ظاهرا نیست و این در همه چیز از ادب و موسیقی گرفته تا سر و لباس و آرایش ظاهری ظهور پیدا کرده است.

********

-        در کتاب "راهی که در پیش است" از بیل گیتس می خوانم:

در سال 1899 مسئول اداره ثبت اختراعات آمریکا خواست اداره اش تعطیل شود چون اعتقاد داشت آنچه که می بایست اختراع بشود تا الان اختراع شده است. بیل در این کتاب که سال 1995 (1375) منتشر شده است می گوید این کتاب ده سال دیگر (یعنی الان) چیزهای به وقوع پیوسته اش بدیهی تلقی می شود و چیزهای انجام نشده اش احمقانه جلوه می کند. و الان که در سال 2001 یعنی شانزده سال از زمان نگارش این کتاب می گذرد، فکر می کنم که مسائل کتاب چطور جلوه می کنند.
******** 
 کتاب راز را می خواندم، اینها به نظرم رسید:
وقتی به قانون جذب با همه وجود فکر می کنی، باعث می شود که عمل کنی. عمل کردن مهم تر از فکر کردن خالی است. فکر کردن خالی که دردی را دوا نمی کند. فکر می کنم خلط برداشتی از آن شده است. مانند قران خواندن است که فقط خواندن و هیچ تغییری نکردن و عمل نکردن هیچ اتفاقی به وجود نخواهد آورد. بلکه این خواندن منشا عمل می شود. نمی شود آدم صبح تا عصر یک گوشه بنشیند و فقط به داشتن خانه یا ماشین فکر کند و روزی یکی در را بزند و بگوید این خانه شما.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 17:41  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
در اغلب كتاب‌هاي روانشناسي و موفقيت، كه در سالهاي اخير شمار آنها به شدت فزوني يافته و مشتريان فراوان پيدا كرده اند، يكي از نكات كليدي موفقيت كه در اكثر آنها تكرار مي شود، هدف‌گذاري و تمركز بر روي آن است. اين كتابها تاكيد مي كنند براي هدف و دستيابي به آن بايد دائم به آن انديشيد و تمامي عوامل و عناصر را براي حصول آن به كار گرفت. گروهي ديگر نيز اين هدف را با رويا توصيف مي كنند و وجه خيالي ذهن بشر را مبدع و خواهنده آ‹ مي خوانند. روياپردازي و زندگي همسو با رويا، مركز ثقل گفته ها و نوشته هاي بسياري از صاحب نظران موفقيت و كاميابي است. اگرچه خواندن كتابهاي موفقيت و تمرين رويايي زيستن لذت بخش است و انسان را به دنيايي زيبا رهنمون مي شود كه انگيزه و جهدي مضاعف را باعث مي گردد، اما همراه شدن با يك رويادار و كامياب واقعي در دستيابي به روياهاي زيبا و بزرگ كه حي و حاضر است و شما را با تمامي جزئيات رويايش، از شكل گيري تا دستيابي همراه مي كند، لطف و صفاي ديگري دارد.

اين روياپرداز شيرين سخن كسي نيست جز "انوشه انصاري". كسي كه رويايش، زندگي سراسر ماجراي او را رقم مي زند و او را مي كشاند تا اوج قله هاي خواستن. اخيرا خواندن كتاب "رویای من: انوشه: دختر ایرانی و پیشگام فضا" را به اتمام رساندم.  در سطر سطر اين كتاب شيرين و جذاب، سرنوشت يك روياي بزرگ از زمان شكل گيري تا تكامل نهايي و وقوف به حقيقت را بازخواني مي كنيم.

انوشه، كه زندگي سراسر رنج را، به خصوص در سالهاي نوجواني و جواني پشت سرگذاشته، در عمل به ما روياپردازي و هدف گذاري را مي آموزد. او به ما ياد مي دهد كه اگر رويايي حقيقي داشته باشيم، به مركز ثقل انديشه و عمل ما بدل شده و هر آنچه داريم را با خود هماهنگ و همراه مي سازد و ما چاره اي جز پذيرفتن و زندگي و به حقيقت رساندن آن نداريم.

درس ديگري كه در كنار لذت خواندن يك متن روان و جذاب، از اين كتاب عالي مي گيريم اين است كه در همين خاك ايران و در كوران سخت ترين شرايطي كه براي او به وجود آمده چون طلاق، انقلاب، جنگ، مهاجرت، بي خانماني و سرگرداني تا شروع تحصيل در يك كشور غريب و صاحب زباني بيگانه، مي توان همچنان به رويا توسل جست و يگانه راه نجات زندگي سخت و دشوار را در همين رويا كاويد. انوشه، رويايش را به سان چراغ دريايي براي ناخداي كشتي پذيرفته بود و همواره فقط به سوي آن حركت مي كرد تا از راه اصلي گم نشود و عاقبت هم به ساحل آرزوهايش دست پيدا كرد.

وقتي انوشته به فضا رفت، من درگير درس و مشق دكتري در اهواز بودم. اگرچه اخبار او را دنبال مي كردم اما هرگز عمق و هيجان موضوع را درك نكردم و حسي را كه الان بعد از خواندن اين كتاب دارم نداشتم. الان وقتي به سايت او  و اخبار زمان آن اتفاق سر مي زنم و به دنبال نام انوشه انصاري به هر سايتي سرك مي كشم، دريغ و حسرتم دو چندان مي شود كه چرا اين ماجراي مهم را كه در زمان حيات من اتفاق افتاده و معلوم نيست كي دوباره تكرار شود، درك نكرده‌ام. دريغ مي خورم كه چرا من جزء يكي از چند ميليون نفري كه براي او پيغامي به وبلاگ فضایی اش فرستادند نبودم.

هر كلمه انوشه در مورد ايران و مشهد (زادگاهش) و ايراني بودنش، اشك شوق در چشمهايم مي جوشاند و بيش از پيش ايمان مي آورم كه :

                   تو قدم در راه نه و هيچ مپرس                         ره خود بگويدت كه چون بايد رفت

********

 اين مطلب را در ساعت سه و نيم نيمه شب در حالي كه به عنوان همراه يك بيمار در بيمارستان ميلاد بودم نوشتم. اگر جملات آن طور كه بايد باشد نيست، به خاطر خواب آلودگي و نيمه شب است. الان هم در كتابخانه بيمارستان ميلاد در حال تايپ و گذاشتن مطلب در وبلاگ هستم.

از سركار خانم پاكدامن كه اين كتاب را معرفي كرده و به من امانت دادند و همچنين سركار خانم رباطي، مسئول محترم كتابخانه بيمارستان ميلاد كه اجازه دادند از اينترنت استفاده كنم و این پست را بگذارم و كتابخانه را بازديد نمايم كمال تشكر را دارم.

اتفاقا اين چند سطر زير ميز اطلاعات بيمارستان كه من پشت آن در حال نوشتن بودم درج شده بود كه ديدم سخت با اين مطلب هماهنگ است:

خدا گويد: تو اي زيباتر از خورشيد زيبايم...

تو اي والاترين مهمان دنيايم...

شروع كن: يك قدم با تو

تمام گامهاي مانده اش با من....

براي اطلاعات بيشتر در مورد كتاب، سايتهاي زير مفيد هستند:

http://www.sababook.com/view.php?page=viewnews&id=1696
http://www.sababook.com/view.php?page=viewketab&id=630
 


برچسب‌ها: انوشه انصاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 8:1  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

این دلگفته را سرکار خانم فاطمه پازوکی، قبلا یعنی فروردین 89 برای دلگفته‌ها نوشته بودند که منتشر هم شد. اما از بخت بد، متاسفانه چند پست از وبلاگ خود به خود حذف شد و هر کاری کردیم امکان بازگشت آن فراهم نشد. این مطلب را اخیرا پیدا کردم و با اجازه ایشان مجددا منتشر می کنم. امیدوارم که دوستان دیگر هم قابل بدانند و اگر دلگفته‌ای دارند برای انتشار ارسال کنند.

*******

آن خوشی­های از دست رفته...

چند روز پیش یکی از دوستان ایمیلی زد مبنی بر اینکه خط موبایلش رو فروخته و تا اطلاع ثانوی موبایل نداره و زنگ و اس ام اس تعطیل!!!

وقتی ایملیش رو خوندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مگه میشه! حالا می خواد چی کار بکنه!؟ همه کسانی که شماره ش رو داشتن چی کار بکنن؟ چه جوری از این به بعد پیداش کنن. همه که ایمیل ندارن تا خبر خط جدیدش رو بهشون بده. تا یه مدت حتما نا پیداست. یه عده ای حتما دیگه پیداش نمی کنن. یاد این فیلم قدیمیا افتادم که طرف، دنبال دوستش می گشته و فقط یه  آدرس قدیمی ازش داشته اما وقتی میره دم خونه شون میگن ... اینا خونه شونو فروختن و از این محل رفتن و اون طرف می‌مونه و یه دست گل پلاسیده سر کوچه!

بعدش به خودم گفتم می بینی چقدر وابسته شدی!؟ انگار نه انگار که هفت سال پیش اصلا موبایلی نداشتی! یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم بابا یه خط و مامان یه گوشی بهم کادو دادند، اون اوایل اصلا فکر نمی کردن روزی اینقدر به اون دلبسته و وابسته بشم. از اون موقع شاید خیلی نگذره اما الان فکر می کنم مگه میشه بدون موبایل هم زندگی کرد!؟ هیچ وقت امکان نداره گوشیمو جا بذارم با اینکه آلزایمره خفیفی دارم. حتی اگر خونه جا بمونه از هر جای مسیر برمیگردم و برش میدارم یه بار هم گفتم که با پیک برام بفرستنش دانشگاه. با خودم فکر میکنم مگه میشه بدون موبایل یک روز رو به سر کرد!؟

برای چند روزی می خواهیم بریم سفر. همه چی رو بر میداریم. چمدانها بسته و خوشحالیم. تنها ناراحتی که باعث میشه بخواهیم زودتر برگردیم اینه که از اینترنت به دوریم! در سفر هم در اولین فرصت کافی نتی را پیدا میکنیم و ایمیل و وبلاگهای مورد علاقه را چک میکنیم....

اصلا نمی فهمم که بیش از یک ساعتی به مشاهده ایمیلها و پاسخ به آنها گذشته.  اصلا نمی فهمم که هنوز صبحانه نخورده ام. نمی فهمم که چای سرد شد.

اولین سوالی که در برخورد و آشنایی و دوستی از طرف مقابلم می پرسم اینه که آی دیت چیه؟ و احتمالا اگه بعدا دیدیم که به درد ادامه دوستی با هم (از طریق رد وبدل کردن ایمیها) می خوریم میگم شماره تو برام ایمیل کن. منم یه میس کال بهت می اندازم تا شماره مو داشته باشی. شماره خونه شونم داشتیم یا نداشتیم مهم نیست.

با اینکه پنج شش سالی بیشتر نیست که به طور جدی! ایمیل دار شدم اما احساس میکنم چه وابستگی شدیدی بوجود اومده. اگر یک روز ایمیلم رو چک نکنم شاید بیشتر از اینکه نماز صبح ها خواب می مونم عذاب وجدان داشته باشم.

جدیدا هم که موبایلها اینترنت دار شدن و احساس می کنم بشریت یک گام دیگر به سمت وابستگی به نت برداشته! وقتی از سر کار به خونه میام با اینکه نیم ساعتی بیشتر از سر کار (و آنلاینی لاینقطع در طول روز!) نگذشته اگه توی ترافیک بمونم و اندکی فرصت و تامل دست بده با موبایل کانکت میشم و ایمیلم رو چک می کنم. حتی اگه ایمیلهای فرواردی رسیده باشه نگاه می کنم تا اینباکسم صفر بشه. اگه کسی برام پیغامی گذاشته باشه که باید همون موقع جواب بدم. حتی شده با فونت فینگلیش (چون گوشیم فونت فارسی تو نت نمی زنه!)

بعضی وقتها که در برخی فرمهای اداری (و مثلا فرم عضویت در کتابخانه) می نویسند آدرس پست الکترونیکی و طرف مقابل می گوید: می تونم این قسمت رو پر نکنم؟، یا ایمیل ندارم! چهارشاخ می مونم و دوباره می پرسم: ایمیل ندارین؟ میگه: نه! راستش یه بار خواهرم یه دونه برام درست کرد بعد چک نکردم پسوردش هم یادم رفت بعد دیگه حالا ندارم! بهش میگم: خانوم پولی که نیست خوب یکی دیگه درست کن! میگه آخه وقتش رو ندارم! چهار تا شاخ دیگه در میارم میگم: مگه میشه بدون ایمیل هم زندگی کرد!؟

اینها همه اون چیزهایی بود که ناخواسته بعد از خوندن اون ایمیل "فعلا موبایل ندارم" نا خواسته قلمی شد. بعد با خودم فکر کردم که تو این چندساله چقدر ناخواسته وابسته به چیزهایی شدیم که نداشتنش قابل تحمل و حتی باورکردنی هم نیست.

یادمه مامانم یک بار از سختی هایی که در دوران دانشجویی اش با وجود اشتغال و تاهل و یک بچه شیطون (یعنی من!) داشت می گفت. و می گفت که وقتی که از سر کار به خونه می اومدم اولین کاری که می کردم این بود که با مانتو می رفتم تو آشپزخونه و دو پیمونه برنج می شستم و گوشت یا مرغ رو از یخچال می ذاشتم بیرون. بعد می رفتم و لباسهامو عوض می کردم و به تو (یعنی من) می رسیدم و ...  و من دقت کردم که ببینم اولین کاری که بعد از اومدن به خونه انجام میدم چیه؟ و فهمیدم اولین کاری که می کنم اینه که مودم رو روشن میکنم! بعد کامپیوتر رو، بعد لباسهامو در میارم. تو این مدت ویندوز بالا اومده، میرم اینباکسم رو چک میکنم. و ...

یادم میاد بچه که بودیم یه دوست داشتم اسمش "طلا" بود. (اسمش عجیب بود واسه همین هنوز یادم مونده وگرنه باید کلی تو فیس بوک و 360 می گشتم تا پیداش کنم!) من و طلا دوستای صمیمی بودیم. یکی از کارهایی که انجام میدادیم این بود که برای هم نامه می نوشتیم. (اینقدر خونه هامون به هم نزدیک بود که نامه هامون رو تو یه صندوق پست می انداختیم!) با اینکه خونه شون نزدیک خونه مون بود اما ذوق داشتیم که برای هم نامه بنویسیم و بندازیم توی صندوق پست تا نامه رسون در بزنه و برامون نامه بیاره. گاهی توی پاکت نامه برای هم گلبرگهای گل سرخ، یاس یا شب بو یا گل همیشه بهار خشک شده (بوسیله تکنیک لای کتاب گذاری، اون موقع هنوز از این گل خشک سوسولیا مد نشده بود)  می ریختیم تا طرف مقابل وقتی پاکت رو باز کرد گلها رو ببینه و با عطرش خوشحال بشه. نمی دونم چی شد که دیگه اون نامه نگاری ها تعطیل شد. فکر کنم از زمانی که ما از اون خونه رفتیم اینجوری شد، یا زمانی که دبیرستانی شدیم و کنکوری خون! دیگه نه من از اون خبری دارم و نه فکر می کنم اون از من. چون اونها هم بعد از مدتی از اون خونه رفتند.  با اینکه شماره تلفنمو بهش دادم اما یکی دو بار بیشتر تلفنی با هم صحبت نکردیم و اون موقع هم فکر نمی کردم که یه روز دلم برای اون نامه نگاری ها و روزهای خوب تنگ بشه .

یادمه اواخر دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان یکی از مشاجرات من و خونواده ام تماسهای تلفنی ممتد و طولانی بود که با همکلاسیها داشتیم. مامانم میگفت مگه توی مدرسه همدیگه رو ندیدین که اومدی خونه هم با هم صحبت میکنید!؟. اما ما اصلا حرفامون تموم نمی شد و باید حتما توی خونه هم با هم حرف می‌زدیم. این تب هم با رسیدن سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی فروکش کرد و جای خودش رو به مطالعه درسها برای کنکور داد. الان اصلا وقت و حوصله تلفنی صحبت کردن رو ندارم.

برای تبریکها و حتی تسلیتها اس ام اس می فرستیم، ایمیل می زنیم، برای تایید میسد کال، برای خبر دادن آف و ...

بارها آرزو کرده ایم که ایکاش زندگی دکمه Undo داشت، کاش توی خونه، کشوها و کمدها  دکمه Search بود، کاش می شد مطالبی که توی ذهنمون هست رو Bookmark کنیم. کاش هر وقت و هر جای زندگی F1 می زدیم یکی ظاهر میشد و Help می رسوند. کاش می شد بعضی از آدمها، بعضی خاطرات و اتفاقات رو Shift+Delete کرد. کاش ...   

چقدر کم صبر شده ایم. چقدر کم طاقت. چقدر گریزون از خود و دیگران. تکنولوژیها با همه لطفی که داشته‌اند بسیاری از لذت ها را از ما گرفته اند. مثل لذت باز کردن یک پاکت نامه. حتی باز کردن یک کتاب و بو کردن عطف آن قبل از خواندن (بس که ای. بوک خوان شده ایم)، لذت شنیدن صدای یک دوست قدیمی و آب شدن قند در دلمان از شندیدن حرفهای او که مثل یک مخمل نرم و زیبا روی پوسته روحمان کشیده می شود. لذت منتظر شدن برای دیدن دلدار، لذت گوش کردن به صدای قلبمان که چند قدم دیگر او می رسد و قدمهایش را بشماریم تا سر و کله اش پیدا شود. چرا که به محض لحظه ای چشم انتظاری یکسر اس ام اس می زنیم که: کجایی؟ چقدر مونده برسی؟ ترافیکه؟ الان کجایی؟ داری میای و...

بسیاری از لذت ها را از ما گرفته اند و یا شاید بهتر باشه بگویم خودمان از خودمان گرفته ایم. شاید باید این لذت ها هم به خاطره ها بپیوندند تا روزی با یک حس نوستالژیک زیبا و صدایی آغشته به اندوهی مبهم برای نوه هامان از آن روزهای دور بگوییم و نوه دلبندمان چشمهایش را ببندد تا بتواند آن ها را مجسم کند...

*****

بخشی از نظرات آن پست از بین رفته، در نظرات پست بعدی به نشانی زیر تکرار شده است. (قابل توجه دوستانی که می خواهند نظر الانشان را با نظرات آنوقتشان مقایسه کنند)

http://zabedini.blogfa.com/comments/?blogid=zabedini&postid=81&timezone=12600


برچسب‌ها: فاطمه پازوکی, اینترنت
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 13:17  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

این روزها در حالتی خوف و رجایی به سر می برم. از یک سوی ذهن و نبوغی برای نگارش نیست و از دیگر سوی وقتی شروع می کنیم به نوشتن دیگر نمی توانیم جلوی خود را بگیریم. و حالا می فهمم که نوشتن برای کسی که عادت به نوشتن پیدا کرده، مثل اکسیژن و نفسی است که اگر نرسد، فرد خواهد مرد. کسی که می نویسد، برای دیگران نمی نویسد. بیشتر این خودش است که محتاج نوشتن است. و چه نعمت بزرگی داده خدا به کسی که می تواند بنویسد. آخر چطور می شود این همه حرف، این همه حس، این همه درد را گفت اگر نوشتن نبود. برای چند نفر می بایست این حس و درد را تکرار کرد. و حال اینجا می نویسی و صدها نفر و ده ها سال می توانند تو را بخوانند. حس کنند. با تو شریک شوند و تو را دریابند.

دعا می کنم هیچ معتاد به نوشتنی بی مواد نماند.

دوست خوبم، دکتر یزدان منصوریان سبک جالبی در وبلاگ نویسی دارند. هر وقت به وبلاگ ایشان سر بزنید حرف و نکته جدیدی پیدا می کنید. هر چند ممکن است پستها کوتاه باشند ولی محتوایی خواندنی دارند. سبک جالب ایشان این گونه است که هر اتفاق علمی که برایشان می افتد را سریعا گزارش می کنند. احساس، فکر، اندیشه و رویکرد زمان حالشان را هم درج می کنند. همیشه با خواندن مطالب وبلاگ وی می توانم به افکار و احساساتشان پی ببرم. نگاهی به وبلاگ وب پنهان ایشان خالی از لطف نیست.

حال، خلاصه ای از اتفاقات یک ماه گذشته:

1.       پایان نامه کارشناسی ارشد خانم فریبا پاشازاده با عنوان " ارزیابی کیفی وب‌سایت‌های کتابخانه‌های مرکزی دانشگاه‌های علوم پزشکی کشور ایران با استفاده از روش "وب.کیو.ای.ام." که من مشاور آن بودم دفاع شد. مقاله اش هم در مجله فصلنامه مدیریت سلامت دانشگاه علوم پزشکی (ایران سابق و احتمالا تهران فعلی) منتشر خواهد شد. از نقاط قوت دفاع ایشان، اسلایدهای خیلی خیلی جالب و جذابی بود که تهیه کرده بودند.

2.       نشریه الکترونیک عطف هم منتشر شد و مطلب من با مشخصات زیر در آن منتشر شد. ضمنا عطف در شماره بعد یکساله خواهد شد و باید نظرمان را در مورد آن بنویسیم. چقدر زود یکسال گذشت.

"حاجي‌زين‌العابديني، محسن. ((کتابداران آرام)). نشريه الكترونيكي "عطف". شماره پنجم، آذر و دی 1389."

3.       دو هفته پیش این کتاب هم بالاخره منتشر شد. کتابی است که خودم محتوای آن را خیلی می پسندم. هنوز هم خیلی از مقالات آن مطالب نو و خوبی دارند.

a.       "عليمحمدي، داريوش؛ حاجى‌زين‌العابدينى، محسن‌. «سازماندهی اطلاعات: رویکردها و راهکارهای نوین: مجموعه‌ مقالات اولين همايش سالانه انجمن كتابداري و اطلاع رساني ایران 16 و 17 اسفند 1385». تهران: كتابدار، 1389."

عنوان کتاب

نویسنده

مترجم

شروع

اتمام

در ماه گذشته موفق شدم این کتابها را در اتوبوس و مترو بخوانم

عنوان

نویسنده

مترجم

شروع

اتمام

من او را دوست داشتم

آنا گاوالدا

الهام دارچينيان

29/9/89

4/10/89

آلیس

بودیت هرمان

 

5/10/89

15/10/89

برو ولگردی کن رفیق

مهدی ربی

 

17/10/89

4/11/89

چرا ادبیات

ماریو بارگاس یوسا

عبدالله کوثری

14/11/89

22/11/89

همچنین، در ماه گذشته موفق شدم فایل صوتی این کتابها را بشنوم

عنوان کتاب

نویسنده

مترجم

شروع

اتمام

همه مردان شاه

استفان کینزر

رضا بلیغ

 

 

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

شهرام رحیمیان

 

 

 

از پاریز تا پاریس

باستانی پاریزی

 

17/8/89

30/10/89

بوف کور

صادق هدایت

 

25/10/89

30/10/89

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 16:35  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

اولش که آدم فارغ‌التحصیل می شود، همچنان داغ است و این حس را دارد که از دوستان همکلاسی که انگار عمری را باهم زندگی کرده اند، جدا نمی شود و به زودی همدیگر را خواهند دید. و این حس همین طور با آدم می ماند و انگار نمی خواهد باور کند که دیگر تمام شده و جمع شدن و با هم بودن اگر نگوئیم ناممکن، می توانیم بگوئیم بسیار دشوار است. و یک باره چشم باز می کنی و می بینی بیش از ده سال گذشته و تو هنوز با این تصوری که همین روزها همدیگر را خواهیم دید. یا اینکه باید قراری بگذاریم که دور هم باشیم. اما افسوس که آن اوقات خوش در بی خبری و بی خیالی طی شده و همه اش حسرت می خوریم که چرا بیشتر قدر هم را ندانستیم و بیشتر خاطرات شیرین رقم نزده ایم.

اما این روزها برای من روزهای جالبی است. البته نه همه اش، چون در این دوره و زمانه روزهای شیرین و دلچسب مثل کیمیا شده است. بخشی از آن زیباست. خیلی هم زیباست. و آن بخش مربوط می شود به یافتن مجدد دوستان قدیمی. دوستان یکدل و همرنگ گذشته های دور. دوستان 19 سال پیش. دوستان همکلاسی دوره کارشناسی. دوستانی که بیش از ده پانزده سال است از آنها خبری نداشته ام. ولی الان آنها را پیدا کرده ام. و دارم می کوشم که بقیه را هم بیابم. آن وقتها که ما جوان بودیم و در مهر 1370 دانشجوی اولین دوره کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد شدیم، هیچ وقت فکر نمی کردیم که روزی، روزگاری از این دوستان صمیمی و رفقای گرمابه و گلستان جدا افتیم.

حتما همه چنین حس زیبا و نوستالژیک را تجربه کرده اید. چند سال از بهترین اوقات عمر و جوانی را با همکلاسیها سر می کنید. و بعد پیمان می بندید که شما مثل قبلی ها و قدیمی ها نشوید و هیچ وقت از هم جدا نشوید. همدیگر را حتما ببینید و این دوستی ها ادامه پیدا کند. اما دریغ و افسوس که چشم باز می کنی و می بینی بیست سال گذشته. آن قبل تر ها که ما هم جوان تر بودیم، وقتی کسی می گفت که بله، بیست سال پیش اینطوری بود و اونطوری، ما نمی فهمیدیم و حتی مسخره می کردیم. اما الان وقتی به عقب بر می گردم می بینم از شروع دوستی و رابطه ما با همکلاسیهایمان نوزده سال می گذرد و به زودی می شود بیست سال. یک دنیا خاطره و زندگی با هم داشتیم. سختی ها، شیرینی ها، تلخی ها، موفقیتها و همه و همه را با هم شریک بودیم. شب و روزمان با هم می گذشت. و بعد یک دفعه درس تمام می شود و می بینی که تو مانده ای و یک دنیا خاطره و دوستانی که دیگر جمع بودن و همراه بودن با آنها خیلی بعید و وهم انگیز می نماید.

سفر آخری که یک ماه پیش به مشهد داشتم باعث شد که با دوستان قدیمی تجدید دیداری بشود و همین شد سرمنشا اتفاقاتی که واقعا به فال نیک می گیرم. در این وانفسای رنج و غم و غربت رفیق شفیق، یافتن و بودن با دوستی موافق که تکه پاره های پازل زندگی و خاطرات گذشته ات را به هم پیوند می دهد، لطفی دیگر دارد. حتما همه دوستان تجربه کرده اند این حس و حال را.

خلاصه اینکه، سرخوش و مستیم با یافتن دوستان همکلاسی و یاران هم مرام و دوست داشتنی قدیمی. و حالا برای اینکه دیگر کسی گم نشود و همیشه پابند باشیم و آدرس مشخصی و پاتوقی داشته باشیم، خانه ای ساخته ایم که مامن امنی برای حضور دوستان قدیمی بیست ساله باشد. این پاتوق، وبلاگ گروهی مان است که داریم سخت می کوشیم همه دوستان را دور هم در آنجا جمع کنیم. مابقی رفقا هم تلاش می کنند و امیدوار پایدار باشند تا این جمع پا بگیرد.

همه دوستان قدیمی دوره کارشناسی کتابداری سال 1370 دانشگاه فردوسی مشهد میزبان هستند و هر دوست و رفیقی که این حس نوستالژیک و قدیمی را دارد میهمان عزیز ما خواهد بود و خوشحال می شویم که حس و حالش را با ما شریک شود و برایمان بنویسد.

وبلاگ کتابداران 70

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 19:34  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

ساعت 9 قرار است در جلسه‌ای باشم در خیابان فاطمه غربی. برای سر وقت رسیدن، مثل همه چیزهای دیگری که نمی‌شود برای آنها در کشور پیش‌بینی و برنامه‌ریزی کرد، گویی نتوانسته‌ام برنامه دقیق بریزم. به همین خاطر نیم ساعتی زودتر رسیده‌ام. آخر چند روزی است به خاطر ترافیک فراوان، ماشین را کنار گذاشته‌ام و برگشته‌ام به دوران گذشته اتوبوس‌سواری و شکل مدرن آن، مترو سواری. این وضعیت حسن بزرگی هم دارد و آن اینکه اگرچه در مترو و اتوبوس، نمی‌توانم مثل زمانی که رانندگی می‌کنم کتاب گوش کنم، الان کتابی را همیشه پر شالم دارم. وقتی آن را در می آورم و در حالی که از میله اتوبوس یا مترو آویزانم و با یک دست کتاب را نگه می‌دارم تا مطالعه کنم، و با دست دیگر میله را می‌چسبم، همه با تعجب نگاه می‌کنند.

بگذریم، اصلا قرار نبود در مورد خواندن بگویم، اما انگار در هر گفته و نوشته‌ای ما باید حتما گریزی بزنیم به این موضوع تا موتورمان گرم شود و اصطلاحا اوج بگیریم. می‌خواستم این را بگویم که نیم ساعت زودتر رسیدم و چون تا حالا خیابان فاطمی غربی را از نزدیک ندیده بودم خیلی روشنفکرانه با خودم گفتم که قدمی صبحگاهی بزنیم و در و دیوار خیابان را به چشم خریدار نگاه کنیم و از اوقاتمان استفاده بهینه کنیم و چیز جدیدی یاد بگیریم. هنوز چند قدمی نرفته بودم و در حال تماشای نمای بیرونی سفارت پاکستان بودم که چشمم به تابلویی افتاد که یک آن میخکوبم کرد. روی تابلو نوشته بود "خانه موزه شریعتی". اولش نمی‌توانستم تابلو را درست بخوانم، چون اولین بار بود با اصطلاح "خانه موزه" مواجه می‌شدم. خلاصه با دیدن این تابلو بی‌اختیار داخل آن خیابان شدم که پروین نام داشت و بعد داخل کوچه‌ای در سمت راست که نادر نام داشت پیچیدم.

کمی که پیش رفتم یک خانه کوتاه قد در بین آپارتمان‌های بلندقد کوچه که کمی هم تورفتگی داشت را دیدم. اولین چیزی که جلب نظر می‌کرد، علامت آشنایی بود که روز کتاب‌های دکتر شریعتی چاپ می‌شود. و بعد خودرو خیلی قدیمی دکتر شریعتی که در حیات منزل پارک بود و مجسمه نیم تنه شریعتی.

روی شیشه ماشین جمله‌ای از دکتر شریعتی چسبانده بودند که: "این مسکویچ هم مثل من می‌ماند و گاهی که دلش نمی‌خواهد از کار می‌افتد و گاهی هم راه می‌رود، بوق می‌زند و حسابی کار می‌کند". متاسفانه در شیشه‌ای حیات بسته بود و کمی مردد ماندم که زنگ بزنم یا نه؟ آخر اول صبح بود و نمی‌دانستم در خانه چه خبر است. بالاخره طاقت نیاوردم و زنگ زدم. پاسخ دادند که از ساعت 9 تا 17 می‌شود از خانه موزه بازدید کرد.

ظهر، ساعت 13 جلسه را تمام می‌کنم و نهار را سریع خورده و از دوستان خداحافظی می‌کنم. خودم را به خانه موزه می‌رسانم. خوشبختانه باز است. ناگفته نماند که همین یکی دو ماه پیش، کتابی ناب را در مورد زندگی دکتر شریعتی خواندم که بخش مهمی از وقایع زندگی دکتر، یعنی وقایع دو سال آخر زندگی ایشان و قبل از شهادت، در این خانه اتفاق افتاده بود. این کتاب "طرحی از یک زندگی" نام دارد که همسر دکتر شریعتی یعنی خانم "پوران شریعت رضوی" آن را نوشته‌اند. کتابی است صمیمی و به دست اهل‌ترین اهلش نوشته شده است.

در ورودم به خانه، انگار مسحور شده‌ام. صحنه‌های کتاب را در این درگاه و حیات منزل بازسازی می‌کنم. انگار خود دکتر روی این راه‌پله‌ها می‌رود و من دنبالش هستم. مونای کوچک را می‌بینم که دارد گوشه‌ای بازی می‌کند. نوشته‌های دکتر شریعتی، تعقیب و گریزش با ساواک، مخفی شدنش در این خانه، تلفن‌های حسین‌زاده (مامور ساواک و بپای دکتر شریعتی)، احسان، سوسن، سارا و مونا و....

در طبقه اول و در بدو ورود، کت و شلوار، کراوات، کفش، برس لباس دکتر و ...، در پذیرایی ال مانند طبقه اول ساختمان، مبلمان، تلویزیون، گرامافون، صفحات موسیقی و ... دکتر بود. در جای جای ساختمان هم، تابلوهایی از گفته‌های او و دستنوشته‌ها، نظرات و عکس‌های دکتر نصب شده بود. کتاب‌های دکتر شریعتی هم به نمایش گذاشته شده بود. جالب‌ترین اشیای خانه، شطرنجی بود که دکتر در زندان با خمیر نان درست کرده بود. اتاق کار، کتابخانه، میز تحریر و ... هم خاطره انگیز بود. در همین اتاق و پشت این میز و روی این تشکچه بوده که دکتر شریعتی این همه اندیشه‌های ناب و گفته‌های نغز را به وجود آورده که هیچ وقت کهنگی ندارند. و اینجا می‌نوشته و می‌خوانده و الهام بخش خیل جوانان پر شور آن زمان بوده است.

با خودم می اندیشم و از مسئولین موزه که دو جوان خوبرو هستند می‌پرسم که چرا اینجا اینقدر مهجور است و قریب. و خود پاسخ می‌دهم شاید از مهجوریت و غربت دکتر ارث برده است.

عصر، به جلسه دیگری می‌روم. حال غریبی دارم. همه‌اش توی حال و هوا و گفته‌های دکتر و آن خانه هستم. هرکس را می‌بینم، ولع دارم با او در این‌باره وحال و هوایم بگویم. و جالب اینکه خیلی‌ها، از دوستان روشنفکر و علاقه‌مند به دکتر شریعتی، مثل صبح امروز من، هیچ اطلاعی از محل موزه و مامنی که تجلی‌گاه اندیشه‌های ناب دکتر بوده است، ندارند. و من همچنان حال دگرگونی دارم و نمی‌توانم صبر کنم تا جلسه تمام شود. باید این حال را با کسی در میان بگذارم. در همان جلسه این گزارش را قلمی می‌کنم. اهالی و حرف‌های جلسه را می‌بینم و می‌شنوم و با خودم می‌اندیشم، چقدر دنیای ما عوض شده و در چه فضایی سیر می‌کنیم. مثلا اهل علمیم و داریم در مورد مباحث علمی بحث و جدل می‌کنیم. اما چه علمی و چه اندیشه‌ای. فکر و حرفمان بوی تجارت می‌دهد. تجارت اندیشه و دانش و تولید علم و مقاله‌ای که نهایت آن ترفیع و بعدش لقمه نانی است. همین است که حرف‌هایمان به دل نمی‌نشیند و نمی‌سازد. همین است که حرف‌هایمان تاریخ مصرف محدود دارد. اما حرف دلی که شریعتی زده، انتها ندارد و هر قشری می‌خواند انگار حرف دل و حرف امروز اوست. حرفی است که سراسر زندگی ساز است.

عصر بروشور خانه موزه را دارم نگاه می‌کنم. نوشته است دکتر شریعتی در دوم آذر سال 1312 به دنیا آمده است. چه اتفاق جالبی، امروز 2 آذر سال 1389 است. یعنی در سالروز تولد دکتر من این خانه را دیده‌ام. این تقارن را به فال نیک می‌گیرم و حتم دارم دستی نامرئی در این روز خاص مرا به اینجا کشانده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:52  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
بالاخره تمام شد. پایان‌نامه را می‌گویم. و ایضا دوران خوش دانشجویی. حاصل  پنج سال ناقابل از عمر و جوانی ما شد یک چیز سیصد صفحه‌ای. با همه بالا و پائینش، تلخ و شیرینش، کم و زیادش، از نفس افتادن‌هایش.

-          و بعدش چه؟

ما شدیم آقای دکتر!

-          که چه بشود؟

که شدیم دکتری دارای جواز طبابت در امر کتاب.

-          چرا؟ مگر قبلش نمی‌توانستی همین کار را بکنی؟ مگر این همه دکتر علفی و عطار ریخته، کم معجزه می‌کنند که حتما همه باید زار و زندگی خود را حراج بزنند که صاحب یک جواز بشوند؟ توهم می‌شدی دکتر علفی کتاب.

آخر، توی این دوره و زمانه نمی‌شود. مسئولیت دارد. گیریم یک بار کار به جاهای باریک کشیده شد. دارویی، تجویزی، چیزی اشتباهی دادیم. اگر این جواز نباشد، خاکمان را به توبره می‌کشند. اما با جواز، دیگر ککمان هم نمی‌گزد. می‌گوئیم، علائم و عوامل مخفی داشته. در جای نمور مانده، بید خوردگی داشته و هزارتا دلیل آب نکشیده دیگر، که از تصدقی سر آن یک تکه جواز صادر می‌شود.

-          ولی بالاغیرتا، بگو بدانیم، چه دستگیرت شد؟ می‌ارزید که این همه آوارگی و چله‌نشینی به جان بخری و شب و روزت را به هم بریزی؟

آها، حالا این شد یک حرف حساب. می‌خواهی کل 5 سال تنفس در هوای دکتری رسمی و بیش از 14 سال تنفس در همین هوا، البته غیر رسمی، را از ما بکشی بیرون. باشد. تن و جانمان درد می‌کند برای یک گوش آکبند و یه سنگ صبور که دل به دلمان بدهد و ماهم بگوییم شرح درد اشتیاق و خلاصه درد دلی کنیم اساسی.

حالا اگر اجازه بدهید، از خیلی دورترها شروع کنم. امیدوارم زود برسم به اصل مطلب و حوصله مبارکتان را سر نبرم. از روز اول مهر سال 1370، به یکی از همان دلایلی که همه دانشجویان کتابداری وارد این رشته می شوند یعنی کد اشتباهی وارد جغرافیای حرفه ای کتابداری شدم. از همان زمان هم تا الان که 19 سال ناقابل از آن می گذرد، ویلان و سرگردان دانشگاه های مختلف هستم. تا بالاخره به تهش رسیدم. از شما چه پنهان که با خودم عهد کرده ام در این نوشته بی پرده و بدور از هر گونه کلاس و رودربایستی بنویسم. قبل از قبولی دکتری، خیلی خیلی آرزویش را داشتم. یعنی نه یک خواستن معمولی. یک آرزوی دور و دراز. یک آرزو از اونهایی که برای خانمها به شکل اسب سفید و شاهزاده و از این چیزها است. آخه، از بچگی، خیلی آدم بر و رو دار و قلدری نبودم که بتوانم به کسی زور بگویم و سوار باشم و خلاصه همه برایم تره خرد کنند. این شد که از همان اوان کودکی، شدیم یک آدم ترسویی که از هر چه قدرت و قوای بدنی بود فراری و ترسان بودیم. از یه طرف ترس از معلم بود، از طرف دیگه ترس از والدین محترم و از اون طرف دیگه، ترس از بزرگترها و قوی تر ها به طور کلی. اما، این یک وجه قضیه بود. در توی خود خودم عاشق قدرت بودم و سلطه طلب مطلق. در درونم و تخیلاتم، در همه جنگها و مبارزه با بچه محلها و قهرمانها حضور داشتم و همیشه هم برنده و قادر مطلق میدان بودم. این تناقض درونی و بیرونی، یک چاره می خواست. چطور می شود هم قدرت طلب بود و هم ترسو بود. این دو با هم نمی ساختند. این شد که در همان کودکی و با عقل ناقص و نداشته، از روی دیده ها و شنیده ها، دریافتیم که ظاهرا یک راه حل این وسط هست. خب، کور از خدا چی می خاد. همین دیگه، خوراک یه بچه مدرسه ای لاغر مردنی و ترسو رو خودتون بهتر می دونید. درس خواندن. این بود که نه از روی شوغ و ذوق، که از نا علاجی هل داده شدیم به طرف درس.  شروع کردیم به خواندن و بچه مثبت بازی. خوب بود. اگرچه معلمهای بدعنق و بد دهن آن وقتها عادت نداشتند که تشویق کنند و به طور کلی از این سوسول بازیها به دور بودند، اما گاهی از دهنشان در می رفت و بعد از خاک برسری و کره خر گفتنی یک چیزی می پراندند که مثلا بوی تشویق می داد. و همین کافی بود که ما را ببرد به عرش و سرمان را برساند به چهار انگشتی آسمان هفتم، و خب از طرف دیگه هم کل سی و سه نفر مابقی کلاس را به دشمنان خونیمان تبدیل کند.

الغرض، این تناقض با ما بود و بود و هی کش آمد و در هر کش و قوسی چاشنی جدیدی بر آن افزوده گشت. اگرچه نمی توانم بگویم همه آن چیزی که باعث شد برسم به دکتری، همان تخم و ترکه مانده از ترس کودکی بود، اما عامل موثری بود. بعدها، که بالاتر آمدم دیدم نه خیر، فقط ترسه نیست. خیلی چیزهای دیگر هم به این ترس و درس چسبیده، مثل پوستی بر گوشت و استخوان تنمان. از همه بیشتر، همان حس بود که ببینم ته تهش چه خبر است. خلاصه، با انگیزه های آشکار و پنهان و شرایط و موقعیتهای مختلف آمدیم و رسیدیم به روز اول مهر سال 1384.

در طول دوره دکتری، خاطرات تلخ و شیرین داشتیم. سختی هایی هم بود. البته شادی ها هم کم نبود. با دوستانی خوب که سرآمد آنها رویا خانم مکتبی فرد و امیررضا خان اصنافی بودند. در اهوازی گرم و عاری از هر گونه علائم و امکانات رفاهی. گاهی وقتها، می بریدم و بر خودم لعنت می فرستادم که چرا آمدم؟ مگر در حالت معمولی نمی شود انسان بود و زندگی کرد و زندگی خوب هم کرد؟ اما یاد قبل از دکتری می افتادم که چقدر چشم انتظار بودم و چقدر شیفته بودم که دانشجوی دکتری باشم. و در این موقع ها به خودم می گفتم، تو از بین افراد زیادی که با تو امتحان دادند انتخاب شده ای. جای کس دیگری را گرفته ای که اگر الان اینجا بود قدر موقعیتش را می دانست. و همین بود که معمولا کوتاه می آمد و با همه کم و زیادش از خدا به خاطر موقعیتی که نصیبم کرده بود شکرگزاری می کردم و الان هم.

این هم یک نیمچه خاطره

چهار ماه آخر کار پایان نامه، یعنی از اول تیر 89 تا پایان مهر 89، چهار ماه بدون تعطیل و شبانه روزی بود. بعضی روزها که می خواستم از خانه بیرون بروم، فربُد (پسر کوچکمان) می گفت نرو و می پیچید به پر و پایم که بمانم. وقتی که می توانستم با کلی صحبت و بعضی وقتها هم باجی کوچک او را راضی کنم، از انور پشت بام می افتاد و در می آمد که "برو و زود دفاع کن و بیا" و روزهای دیگری هم که سر کیف بود و از قبل دمش را دیده بودم، همین را بدرقه راهم می کرد.

روزی که بعد از دفاعم برگشتم، روز جمعه ای بود که دوستان کتابدار یک برنامه تفریحی در کنار رودخانه کرج  در جاده چالوس ترتیب داده بودند. من که برگشتم سریع حرکت کردیم که خودمان را به این برنامه برسانیم. در راه که می رفتیم، هر وقت سکوت می شد، فربُد در می آمد که "بابا، بالاخره دفاع کردی؟" انگار بنده خدا باور نداشت که سنگینی این طلسم از روح و جسم خانه برداشته شده است.

اگر عمری باشد، برخی از خاطرات و مسائل دفاع را در همین جا خواهم نوشت که جبرانی باشد برای وفاداری و ماندن شما.

و در آخر از همه شما خوبانی که ماندید تا برگردم، صمیمانه سپاسگزاری می کنم. چه، یکی از انگیزه های پنهانی اتمام کار همین بود که زودتر برگردم و دل‌گفته بنویسم.


برچسب‌ها: دکتری
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 19:54  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
سلام. هر کس می تواند، حتما تشریف بیاورد. قدمش روی چشم. خوشحال خواهم شد.

*********

دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی

گروه کتابداری و اطلاع‌رسانی

 

دفاع از پايان‌نامه دكتراي كتابداري و اطلاع‌رساني

 

عنوان:

  12.00 امکان‌سنجي به‌کارگيري الگوي ملزومات کارکردي پيشينه‌هاي کتابشناختي (اف.آر.بي.آر.) ايفلا در  پيشينه‌هاي کتابشناختي فارسي


استادان راهنما

دكتر عبدالحسين فرج‌پهلو   

دکتر مرتضي کوکبي

 

استاد مشاور

دكتر رحمت‌الله فتاحي

 

دانشجو

محسن حاجي‌زین‌العابديني      

 

زمان: چهارشنبه 89/7/28؛ ساعت 10-12

تالار دکتر پاک‌سرشت دانشکده علوم تربیتی و روان‌شناسی

دانشگاه شهید چمران اهواز

 چکیده در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 15:12  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

از روزی که وبلاگ با این پست  متولد شد، سه سال گذشت. اگرچه قرار بود که تا بعد از دفاع این وبلاگ روزآمد نشود. اما دلم نیامد سه ساله شدن وبلاگ را با شما دوستان همراه و همدل جشن نگیرم. ممنون از همراهی همیشگیتان. امیدوارم همیشه شاد باشید و همچنان این وبلاگ را از خودتان بدانید و با سرکشی به آن محفل مجازیمان را شادتر کنید. و امید که بتوانم چیزهای خوبی در دل بپرورانم که وقتی دلگفته شد، به دل شما عزیزان بنشیند.

[تصویر: 1254505241_11448_b80f770884.gif]


برچسب‌ها: تولد دلگفته‌ها
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 14:27  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
سلام بر همه دوستانی که همراه بوده و همیشه با یک گوشه چشمی و نظری، این پاتوق را گرم نگه داشته اند. اما چه می شود کرد که همیشه در بر یک پاشنه نمی چرخد و روزگار بر یک روال نمی راند. الغرض، این وبلاگ تا اطلاع ثانوی، یعنی پس از دفاع از پایان نامه دکتری شاهد مطلبی نخواهد بود. می دانم که دلگیر می شوید و خودم از شما بیشتر. اما خوبتر می دانم که راضی نمی شوید نگارنده چنان شود که دیگر هیچ وقت نتواند بنویسد. پس تا آن زمان بدرود. مطمئن باشید بر می گردم با دستی پر و کلماتی که شوق پرواز به سوی شما را خواهند داشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:57  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
کشکولیات
خاطرات
نوشتن
خواندن
در جاي ديگري منتشر شده است
دل گفته هاي ديگران
اطلاع رساني كشاورزي
مصاحبه ها
مهمانان وبلاگ
دل گفته
كتابداري و اطلاع رساني
برچسب‌ها
نوشتن (4)
خاطرات (2)
دکتری (2)
بنگلادش (2)
خواندن (2)
تولد دلگفته‌ها (2)
پایان‌نامه نویسی (1)
شنیدین (1)
سال 90 (1)
رادیو فرهنگ (1)
همسرم (1)
کتابداری و اطلاع‌رسانی (1)
انوشه انصاری (1)
عيدي (1)
کتاب فرهنگ (1)
خانه تكاني (1)
قانون مورفی (1)
ظرفشويي (1)
داستان‌نویسی (1)
مارك زوكربرگ (1)
پیوندها
وبلاگ استاد محمد جعفر ياحقي
فهرستنويسي منابع اينترنتي
وبلاگ گروهي كتابداران ايران
وبلاگ گروهي انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران
وبلاگ افشين موسوي چلك
وبلاگ عبدالرسول خسروي
رزومه كامل
رزومه در پايگاه دانش آموختگان كتابداري
کتابکده
وب گاه محسن حاجی زین العابدینی
کتابداران 70
مهدی حاجی زین العابدینی
آرتیمان کهن
بانوي كتابدار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار سایت

.




 
<



تعداد بازدیدکنندگان :
< src="http://fastwebcounter.com/secure.php?s=http://@@@@@@URL@@@@@">

قالب و کدهای جاوا
TEXTAREA>