X
تبلیغات
دل گفته ها
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
خاطره و اتفاقات نوستالژیک چیزی است که نزد هر کسی یک عالمه میلیان از آنها پیدا می‌شود. از ریش‌سفیدهای خیلی سال تجربه کرده بگیرید تا بچه‌های هفت هشت ساله. همه را دیده‌ام که وقتی اشاره‌ای به گذشته و خاطراتشان می‌شود، نمی نامرئی در چشمشان می‌نشیند و با حسرت به گذشته نگاه می‌کنند. مثلا وقتی فرزاد 6 سالش بود و با او صحبت می‌کردم چیزهایی از گذشته و کودکی‌اش به یاد می‌آورد و با حسرت می‌گفت یادش به‌خیر، چه خاطرات شیرین بود که آدم فکر می‌کرد یک آدم سن و سال‌دار دارد از گذشته‌ای دور حرف می‌زند. برای قدیمی تر ها به ویژه آنها که دوران متفاوت قبل از انقلاب را تجربه کرده اند قضیه خیلی متفاوت‌تر و جدی تر است و کافی است یک سرنخی بدهی تا کل دوران پهلوی اول و دوم را برایت بریزند روی داریه.

و حالا که من آمده‌ام به بطن نوستالژی و دارم از آن می نویسم، این خاطرات همین طور می آیند و خودشان را به ذهنم تحمیل می‌کنند. مثل زمانی که یک ویروس یا وُرم کامپیوتری می‌آید و کل ظرفیت سی پی یو را اشغال می‍‌کند و اجازه نمی‌دهد کار دیگری صورت گیرد. حالا هم ذهن من پر از همه نوستالژی‌های خوب زندگی‌ام عنان اختیار دست‌هایم را تمام و کمال به دست گرفته و دارد هرچه دلش می‌خواهد را دیکته می‌کند و کی توان مقاومت در قبال چنین قدرتی دارد.

در ولایت ما، روز قبل از عید را "روز اَلَفِه" می‌گویند. حالا اینکه معنی و وجه تسمیه آن چیست بر ما هم پوشیده است. در گذشته های دور، چنانکه پدرم خیلی شیرین آن را نقل می کند، همه مردم هر چیزی برای فروش داشته اند از خشکبار و توت و گیوه و ... می گذاشته اند برای این روز. در این روز آنها را می‌آوردند و می فروختند و بعد که پولش به دست آمد تازه شروع می کردند به خرید. اگر جنسها دیر فروش می رفت خرید هم دیر می شد و شاید هم کلا حذف می شد. بچه ها در چنین موقعیتی چه حرصی و حسرتی می‌خوردند تا بتوانند به خرید رخت و لباس عید برسند.

اما در زمان ما وضع فرق می کرد. در این روز تنها خیابان اصلی شهر را می‌بستند. یعنی تردد خودرو و موتور را ممنوع می کردند و دستفروشها و مردم در سراسر خیابان به داد و ستد می پرداختند و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در این بازار مکاره رد و بدل می شد. مردم هم چه خرید داشتند و چه نداشتند انگار که یک وظیفه و تکلیف شرعی و عرفی باشد حتما و حتما می بایست سری به این بازار بزنند. اصلا انگار اگر به این بازار نمی آمدی عیدت قبول نمی شد. و همین باعث می شد که شهر که در حالت عادی خیلی خلوت و رخوت آور بود یکباره چهره معمولی اش را از دست بدهد و تبدیل بشود به جایی مثل داون‌تاون لندن یا نیویورک.

برای همه، هم فال بود و هم تماشا. یعنی اگر می خواستند خرید کنند می‌توانستند در این آشفته بازار جنسهایی را به قیمت مناسب ابتیاع کنند و اگر هم خرید نداشتند، دیدن این همه آدم و این همه تکاپو در شهری که در حالت معمول یک دهم این جمعیت را در خود نمی دید، مثل دیدار از یک فستیوال بین‌المللی بود. در این بازار می شد تمامی آشناهای دور و نزدیک را دید و کلی هم ثواب از قبل صله رحم به کام کشید.

حالا بعد از این همه سال بالاخره نصیب ما هم شد که یک روز الفه را ببینیم. قبل از اینکه بیایم و در کنج این کافی نت خلوت بنشینم و آخرین پست سال 92 را بنویسم، رفتم و گشتی در بازار عجیب و غریب شهر زدم تا هم حس و حال نوستالژیک و خاطره باران گذشته دوباره زنده شود و هم خود به خود کل این احساس را به کی برد منتقل کند. چقدر چهره های آشنا، لهجه های برآمده از ته صداقت، جنسهای بی کیفیت و ارزان، تنوع جنسهای عرضه شده، مغازه‌دارهایی که همچنان غر می زنند که این بساطی ها بازارشان را کساد کرده است. همچنان تنها خیابان شهر محور اصلی این بازار است. اگر چه در طول این سالها کلی خیابان به آن اضافه شده است اما همچنان این خیابان تنگ و باریک نبض اصلی تجارت شهر را در دست دارد. می خواستم سری هم به راسته بازار که یادگار دوران صفویه است هم بزنم اما از بس شلوغ بود از خیر آن گذشتم.

اما رفتم و سری به تنها کتابفروشی شهر در آن زمان زدم. کتابفروشی حقیقت که متعلق به حاج دادا حقیقت بود. با آن در  و ویترین چوبی و آبی رنگ قدیمی و زوار در رفته که الان یک دکوراسیون شیشه ای شیک جای آن را گرفته. متاسفانه سال به سال این کتابفروشی تحلیل رفته و الان کلا در یک حرکت انقلابی تبدیل شده به لوازم التحریر فروشی و تک و توکی کتاب هم که اغلب از کتابهای نگاشته شده توسط اهالی تویسرکان است در آن پیدا می شود.

این کتابفروشی برای من خیلی مقدس بود. هر دفعه با حسرت از جلوی آن رد می شدم و تیتر کتابهای "دختر سرهنگ"، "امشب اشکی می ریزد"، "قلعه الموت"، "بینوایان" و کلی کتابهای دیگر که حسرت دیدن آن ها را از نزدیک داشتیم، هنوز در خاطرم هست. چقدر دوست داشتیم ببینیم چه در درون این کتابها هست ولی انگار نمی دانستیم که می شود کتاب هم خرید. تا اینکه یک روز حجت عالی پور، که الان هیچ اطلاعی از نامبرده ندارم، در مورد کتابهایش صحبت کرد و قصه بعضی از کتابها را گفت. منِ حسرت به دل، شیفته این کتابهای تعریفی شدم و بالاخره بعد از مدتها صاحب کتاب بینوایان شدم. آنهم در قبال تعویض آن با یک کتابِ برادرم به اسم "نامه‌رسان مبارز". چه شبها و روزهایی را که با کوزت سختی کشیدم و برایش اشک ریختم و چه لحظاتی که در بطن انقلاب فرانسه پشت آن سنگرهای خیابانی چشم انتظار رسیدن عشقش شدم.

یک خاطره شیرین دیگر هم در این روز الَفَه هی خاطرم را قلقلک می دهد و تا به قول حسن کامشاد در "حدیث نفس" خود را ننویساند، راحتم نمی گذارد. خاطره مربوط به یک عینک آفتابی بود. در یکی از مغازه های شهر یک عینک آفتابی به رنگ قهوه ای بود که قسمت بالای شیشه پهنش قهوه ای تیره بود و هی که به پائین شیشه می رسیدم به قهوه ای کم رنگ و روشن می گرائید تا کامل سفید می شد. این عینک تنها عینک دودی بود که در شهر دیده بودم و اتفاقا یک عینک خاص هم بود. خاص بودنش به این دلیل بود که تاشو بود. یعنی اینکه کل فرم عینک لولا داشت و دسته و فرم جمع می شد و در یک قاب چرمی گرد و کوچک جا می شد که در زمان خودش خیلی تکنولوژی پیشرفته‌ای به حساب می‌آمد. قیمت این عینک صد و ده تومان بود. یک تابستان را کار کردم و پول جمع کردم تا بالاخره به وصال این عینک دردانه که ماه ها از پشت ویترین نظاره گر آن بودم و بارها و بارها از فروشنده خواسته بودم که آن را بیاورد و ببینم و با بچه ها در مورد آن صحبت کرده و آن را تحلیل کرده بودیم، رسیدم. عینک را که گرفتم از خوشحالی بال درآورده بودم. حس و حالم آمیزه ای از شوق و ترس و تردید بود. چرا که با همه ذوقی که از داشتن آن داشتم، نگران این بودم که آیا خرید خوبی بوده و آیا کمی گران نبوده و آیا اصلا این عینک کاربردی برایم دارد و ترس هم بود از اینکه پدر و مادرم بفهمند و برای این خاصه خرجی ام حسابی دعوایم کنند.

بدترین قسمتش این بود که بهانه و دلیلی برای زدن آن نداشتم و از سوی دیگر در فرهنگ بسته آبادی به چشم زدن چنین عینکی کم از گناه کبیره نبود. به همین خاطر سر ظهرها که آفتاب داغ داغ می شد و مردم به نهار رفته یا در حال استراحت بعد از نهار بودند و کوچه باغها خلوت بود عینک را یواشکی می زدم و برای خودم کل حال می کردم. حال یک از هنر پیشه های فیلم "بیا در آغوشم" را که با آپارات در خانه پسرخاله ام دیده بودم را داشتم. در رویاهایم به سراغ معشوق دلخواه می رفتم و او با دیدم جوانی که چنین عینکی به چشم دارد به یک دل نه به صد دل عاشقش می شد. یک بار هم که خیلی جوگیر شده بودم همان سر ظهر برای بهره برداری بیشتر از عینک عزیز به تپه بالای باغمان زدم. آن آفتاب داغ کوهستانی ظهر تابستان کار خودش را کرد و سیاه و سوخته و گرمازده به خانه برگشتم و کلی دعوایم کردند. تازه همه اینها به دور از چشم بزرگترها بود و آنها از وجود این گنج عزیز و دنیایی که من با آن داشتم بی خبر بودند.


برچسب‌ها: عید, نوستالژی, روز اَلَفِه, تویسرکان
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 19:42  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

بعضی کتابها هستند که چنان شروع طوفانی دارند که وقتی آنها را به دست می‌گیری، دیگر نمی‌توانی آن را زمین بگذاری. کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم" هم از آن دست کتابهاست که آدم را یاد "سهم من" پرینوش صنیعی یا "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" رضا قاسمی یا "حدیث نفس" حسن کامشاد می‌اندازد. کتابی است که از همان چند سطر اول، انگار نویسنده همچون خواهری بزرگتر دستت را در دست می‌گیرد و نرم نرمک قصه‌ی زندگی‌اش را در گوشت زمزمه می‌کند. قصه‌ای که گاه پُرغصه می‌شود آنجا که رگه‌های حسرت نویسنده‌ی پا به سن گذاشته‌اش را نظاره‌گر می‌شوی. او که سراپا دلباخته و شیفته نوشتن و درهم شکستن حصارهای تنگ زمانه خویش و سدهای بند‌آورنده‌ی سَیَلان احساس بوده، روزهای طلایی قلم به‌دستی را از خود دور شده می‌بیند؛ و حالا در پیرانه‌سر در پی واکاوی نفس خویش و جبر پیرامون خویش بر‌آمده و کوشیده است بر تاریک‌ترین زوایای زندگی و خاطرات خویش نوری بتاباند تا شاید از این رهگذر کورسوی امیدی در دل نسلهای بعد از خود بیافریند و چنین بسراید که:

تو قدم در راه نِه وهیچ مپرس                      راه خود بگوید که چون باید رفت

وقتی کتاب "حدیث نفس" حسن کامشاد را که نمونه‌ای موفق در بین "خودسرگذشتنامه‌ها" به شمار می‌آید را به دست می‌گیری و کنار کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم؟" می گذاری و در مقام مقایسه این دو کتاب برمی‌آیی، اولین پرسشی که پیش می‌آید این است که اگر کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم" به جای پرداختن و تمرکز خود بر روی "فرهنگ‌نگاری روایی" به سبکی مشابه این کتاب صرفا به ثبت و ضبط خاطرات نویسنده می‌پرداخت، چه سرنوشتی پیدا می‌کرد؟ آیا همچنان کتابی اثر‌گذار مشابه آنچه الان شده است، از آب در می‌آمد؟

قطعا مقایسه این دو دشوار است و اگر‌چه در خودسرگذشتنامه بودن اشتراک دارند اما به دو فضای متفاوت و دو هدف‌گذاری مختلف و دو روش ناهمسو تعلق دارند. نویسنده کتاب "حدیث نفس" به نوعی ضمنی پاسخ پرسشی را که در عنوان کتاب دوم تبلور پیدا کرده، از قبل در درون خودش یافته و بنای کتاب را بر این نهاده که چنین وضعیتی دارد و با این پیش فرض زندگی‌اش را در جلد اول و پس از یکی دوسال در جلد دوم به رشته تحریر درآورده است.

اما در کتاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم؟" نویسنده پس از پذیرش این پیش فرض که نویسنده بزرگی نیست ذره‌بین و نورافکن به دست در کوچه پس کوچه‌های خاطرات زندگی‌اش راه افتاده و برای پاسخ به این پرسش همه 66 سال رفته‌اش را می‌کاود و تکه‌تکه‌های علل و عوامل را کنار هم می‌چیند تا جورچین زندگی نویسندگی‌اش را در پاسخ به آن پرسش اساسی، کامل کند.

غافل از اینکه برای پاسخ به این پرسش نیازی به چیدن این همه صغرا و کبری نبوده. چرا که هر خواننده اهل ادب و هنری که همان بخش اول کتاب را بخواند تنها به یک پاسخ درباره عنوان کتاب و کندوکاو نویسنده محترم می‌رسد. و پاسخ این است که کتاب توسط نویسنده بزرگ و کارکشته‌ای نوشته شده و این پاسخ نه بر اساس صغرا و کبرا‌های نظری و علمی- پژوهشی، که به صورت عملی و در متنی ادبی و هنری به سبک نویسنده‌های بزرگ به درستی داده شده است.


برچسب‌ها: نویسندگی, بهار رهادوست, چرا نویسنده بزرگی نشدم
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 16:38  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
وقتی که استیو جابز فوت کرد، شوری جهانی در گرفت و همه برای از دست دادن چنین مرد نازنینی غمگین شدند و چیزهای زیادی در مورد او منتشر شد. مزاج مرده‌پرستِ تاریخی و ایرانی ما هم بر من قالب آمد و مشتاق شدم که بیشتر درباره‌اش بخوانم. همان روزها گذرم به انقلاب افتاد و می‌خواستم کتاب زندگینامه‌اش را بگیرم و بخوانم. خوشبختانه و به طور کاملا اتفاقی، از بین همه کتاب‌های فراوان زندگینامه‌ای که آن روزها مزین به عکس استیو جابز بود و به فروش می‌رسید، کتاب "شیوه‌های رهبری برای نسل جدید: استيو جابز" نوشته جی. الیوت که معاون او بوده به دست من افتاد. کتابی که به جای پرداختن صرف به زندگی استیو جابز و اینکه چه می‌خورده و چی می‌پوشیده و سایز کفش و دور کمرش چند بوده، به تحلیل شیوه‌های رهبری او پرداخته. چرا که او یک رهبر بزرگ بوده نه یک مدیر. همان ترم در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه خوارزمی تدریس درس "سازمان و اداره مراكز مدارك و كتابخانه‌هاي تخصصی" را شروع کردم و بدون تعلل این کتاب را به عنوان منبع درسی معرفی کردم. چرا که بهتر از هر کتابی که تئوری‌های مدیریت و سازمان را توضیح داده باشد، در قالب داستانی از زندگی استیو جابز اقدامات بزرگ او را توصیف کرده و مولفه‌های رهبری و مدیریتی او را بیرون کشیده و تشریح می‌کند. و چه چیزی بهتر از این می‌تواند مدیریت را آموزش دهد که آثار و ثمرات کار یک نفر و سطح و کلاس بالای آن محصولات را ببینی و بعد مطالعه کنی که چطور این محصول تولید شده و الان در اختیار ما قرار گرفته است.  

حالا، فرصتی پیش آمد تا دوباره سخنرانی استیو جابز در جشن فارغ‌التحصیلی دانشگاه استنفورد در سال 2005 را ببینم و با دقت بیشتری آن را گوش کنم. یک سخنرانی کوتاه اما بسیار اثربخش. قبلا به صورت پراکنده و گذرا آن را شنیده بودم اما امروز با تمرکز به جزء جزء سخنانش گوش کردم. جابز به سه رویداد زندگیش اشاره می‌کند و درس‌هایی را که از آنها آموخته و اثرگذاری آنها بر زندگیش را بر می‌شمارد. و ذکر می‌کند که از اتصال نقاطی که برایتان روشن نیستند بعدا به چیزی شبیه جاده‌ای طی شده و مشخص می‌رسید که درس گرفتن از آنها اهمیت فراوان دارد.

استیو جابز، از آن آدم‌های قابل احترامی است که اگر هیچ کار دیگری انجام نداده باشد، به خاطر یک حرکت شجاعانه‌اش همیشه او را دوست داشته‌ام. البته در این حرکت دو شریک بزرگ دیگر هم داشته. حرکتی که این سه انجام داده اند و دنیا را به نوعی تکان داده‌اند. او و بیل گیتس (مایکروسافت) و مارک زوکر برگ (فیس بوک)، دانشگاه را ترک کرده‌اند تا به عشقشان برسند. البته در فرهنگ خودمان هم کسانی را داشته‌ایم که یک چیزی را رها کرده‌اند تا به چیز بهتری برسند و در این راه چقدر هم موفق بوده‌اند. مثلا شهریار که پزشکی را رها کرده و چه کار خوبی هم کرده، چه اگر این کار را نمی‌کرد از کدام مطلب یا اتاق عمل شعری مثل "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" در می‌آمد. یا کسانی مثل استاد شفیعی کدکنی یا مهدی محقق که با اینکه معمم بوده‌اند، آن را رها کرده‌اند و به دنبال عشقشان در حوزه دیگری رفته‌اند که بسیار هم موفق‌تر بوده‌اند.

بگذریم، آقای استیو جابز از آن آدم‌هایی بوده که به قول مجریان تلوزیون ما "فعل خواستن را خوب صرف کرده". هر آنچه را که فکر می‌کرده برای بشر خوب است خواسته و الحق هم که چیزهای خوبی خواسته و با تمام توان برای آنها دویده و جنگیده. وقتی افکار و عملکرد او را در کتاب "شیوه‌های رهبری برای نسل جدید: استيو جابز" می‌خوانیم، پی می‌بریم که وجود او کم از وجود افرادی مثل ادیسون و برادران رایت و مارکنی و ... نبوده است. چرا که با تمرکز و عشق به کاری که انجام می‌داده، چیزهایی را پایه گذاشته که زندگی کنونی بشر بدون آنها قابل تصور هم نبود. و این آن "آنِ" مهمی است که باید از وجود این افراد بیاموزیم. البته نباید فکر کنیم که میراث استیو جابز فقط شرکت اپل و محصولات آن یعنی مک، آی پد، آی پاد یا آیفن و .... بوده است. بلکه هر کدام از این محصولات سرمنشایی شده‌اند که دیگران ایده‌هایش را بگیرند و در چرخه تکمیل و تکامل زندگی بشری، رفاهی را به وجود بیاورند که اگر ایده‌های ناب و سماجت و عشق خالص استیو جابز به این کار نبود، معلوم نبود به کجا می‌رفت و چه طرح و شکلی پیدا می‌کرد. جابز از آن افرادی است که به شکلی معادلات اقتصادی و تجاری جهان را به هم ریخته. سال‌ها قبل اقتصاد دنیا سرمایه‌بنیان بود و نماد آن هم افرادی چون راکفلر و زمین و کارخانه بودند. اما در سال‌های اخیر – شاید از دهه 1980 به بعد – بنیان اقتصادی دنیا در دست کسانی مثل همین استیو جابز و لری پیج (گوگل) و ... افتاد و به نوعی دانش‌بنیان شد. یعنی این افراد فقط به مدد دانش و قابلیت‌های بالای مدیریتی و کارآفرینی، معیار سرمایه و ثروت دنیا را تغییر دادند.

در فیلمی که از سخنرانی استیو جابز منتشر شده، او سه اتفاق مهم زندگیش یعنی ترک کردن دانشگاه، اخراج از شرکت اپل و سرطانش را طرح کرده و در تفسیری که ارائه می‌کند، هر کدام از این اتفاقها را یک موقعیت عالی حساب می‌کند که اگر نبودند زندگیش به زیبایی حال حاضر نبود. اتفاق‌هایی که برای هر کدام از ما فاجعه بارند و حتی فکر کردن به آنها حالمان را خراب می‌کند. اما برای آدم بزرگی مثل استیو جابز تبدیل به سکویی برای پرتاب می‌شوند. در اینجا قصد ندارم که کل سخنرانی جابز را بیاورم، چه اصلا بیان آن لطفِ شنیدن از زبان خودش را ندارد. اما، می خواهم بگویم که اگر نگاه ما، نگاهی درست به زندگی باشد می‌تواند راه درست و مطلوب را برایمان به ارمغان بیاورد. اگر چه این راه مطلوب ممکن است برای دیگران ناخوشایند به شمار آمده و خرقِ عادت  ایجاد شده را تخطی، بی حرمتی یا گستاخی بدانند.

نکته ظریفی که از ظاهر گفته‌های جابز برداشت نمی شود اما رمز اصلی موفقیت اوست، شخصیت و رفتار جابز است که باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. او، این توانایی را در خودش تقویت کرده که هر گاه کاری مطابق میلش نیست به سادگی رهایش کند و به آن کار بپردازد که با عشق و دل مشتاق انجام آن است و به قول شاعر "دست به کاری زند که غصه سرآید". به همین خاطر بعد از اینکه درس دانشگاهی را رها می‌کند، دانشگاه را ترک نمیکند و به سراغ کلاس خوشنویسی در همان دانشگاه می‌رود. بدون اینکه بداند چه فایده‌ای برایش دارد و فقط به این دلیل که عاشق این کار بوده و به گفته خودش ده سال بعد در طراحی رایانه‌های مک، این قابلیت به کمکش می‌آید و یکی از بهترین گرافیک‌های دنیا در آن رایانه‌ها به یادگار می‌ماند. یعنی یک چیز حقیر را با یک چیز ارزشمند دیگر جایگزین کرده.

یا وقتی از شرکت اپل اخراج می شود، دو شرکت "نکست" و "پیکسار" را بنیان می گذارد. دو شرکت موفق که اولین انیمیشن تمام رایانه ای به اسم "داستان اسباب بازی" را تولید می کند. کارتنی که هر چقدر آدم آن را می بیند از دیدنش سیر نمی شود و همچنان یکی از مشتری های پر و پاقرص سری های جدید آن هستم.

و در نهایت به سرطانش اشاره می کند. اینکه نزدیکی مرگ و فکر کردن به آن چقدر برایش سازنده بوده. چیزی که برای همه آدمها غم انگیز و حتی وحشت ناک است برای استیو جابز زیبا و زندگی بخش است. چرا که به گفته خودش هر روز صبح در آئینه نگاه کرده و گفته اگر قرار باشد فردا بمیرم، آیا همین کارهایی را انجام می دهم که الان انجام می دهم؟ و اگر پاسخش در چند روز یکسان باشد یعنی اینکه چیزی باید تغییر کند و او که استاد تغییر بوده به خوبی این کار را انجام می دهد.  

یکی دیگر از آموزه های مهم زندگی جابز شوریدگی ناشی از عشق اوست. یعنی او واجد یک تفکر واگرای عمیق در مقابل یک تفکر همگرای بی اثر بوده و کاری به کار مردم نداشته است. نه در قید و بند ظواهر زندگی بوده – که این از لباس پوشیدنش هم پیداست – نه اینکه مردم درباره اش چه فکر می کنند. یکی از دوستان نقل می کرد که از پاولوف (دانشمند معروف که مهمترین نظریه اش شرطی شدن و آزمایش با سگها است) پرسیده اند تو چطور توانستی اینگونه موفق بشوی و در علم پیشرفت کنی. جوابش این بوده که کار من مثل معشوقه من است. من قبل از هر چیز رابطه ای عمیق و دائمی مثل رابطه انسان با معشوقه اش برقرار می کنم و در همه حال به آن کار فکر می کنم. استیو هم همین اخلاق را داشته است. با تمام وجود کارش را دوست داشته و عاشقش بوده. شاید فکر کنیم که چون کار او بزرگ و پول‌آور و جهانی بوده، او هم این عشق را به ان داشته و هر کس هم جای او بود همنطور می شد. در حالی که قضیه کاملا برعکس است. یعنی این عشق و ارتباط قلبی او بوده که کاری را که شاید هزاران فرد و شرکت در سراسر دنیا انجام داده و می دهند را به چنین جایگاه رفیع و زیبایی رسانده است.

در انتهای این سخنرانی جابز چنین مطلبی رو می‌گه:

«موقعی که من همسن شما بودم یک مجله‌ي خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر مي‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌هاي نسل ما بود که حاصل عشق و علاقه گروه تهیه کننده آن به این کار بود. شاید یک چیزي شبیه گوگلِ الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه‌ي هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند که پشت جلد آن نوشته بود:

"حریص باشید، دیوانه باشید" stay hungry, stay foolish

این آرزویی است که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن در وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی است که براي شما مي‌کنم».

شاید منظورش این بوده که هیچ وقت از هیچ کاری راضی و خسته نشوید و کاری هم به حرف‌ها و قضاوت دیگران نداشته باشید که اینها آفت موفقیت هستند.

و حالا ما این آرزو را هم برای شما و هم برای خودمان می‌کنیم که رمز اصلی موفقیت و شاد زیستن در دنیای حاضر است:

"حریص باشید، دیوانه باشید Stay hungry, Stay foolish"


برچسب‌ها: استیو جابز, موفقیت, عشق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 19:43  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
سال‌ها بود که دغدغه عصرانه های کتابداری را داشتیم و فکر می کردیم چه خوب می شد اگر جمع هایی غیررسمی و در فضایی زنده و بدون تقیدهای دل به هم زن رسمی می توانستند کنار هم بنشینند و حرف دل بزنند و تجربه و خاطره و دانش را در هم بیاویزند و بی شیله پیله روی داریه بریزند؛ و به جای سخنرانی های بی معنی منتهی شونده به رابطه معنی دار و فرضیه های آبکی و جدولهای بی سر و ته، در مورد حرفهایی حرف بزنند که مهم نباشد به ترفیع یا ارتقاء کسی ختم بشود یا نه. فقط و فقط حرفهای خوب و دل انگیز، از آنها که شنیدنشان حال آدم را خوب تر می کند. در تهران درندشت با بیماری کشنده ای به اسم ترافیک که هیچ وقت چنین بتی وصال نداد. و همچنان عطشناک شنیدن حرفهای دلی و حرفه ای و شیرین از پیش کسوتان و قدیمی ترها بودیم که بالاخره از اهواز سر در آوردیم. با این عقده ای که سالها سرکوفت خورده بود، تا فرصتی نسبتا فراخ و یارانی موافق و اوقاتی نیمه خوش در آن دیار نصیب شد، طرحی چیده شد و چیزی به اسم "عصرانه های کتابداری" پا گرفت و شکل و شمایلی برای خودش پیدا کرد. اما باز هم به همان آفت همیشگی تکرار و بی حالی و عصاقورت دادگی جلسات رسمی گرفتار آمد و همان اول به شکلی سر زا رفت و چند جلسه محدودی بیشتر دوام نیاورد. اما یکی از جلساتش حسابی خاطره شد و آن جلسه ای بود که در پارکچه ای (پارک خیلی کوچک) در کیانپارس گرد هم آمده بودیم که مثلا عصرانه کتابداری بگیریم که یکهو باران جنوبی باریدن گرفت و به دنبال سرپناهی همه به منزل رویا خانم مکتبی فرد که همان حوالی بود پناه بردیم و آنجا کلی گفت و شنود و خاطره و تجربه رد و بدل شد.

القصه این اتفاق از آن جهت به خاطرم خطور کرد که در اول همین هفته در جلسه ای شرکت کردم که جلسه خاصی بود و به شکلی آن رویای قدیمی "عصرانه های کتابداری" که هیچ وقت پا نگرفت را برایم تداعی می کرد. جلسه ای بود با موضوع  سرراست و قدیمی "کتاب". یعنی عده ای جمع شده بودند تا در مورد کتابی که قبلا تعیین شده بود و اعضای جلسه خوانده بودند حرف بزنند. و حالا این جماعت هر کدام یک نسخه از کتاب را از کیفشان درآورده و روی میز کافه گذاشته بودند و دو دو چشمهاشان نشان می داد که برای بحث و نظر در باب کتاب عجیب بی تابند. کافه موزه سینما، که برای اولین بار بود وارد آن می شدم میزبان ما بود و در این روز سرد پائیزی پذیرائیشان با یک پتوی مسافرتی که بر دوش سرمازدگان می انداختند کامل می شد. فضایی کافه ای که هر کس سرش به کار خودش و اطرافیانش گرم بود و در بین عطر سرمست کننده قهوه و مابقی مخلفات کافه ای، تنها دود گاه به گاه سیگار بود که فضا را مه آلود و سنگین می کرد. فکر نمی کنم کسی از این جماعت کافه نشین لحظه ای به ذهنش می افتاد که این جمعیت ناهمگون 9 نفره گرداگرد این میزی که نسخه هایی از یک کتاب مشابه روی آن بود، به چه کار آمده اند و دلمشغولیشان چیست؟ در حالی که این جماعت انگار رسولانی بودند که داشتند به یکی از سنتهای نسبتا فراموش‌ شده‌ی جامعه علمی بشری یعنی "بحث و نقد در باب کتاب" سایرین غرق همین مسائل دم دستی خودشان بودند.

از وقتی که وارد این کافه شده و به موضوع هیجان انگیزی که مرا به اینجا کشانده بود فکر می کردم، همه اش سنت دیرینه کافه نشینی و نسخه ایرانی آن یعنی قهوه خانه نشینی در ذهنم تداعی می شد. می رفتم به پاریس و کافه فلور و به غذای روی میز برادر سارتر و خواهر دوبوار ناخنک می زدم و از آن سر بر می گشتم به کافه فردوسی، رزنوار و لاماسکوت و می شدم همدم اصحاب ربعه یعنی صادق هدایت، مجتی مینوی، بزرگ علوی و مسعود فرزاد. آخر سنت کافه نشینی دوران گذشته و جریانات فکری که از آن نشو و نما یافته بودند، گم شده ای است که به نظر نمی رسد به این زودی پیدا شود. به جرات می توان گفت که کافه های آن زمان نه تنها دست کمی از دانشگاه های الان نداشتند که اثربخش تر و جریان سازتر هم بوده اند. کافه ها برای اهالی فرهنگ و ادب و جریانات روشنفکری مثل کاتالیزوری عمل می کرده که افکار مختلف را صیقل می داده و به پختگی می رسانده. چرا که هر کسی می خواسته در این کافه های روشنفکری قدم بگذارد می بایست حرفی داشته باشد. و یکی از محوری ترین بحثهای این کافه ها هم قطعا کتاب بوده چرا که حاصل مطالعات خود از کتابها را روی میزهای کافه ها می ریختند و به بحث و جدل می گذاشتند. سوای اینها، عنوان "کافه های کتاب" که در برنامه کتاب فرهنگ خودمان هم کار کردیم دائم در ذهنم می چرخد و دنبال مصداق آن هستم که آیا این کتابهای جا گرفته در رف کافه ها برای خواندن هستند یا فقط تزئین کننده دیوارها و تکمیل کننده ژستهای روشنفکری این دوران به شمار می آیند. 

الخلاصه، جمعی که قرار بود جمع شوند با یکی دو تا کم و زیاد به هم رسیدند و میزی انتخاب شد و صندلی هایی جابجا شد و همه جلوس کردند. کسی که کدخدای جلسه بود معرفی را شروع کرد و بی هیچ ساختار و تقیدی صحبت در مورد کتاب، آن هم یکی از کتابهای ناب و دلخواه این روزها آغاز شد. در این بین سفارش نویشیدنی و خوردنی و تعادل صداها با موسیقی و سر و صداهای محیط به انجام رسید. اما، کمتر صداها و حرفها را می شنیدم و بیشتر درگیر پیچ و گیرهای ذهنی خودم در ارتباط با این پدیده بودم. آخر، در یک چنین فضای غیرمتعارفی، یک سری آدمهای نامتجانس نشسته اند و دارند کاری نامتجانس تر از آنچه در این کافه و سایر کافه های شهر جریان دارد را سرکلاف[1] می کنند. یاد جلسات همایشها، و نشستها و کارگاه های خودمان می افتم که چقدر برای برگزاری آنها وسواس و وقت باید گذاشته شود و خدا نکند گوشه یکی از کارها سابیده باشد و به پر قبای کسی بر بخورد. با خودم فکر کردم چقدر ساده و بی دردسر هم می شود برنامه گذاشت و هر کسی خودش مسئول رفت و آمد و خورد و خوراک  خودش باشد. تعجب من با معرفی جمع و شنیدن رشته هایشان دیگر به اوج خود رسید: آدمهایی از رشته های طراحی صنعتی، کامپیوتر، پزشکی، فلسفه علم، ایتالیایی، روزنامه نگاری و کتابداری گرد این میز نشسته بود ند و قرار بود در مورد کتاب مستطاب "چرا نویسنده بزرگی نشدم؟" حرف بزنند. این کتابی است که بهار خانم رهادوست در یک فرصت چهارماهه در سفر سال گذشته اش به امریکا نوشته و  نزدیک به دوماه است فراز و فرودهای فراوان چاپ و نشر را از سر گذرانده و حالا صاف آمده نشسته روی میز این کافه درست مقابل چشمان ما. از بی تابی آدمها معلوم است که همه کتاب را خوب خوانده اند و از خواندن آن حسابی ذوق زده اند و اینجا تمایل زیادی دارند از آن بگویند.

یک اتفاق غیرمتعارف دیگر این جلسه که جمع غیرمتعارفها را تکمیل می کرد این بود که خود نویسنده هم در جمع حضور پیدا کرده بود اما به صورت ناشناس و با اسمی مستعار که به جز خودش و صاحب جلسه، من و یکی دیگر از دوستان از این امر خبردار بودیم. باید هم طوری وانمود می کردیم که ما چنین چیزی را نمی دانیم و به عنوان فردی که کتاب را خوانده باید نویسنده را نگاه می کردیم. اینکه نویسنده ای این قدر نقد و بازخورد برایش مهم باشد که گمنام بیاید و در یک نشست غیررسمی بنشیند و تشنه شنیدن نظرات موافق و مخالف باشد نکته مهمی است و خیلی هم وسوسه انگیز که آدم ببیند ته ماجرا چه می شود. این جور وقتها آدم از یک طرف دلهره این را دارد که سوتی ندهد و ملت ملتفت نشوند که در این تبانی میمون شراکت داشته ای و از سوی دیگر سخت است که روبروی نویسنده نشسته باشی و بخواهی صاف نظرت را چه موافق و چه مخالف در مورد کارش بگویی.

خلاصه، حرفهای زیادی زده شد و نقطه نظرات جالب و دیدگاه های متفاوتی در مورد کتاب شنیدم. سه ساعت تمام در یک عصر پائیزی دل انگیز نشستن و در مورد کتابی گیرا و شیرین از کسی که او را نسبتا از نزدیک می شناسی آن هم در چنین فضایی متفاوت و نا متعارف اتفاق شیرینی بود که بازهم به مدد کتاب و به بهانه آن افتاد. در مورد کتاب زیاد گفته اند و از این به بعد هم می گویند که همه می توانند بخوانند و بشنود. ما هم در برنامه کتاب فرهنگ، برنامه هفتادم خود را به این کتاب مفید اختصاص دادیم که حرفهای خانم رهادوست در مورد نویسندگی در آن برنامه هم شنیدنی است.



[1] . شروع بافتنی از اول کلاف کاموا


برچسب‌ها: چرا نویسنده بزرگی نشدم, بهار رهادوست, کافه, کتاب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 0:7  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

درست همان روزی که به پسرم گفتم: "لطفان این کاست را برگردان" و دیدم که هاج و واج دارد به ضبط صوت نگاه می‌کند و بالاخره با کلی ور رفتن توانست کاست را در بیاورد و بعد هم سرو ته توی ضبط بگذارد، دستگیرم شد که خیلی چیزها عوض شده. انگار به یک باره این هوشیاری بر من مستولی شد که دنیا عوض شده و آن چیزی که روزی برای من و هم‌نسلانم همه مفهوم زندگی بود و به قول سیمین یا جلال؟ (فکر کنم سیمین) "روغن چراغدان زندگی" بود، انگار حالا برای خیلی‌ها و از جمله نسل‌های فرزندانمان خیلی محلی از اعراب ندارد. آخر، آن قدیم‌هایی که ما از آن می‌آئیم، و موسیقی در آن سن و سال برایمان در ردیف شام و نهار بود، اینجوری نبود که از وفور موسیقی و ملودی و آهنگ‌های جور وا جور، آدم طوری دلزده شود که چیزهایی گوش کند که نمی‌شود واژه زیبا را حرام آنها کرد و شاید فقط به خاطر متفاوت بودن و فرار از یکنواختی گوش داده می‌شوند.

آن روزها، اولا موسیقی چیزی بود که خیلی فعل پسندیده‌ای به حساب نمی‌آمد و بیشتر مذموم شمرده می‌شد و واژه "قرتی" یعنی کسی که موسیقی دوست دارد، مثل نقل و کشمش کاربرد و وفور استعمال داشت. دوما، امکانات ضبط و تولید موسیقی به این گستردگی نبود که دم به دقیقه انواع و اقسام آهنگ‌ها در سبک‌های اجق وجق از آدم‌های جور وا جور به بازار بیاید. سوما، دم و دستگاه‌های ارتباطی اینقدر گستردگی نداشت که آثار موسیقیایی به این سرعت در دسترس همه قرار بگیرند. آمدن یک کاست جدید (آن وقت‌ها عادت نبود که بگوئیم آلبوم و واحد شمارش آثار موسیقی کاست بود) اتفاقی بیاد ماندنی و بعضا تاریحی و حتی مبدا تاریخ به شمار می‌آمد. مثلا می‌گفتیم سه ماه بعد از کاست  .... یا یک سال قبل از شنیدن کاست... وقتی معلوم می‌شد که یک نفر صاحب کاست جدیدی شده، همه هجوم می‌آوردند که به هر نحو ممکن یا آن کاست را به دست بیاورند یا اینکه حداقل بتوانند یک بار آن را گوش کنند. البته همه هم امکانات اولیه استفاده از کاست که همان ضبط صوت معمولی باشد را نداشتند. به همین خاطر، یکی از بهانه‌های مهم دور هم جمع شدن‌ها و قرار و مدارهای آن زمان، جمع شدن در جایی فقط برای شنیدن یک کاست جدید بود. حتی خیلی وقت‌ها دُنگی باطری برای ضبط صوت میخریدند تا بتوانند آن آهنگ‌های جدید و تازه از تنور درآمده را گوش کنند. هر کس هم به فراخور ذوق و سلیقه خود به نحوی از آن نوبرانه‌ها متلذذ می‌شد. نکته جالب این بود که علی‌رغم همه محدودیت‌ها و سختی‌هایی که برای شنیدن موسیقی جدید وجود داشت، همه این اشتیاق را داشتند که با هر مرارتی هست حتما خود را از این نظر روزآمد نگه دارند.

یکی دیگر از مسائلی که به زندگی نوجوانان و جوانان دوره ما جهت می‌داد و اصلا به نوعی هدفی اشتیاق‌آفرین برای زندگی به شمار می‌آمد همین موسیقی بود. یعنی خیلی از بچه‌ها بودند که برنامه‌ریزی می‌کردند که در تابستان یا هر زمان دیگری که می‌شد، با هر عرق‌ریزانی که بود پس‌اندازی به هم برسانند و به آرزوی دیرینه نسلمان جامه عمل بپوشانند و ضبط صوتی ابتیاع کنند. یعنی داشتن ضبط صوت برای خیلی‌ها رویا و برای خیلی‌ها برنامه زندگی به شمار می‌آمد.

یادم می‌آید یکی از هم سن و سال‌های ما با هر مشقتی بود موفق شده بود یک ضبط صوت آن هم از نوع دوبانده‌اش را بخرد. چنان این اتفاق زندگی‌اش را تحت شعاع قرار داده بود که کمتر در سطح جامعه دیده می‌شد و شب‌ها وقتی که می‌خواست بخوابد، باندها را جدا می‌کرد و یک باند را سمت راست بالش و باند دیگر را سمت چپ قرار می‌داد و تا ساعت‌ها به شنیدن موسیقی از بین این دو باند مشغول بود.

یکی از عمده سنگلاخ‌های رسیدن به رویای دیرینه موسیقی شنیدن، ضبط و تکثیر کاست‌ها بود. تا قبل از اینکه دستگاه‌های "دک" و "دو کاسته" بیاید، می‌بایست به لطایف‌الحیلی متوسل شد تا بشود نوارهای کاست را ضبط کرد. اول می‌بایست کسی را پیدا کرد که ضبط با کیفیت و خوب داشته باشد و راضی هم بشود که ضبطش را برای یکی دو ساعت بیاورد تا عملیات ضبط را شکل بدهی. بعد هم به دلیل اینکه می‌بایست دو ضبط صوت روبروی هم قرار بگیرند تا یکی بخواند و دیگری ضبط کند، اغلب کیفیت خیلی پائین می‌آمد و می‌باید جایی خلوت دست و پا می‌کردی که سر و صدایی نباشد و بشود یک کاست را بدون سر و صدای بیرونی ضبط کرد.

یک مشکل مهم دیگر که اغلب دست به گریبان آن بودند و خیلی فراگیر بود و داد همه را درآورده بود، مشکل پیچیدن، جمع شدن یا پاره شدن نوارها بود. اگر باطری ضبط ضعیف بود یا تسمه‌اش مشکل داشت، که اغلب ضبط‌ها هم به دلیل قدیمی بودن و کارکردن زیاد دچار این مشکل بودند، تا غافل می‌شدی نوار جمع می‌شد و دور غلطک‌ها و چرخ‌دنده‌ها می‌پیچید و یا پاره می‌شد که واویلا بود. به خصوص اگر نوار کاست امانتی بود که برای خودش محشری کبرا به حساب می‌آمد. آن وقت بود که باید با تمامی تشنج اعصابی که گرفته بودی، آرامشت را حفظ می‌کردی و با طمانینه و صبر فراوان و با مدد یک فروند خودکار بیک به جان کاست می‌افتادی و آنقدر با حوصله می‌چرخاندی تا نوار جمع شده را به جای خودش در درون کاست برگردانی و قسمت‌های صدمه دیده یا پاره شده را بخیه می‌زدی تا بتوانی بعدا هم از این کاست عزیز استفاده کنی. البته همیشه باید حواست می‌بود که هر وقت به اینجای کاست می‌رسد دوباره جمع نشود یا پاره نشود و اگر خیلی وضعش وخیم بود می‌بایست با دست آن تکه را رد می‌کردی  که خطری آن را تهدید نکند.

تازه اگر همه چیز بر وفق مراد بود و کاست و ضبط هم خوب و با کیفیت و بی‌مشکل بود، فقط 60 دقیقه موسیقی داشتی که هر نیم ساعت آن روی یک طرف نوار ضبط شده بود و به این راحتی هم نمی‌توانستی هر آهنگی را که دوست داشتی بشنوی و پیدا کردن آهنگ دلخواه خودش پروژه‌ای مستقل که احتیاج به تیزهوشی و حواس جمعی خاصی داشت، به حساب می‌آمد.
برچسب‌ها: کاست, موسیقی, ضبط صوت
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 18:54  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

ما در آبادی خودمان یک مثل رایجی داریم تحت عنوان "باد پنجاه جنبید". این اصطلاح در فرهنگ آنجا دائر بر این است که پنجاه روز از تابستان گذشته و گرمای هوا شکسته و دیگر رو به خنکی می‌رود. باد پنجاه، همیشه یک حد یا نقطه اوج تاسف‌آور برایمان محسوب می شده. زیرا نماد گذشت اوقات خوش تعطیل و روزهای بلند و بی‌خیالی تابستان بود. روزهایی که تنها یک دغدغه و مشغولیت ذهنی و فکری ما را به خود می‌خواند. آن تک فکر این بود که چطور کنیم که بیشتر خوش بگذرانیم. روزهایی که از صبح زود شروع می شد و بعد از صبحانه تازه طلوع آفتاب را می دیدیم و بلافاصله هم راهی باغ و صحرا می شدیم. تا قبل از باد پنجاه، یک دنیا تعطیلی و فرصت شیرین رو به رویمان بود که آن را ابدی می پنداشتیم. اما با جنبیدن باد پنجاه که آدم را یاد این شعر سعدی می اندازد:

ای که پنجاه رفت و در خوابی                                  مگر این چند روزه دریابی

ما هم تازه انگار بیدار می‌شدیم و می فهمیدیم که تابستان و همه خوشی‌های آن از نیمه گذشته و عنقریب است که پائیز زهرآگین از راه برسد. این شمارش معکوس و زنگ ترسناک پائیز غم و غصه ای را به وجودمان می‌انداخت که با وزش بادهای شهریور و کم کمک خشکی پوست و ترک خوردن دست‌ها، به اوج خود می رسید.

پائیزی که برای اغلب مردم و بچه های دیگر شهره به زیبایی و چشم نوازی و احساسهای رنگین بود، برای ما سیاه سیاه می نمود. چرا که پائیز آغاز سختی ها بود. این حس تلخی و سردی پائیز با مقارنت نامیمون آن با درس و مدرسه، تقریبا برای همه غم انگیز و غصه آور است اما برای ما بیشتر بود. چرا که مزید بر درس و محیط منضبط و خشک مدرسه که ما را از کوه و کمر و صحرا و آزادی های بی حد و حصرمان جدا می کرد، کارهای طاقت فرسای دیگری هم در انتظارمان بود.

فصل پائیز یعنی فصل رسیدن گردوها. یعنی فصلی که می بایست چهارچشمی مراقب باغ و گردوهای بالا و زیر درختهایت باشی. اگر غافل می شدی می دیدی که دار و ندار گردوهایت که قرار بود مخارج یکسال زندگی را تامین کند به یغما رفته.

درختهای گردوی باغات ما قدمت بسیار داشتند و گاه سن آنها به بیش از 100 سال می رسید. چنین درختهایی طبیعتا در رقابت شدید با درختان دیگر برای رسیدن به نور قدی دراز پیدا می کردند که گاه تا 30 متر هم می رسید. آن وقت می بایستی گردوهای نوک این درختها را که کلاغ هم با ترس و لرز رویشان می نسشت بتکانی و جمع کنی. گردوتکانی رسم و رسوم و سختی ها و ترسهای خودش را داشت. کاری بود حرفه ای و بسیار دشوار که هر کسی از عهده آن بر نمی آمد. باید از یک درخت با تنه ای به قطر بیش از یک متر با آن پوستها زمخت و برنده گردوهای پیر بالا بروی و خودت را به بالاترین جای درخت برسانی و یک چوب حدود ده دوازده متری به نام "پلاجِنگ" را هم با خودت تا آن بالا حمل کنی تا بتوانی با آن گردوهای نوک شاخه های بلند و نازک را بتکانی. تصور کنید که گردوتکان خودش باید روی شاخه ای می ایستاد و آن چوب دراز و سنگین را بلند می کرد و به شاخه ها می زد تا گردوهایش بریزد. این کار همیشه با مخاطراتی همراه بود. تعداد زیادی از اهالی آبادی در همین فصل از درخت گردو سقوط آزاد می کردند که اگر شانس می آوردند فوت می شدند و الا می بایست تا آخر عمر با نقص عضو همراه باشند که ضایعات نخاعی یا حتی قطع نخاع یکی از رایجترین این صدمات بود. گردوتکانی خودش کم مشکل بود و خطر داشت، بادهای پائیزی هم عموما به آن اضافه می شد و درختها مثل نعنو می رفتند و می‌آمدند. البته مزد گردوتکانی همیشه چند برابر مزد کارهای عادی بود. مثلا اگر کارگری در روز هزار تومان مزد می‌گرفت، یک گردوتکان در آن وقتها پنج هزار تومان مزدش بود به علاوه یک دستمال هم گردو.

یکی از کارهای سخت و در عین حال شیرین پائیز برای بچه ها، "گردوپوشاجِنه" بود. وقتی که گردوهای باغ کسی تکانده می شد و او باغ را ترک می کرد، طبق یک آئین نانوشته و رسم دیرینه، بچه ها می توانستند به باغ حمله ور شده و هر گردویی را که پیدا کردند برای خودشان جمع کنند. این کار به سه روش انجام می شد. یک گروه که توانایی داشتند دوباره از درختها بالا می رفتند و با همان پلاجِنگ، گردوهای مانده را می ریختند و دستیارشان در زیر درخت سریع آنها را جمع می کرد که توسط دیگران دزدیده نشوند. گروه دوم کسانی بودند که توانایی از درخت بالا رفتن را نداشتند ولی با چوبی کوتاه و تقریبا یک متری به نام "بِرک" که با قدرت به سمت شاخه های دارای گردو پرتاب می شد، سعی می کردند گردوهای جامانده را بریزند. گروه سوم هم بی دست و پاهایی بودند که نه دست به درخت بودند و نه دست به بِرک. به همین خاطر چشمشان به زمین بود و سوراخ سنبه های زمین را چهارچشمی می پائیدند و هر جای مخفی را برای گردو زیر و زبر می کردند. خلاصه هر کسی به طریقی گردوها را اصطلاحا "پوشاجِنه" می کرد و خرج یکسال خودش را در آن یکماهه فصل گردو در می آورد. اگر کوتاهی می کردی، تا آخر سال می بایست با بی پولی بسازی و حسرت روزهای رفته را بخوری.

ما در دل زیبایی و رنگین کمان رنگهای پائیز بودیم اما یا چشممان به بالا و روی درختها بود یا به زمین به دنبال گردو دوخته شده بود. اما با همه سختی هایی که داشت پائیز و باغ به باغ گشتن یک حس آزادی را هم به آدم می داد. اینکه می توانستی هر باغی را که قبلا اجازه ورود نداشتی بروی و هر جا را که دوست داشتی سرک بکشی بدون مزاحمتی ببینی.


برچسب‌ها: پائیز, گردوپوشاجنه, گردوتکانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 14:43  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
از آن وقت‌هایی است که نمی دانی چه کنی. بیقراری، می سوزی، تا آستانه و فراتر از آستانه دردت می سوزد. مغزت آرام و سکون و تمرکز نمی شناسد، فریاد هم دردی دوا نمی کند. به یکباره گویی طوفانی سهمگین آمده و قبل از اینکه بفهمی چه شده است، همه چیز را برده و تو مانده ای معلق بین وهم و عقل.  و این جدال بین حقیقت و خواست دل. که حقیقت تلخی اش را چنان می کوبد به صورتت که فرصت ادراکش را هم نداری؛ خیال و دلت اما نمی خواهند باور کنند، همه اش می پندارند دروغ است یا می خواهند و دوست دارند که دروغ باشد. بار حادثه اما سهمگین تر از اینها خودش را روی کل زندگی ات هوار می کند و چنبره اش را چنان محکم می زند که دیگر نای خیال هم نداری.

بر می گردی مرور کنی ببینی چه داشته ای و الان کجا هستی؟

سه سالش بود و تازه شیرینی تک کلماتش و بابا و آب و نان گفتنش و دایی گفتنش داشت رنگ و بوی زندگی را حلاوتی می داد. تازه از آن همه سختی و بی تابی و بی قراری، داشت چکه ای شکر از گفتارش و رفتارش به زندگی می تاباند. اما همه اش با یک تلفن تمام شد. خبر یک سطر بود. اما، چنان ویرانگر که هیچ بمب و موشکی قدرت این همه ویرانی روح را ندارد. او که می رفت به سمت یک عالم زندگی و دریچه های گشوده به روی هستی، حالا باید زیر خروارها خاک سیاه بیارامد. زهرا را می گویم. همان تک دختر شیرین زبان از مجموعه سه قلوهای امیررضا و علیرضا و زهرا. حالا هر تکه لباسش، هر لنگه دمپایی اش، و عروسک کوچکش عجین می شود با کلمه تلخ و تکان دهنده "آجی" که از دهان داداشهایش شنیده می شود و غوغا بپا می کند. وقتی می گویند این مال آجی زهرا است، کسی نیست که چشمش خیس نشود. آخر آنها هنوز کوچکتر از آن هستند که قانون تلخ و جبارانه این دنیا را درک کنند و بدانند که دیگر آجی در کار نیست. آنها باور ندارند. هیچ کس باور ندارد. مگر می شود چنین غمی را شنید و هضم کرد و باور کرد. در چنبره ای کاشها و دریغها نشسته ایم و دوست داریم دروغ باشد این خبر تلخ و جانکاه.

تماس می گیرند که برای ترخیصش از بیمارستان، مدارکی لازم است. باید به دادگاه یا دادگستری یا چیزی توی این مایه ها برویم و مدارکی تهیه کنیم. یکباره خودمان را در هزار توی حقوقی و جنایی و کیفری می بینیم. پرونده های قطور. کلمات زشت و زننده روی هر پوشه، سرقت، مواد، قتل، زندان، حبس، دیه و... آخر این غنچه ای که تا گلبرگ زیبای زندگی هزار فاصله دارد را چه به این پرونده ها و راهروهای متعفن. می گویند برای شروع کار باید یک داد نمی دانم چی بنویسید! وقتی بشتر پرس و جو می کنیم می گویند همان شکایت است. شکایت کنید. و فکر می کنم شکایت از که؟ از حادثه؟ از تقدیر؟ از قضا و قدر؟ از خدایی که دسته گل می دهد و ناگاه و بی رحمانه می گیرد؟ یکباره می بینم یک پرونده دستم است که عجیب در کمتر از ده دقیقه به یک پرونده قطور تبدیل شده. راهروهای پر از آدم، پر از پرونده و دستبند و کلمات کیفری، جزایی، شلاق، زندان و .... که هی می کوبد توی صورتت. به یمن وجود یک دوست خیلی بامرام قدیمی این هزارتو کم و کمتر می شود اما بازهم دو ساعتی تو را در ماراتن رسیدن به آن برگه لعنتی خرد می کند. فقط و فقط می خواهی که تمام شود و از اینجا بزنی بیرون. و بالاخره برگه آخرین امضاء را می گیرد. آنقدر دوندگی تلخ و هزارتوی سیاه دادگاه و دادگستری و ... داشته و آنقدر به دنبالش دویده ایم، که این برگه حکم برگه قهرمانی را پیدا کرده. خوشحال و خرسند که این برگه بالاخره به دستت رسیده آن را نگاه می کنی. اما عرقی سرد تنت را و همه وجودت را خیس می کند و نم سردی چشمانت را می سوزاند. یکباره یادت می آید که این خوشحالیت چه غمبار است. خوشحالی برای مستند کردن پایان زندگی که می شد سالها سایه مهر و عطوفت و حلاوتش و همه اتفاقات شیرینش کامت را شیرین کند. اما حالا مستند شده. دیگر آن کور سوی امید دلت که شاید شاید دروغ باشد و شاید امیدی باشد همه به خاموشی می گراید. این همه دویده ایم و خواهش و التماس کرده ایم و از به دست آوردن برگه اش خوشحال شده ایم، غافل از اینکه این برگه نقطه پایان همه چیز است. در قبال آن جنازه عزیزترین کست را تحویلت می دهند. کاشکی می شد باطلش کرد. کاشکی می شد دوباره معامله اش کرد. کاشکی اینجا رشوه آزاد بود و تو رشوه می دادی تا این برگه لعنتی را دروغ کنند.

در میان ضجه و ناله و اشک و لرزش شانه ها و خیسی صورتها، مادرش اما حال دیگری دارد. گویی در این دنیا نیست. چشمها و حرفهایش نشان از آن دارند که در دنیای دیگری است. دنیایی که یک لحظه هم نمی تواند به او بقبولاند که جگر گوشه اش دیگر نیست. وقتی می خواهیم او را ببریم با ناله و التماس می خواهد همانجا بماند. می گوید: من از اینجا نمی آیم. می نشینم اینجا. شاید بگوید مامان. شاید صدایی بشنوم. شاید برخیزد و خودش را در آغوشم بیاندازد. می گوید آخر بی انصافها او دردش می آید از این همه خاک. می گفت اگر از این نرده بیافتم می میرم؟ کاش آن نرده لعنتی نبود.

قبلاها که این شعرها را می شنیدیم، به طنز آنها را به سخره می گرفتیم. اما حالا می فهمم آنکه این ها را سروده چه دردی و غم جانکاهی بر جانش مستولی بوده که داغش را در این کلمات ریخته و اینها را ساخته. باید این تلخی را با گوشت و پوست و استخوانت درک کنی تا معنی این اشعار به ظاهر امی برایت هویدا شوند:

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است                   می چیند آن گلی که به عالم نمونه است

هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا                    گلچین روزگار امانش نمی دهد


برچسب‌ها: زهرا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 12:16  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
در جلسه‌ای نشسته بودم که مربوط به امنیت کتابخانه و واحد فناوری اطلاعات بود. آخر مثل همیشه و همه آدم‌ها که حتما باید این پیشانی‌مان به سنگ بخورد و ترقی صدا بدهد که خطری را واقعا حس کنیم، سازمان ما هم حتما باید کامل کشتی‌اش به گل بنشیند تا همه از خواب بپرند و آن وقت به فکر چاره بیافتند. در پی آتش‌سوزی که در اتاق سرور و انفورماتیک‌مان پیش آمد، همه یکهو عجیب طرفدار ایمنی و امنیت و پیشگیری و این حرف‌ها شدند.

ماجرای آتش‌سوزی هم از این قرار بود که ما در جلسه کمیته علمی-فنی اطلاع‌رسانی کشاورزی نشسته بودیم که یک‌دفعه دیدیم دود سیاه رنگی از دریچه کوچک تهویه هوای سالن جلسات وارد سالن شد و طالبی سبز و سفیدمان را کامل مات کرد. هندوانه‌های روی میز را هم کاملا عزادار و سیاه‌پوش کرد. کمیته علمی-فنی اطلاع‌رسانی کمیته‌ای است که برای بررسی طرح‌های تحقیقاتی پیشنهادی وگزارش‌های نهایی طرح‌های تحقیقاتی خاتمه یافته در حوزه کتابداری و اطلا‌ع‌رسانی و فناوری اطلاعات در سازمان ما برگزار می‌شود. سابقه آن هم به زمان مدیریت آقای سیدکاظم خان حافظیان‌رضوی در مرکز بر می‌گردد که تا قبل از آن اعضای هیات علمی مرکز ما که همه از رشته کتابداری و اطلاع‌رسانی و برخی هم از رشته کامپیوتر بودند برای تائید و تصویب طرح‌هایشان مشکل داشتند و با همت ایشان این کمیته به عنوان کمیته‌ای مستقل و مختص حوزه اطلاع‌رسانی ایجاد شد. اعضای آن هم افراد مختلفی بوده‌اند که استاد ارجمندمان دکتر عباس حری،  عضو سرآمد و مایه افتخار این کمیته بودند و اتفاقا این جلسه نیز که آتش‌سوزی همزمان با آن اتفاق افتاد، اولین جلسه کمیته بعد از وفات استاد بود و همه به نوعی برای ایشان غمگین بودند و جایشان در صندلی همیشگی و طنین گرم صدایشان خالی بود. القصه، این جلسه ماجرای دیگری هم داشت. از آنجا که به منظور صرفه‌جویی و البته دوری از تجملات و زندگی طاغوتی، هرگونه پذیرایی با میوه‌جات را از مظاهر استکباری به شمار آورده‌اند و هزینه‌های آن را پرداخت نمی‌کنند، ما برای پذیرایی این جلسه اغلب مشکل داریم. البته سازمان تقبل کرده با ساندیس و کیک بسته‌بندی در کنار چای و بیسکویت و قند، از مهمانان مخصوص پذیرایی ویژه کند. یعنی فکرش را بکنید که مهمان دارید و جلویش یک ساندیس گذاشته‌اید و یک کیک تی‌تاب و این جوری حسابی تحویلش می‌گیرید. الخلاصه (به قول صادق هدایت) آن روز هم طبق معمول سه چهار باری سر نهار آمدند و رفتند که برای پذیرایی چه کنیم؟ چطور پولش را بدهیم و از این حرف‌ها تا بالاخره نهار را کوفتمان کردند و راه افتادیم ببینیم چطور می‌شود مشکل را حل کرد. بعد از استماع ماوقع داستان که پول نمی‌دهند و فاکتورش پاس نمی‌شود و از این حرف‌ها، ما هم فردین‌بازیمان گل کرد و گفتیم که بروید و هر چه می‌خواهید بگیرد، پولش با من. چون اوائل تابستان بود و گرمای هوا هم کم کم داشت جدی می‌شد سفارش کردیم که هندوانه بگیرند و چون خودمان عاشق طالبی هستیم، پارتی بازی کردیم و گفتیم یکی دو طالبی آبدار و شیرین هم بزنند تنگش تا حسابی جلسه پربار شود. یک ساعتی مانده به جلسه باز آمدند و گفتند که نیروهای خدماتی را برای کار دیگری برده‌اند و کسی نیست که برود خرید و تازه مسئول‌شان و مسئول کارپردازی گفته‌اند که با چه پولی میوه می‌خواهید بخرید؟ و ما پولش را نمی‌دهیم و از این حرف‌ها. این دفعه دیگر قیصربازیمان گل کرد و برای اینکه هم درس مدیریتی به همکاران داده باشیم و هم اگر ریا نباشد نشان بدهیم که چه مدیر خاکی هستیم گفتیم: "کاری ندارد و این همه رفت و آمد و هماهنگی و عمله و اکله لازم ندارد. اصلا خودم می گیرم". و کیفمان را زدیم زیر بغلمان و رفتیم میوه‌فروشی فروشگاه نزدیک مرکز که جنس‌هایش چیزی کم از طلا ندارد. یک فروند هندوانه رسیده و شیرین و آبدار به روش خودمان که همان استماع صدای طبل بعد از ضربه زدن است، انتخاب کردیم که شد ده کیلو. دو فروند هم طالبی خوش عطر و شیرین زدیم تنگش که آنها هم شد ده کیلو. حال در گرمای ساعت یک و نیم بعداز ظهر تیرماه با دو وزنه به اوزان متساوی و آویزان از هر دو طرف هیکلمان راهی مرکز شدیم. با اینکه مسیر خیلی طولانی نیست اما بعد از برداشتن ده قدمی تازه به عمق فاجعه پی بردیم و عرق از وجودمان سرازیر شد. به هر خفتی بود میوه‌های محترم را رساندیم آبدارخانه و آنقدر این پا و آن پا کردیم تا یکی دو نفر ما مدیر محترم خاکی را ببینند که برای پیشبرد امور سازمانی و غنا بخشیدن به جلسات چه زحماتی را متحمل می‌شویم و تحویل سرخدمتکار دادیم و سفارش‌های لازم در مورد سرو و برش آنها را کردیم و رفتیم که به امورات جلسه برسیم.

جلسه که شروع شد، دل توی دلمان نبود که بالاخره این تحفه‌هایی که آنقدر پایشان پول داده بودیم و عرق ریخته بودیم چه از آب در می‌آیند. اتفاقا رئیسمان هم نبود و اداره جلسه به عهده ما بود. فکرش را بکنید که چه آش شعله قلمکاری می‌شود که همه هوش و حواست توی آبدارخانه باشد و بخواهی برای طرح‌های تحقیقاتی خلق‌الله هم تصمیم بگیری.

زمان موعود که رسید، خلاصه هندوانه و طالبی‌ها را آوردند و روی میز چیدند و الحق هم که جا داشت به خودمان با این انتخابها دست مریزاد بگوئیم. میوه‌هایی که عطر و رنگشان در آن گرمای ظهرِ چله تابستان هوش از سر آدم می بُرد. از آنجا که از بچگی همه‌اش توی گوشمان خوانده بودند که خیلی ضایع و تابلو است که تا خوراکی آورند و آدم برداشت آن را سریع به خندق بلا بریزد، با هر جان کندنی بود خویشتن‌داری شدیدی به خرج دادیم و مثلا برای حفظ کلاس دست به میوه‌هایی که ناجوانمردانه چشمک می‌زدند نزدیم. اما مگر می‌شد با این عقبه و ماجراها، روی کنجکاوی ناشی از تست طعم آنها سرپوش گذاشت؟ کمی که گذشت و به قول معروف به دمای جلسه نزدیک شدیم و داشتیم به اوج جلسه می‌رسیدیم و ما هم داشتیم نقشه می‌کشیدیم که اول از طالبی شروع کنیم که لذیذتر و آبدارتر است یا از هندوانه که رنگ و عطرش مدهوش کننده است و اینکه برنامه‌ریزی می‌کردیم که با چه قطعاتی این‌ها را ببریم که هم فیت دهمانمان باشند و همین که خوردنشان خیلی طول بکشد و حسابی بشود از آنها کام گرفت.

در همین اثنا و جنگ و جدل درونی بودیم که آن حادثه ویرانگر، همه صغری و کبراها و طرح و نقشه‌هایمان را نقش بر آب کرد. دود سیاهی که همراه با صدا و فریادها از سالن مجاور به گوش می‌رسید گواه حادثه‌ای شوم را می‌داد. سراسیمه مثل عاشقی که با معشوقش به امید وصالی دیگر وداع کند نگاهی حسرت بار به هندوانه و طالبی ناکاممان انداختیم و زیرچشمی به آنها حالی کردیم که حتما چیزی نیست و الان به زودی بر می‌گردیم و حسابی از خجالتشان در می‌آئیم. غافل از اینکه این رشته سر دراز دارد و تا وارد راهرو شدیم یک بغل دود غلیظ و سیاه و یک لشکر آدم را دیدیم که سراسیمه این طرف و آن طرف می‌دوند و دود همه جا را گرفته است. ظاهرا یکی سیم‌های یکی از کولرهای گازی خنک‌کننده اتاق سرور که قبلا هم بارها در مورد آن هشدار داده شده بود، اتصالی کرده و باعث آتش‌سوزی شده بود. از بد حادثه این کولر هم پشت همه سرورها و رکها بود. در این اثنا کسی گفت که با آتش‌نشانی تماس بگیریم اما یکی دو تا از مدیران گفتند که مساله‌ای نیست و مهار شده است. ما هم اصرار کردیم برای دوری از هر گونه خطری و رفع اتهام سهل‌انگاری و عدم انجام کار اصولی و طی کردن روال طبیعی و قانونی مدیریت بحران، حتما آتش‌نشانی را خبر کنیم و یادم هست در مقابل مدیری که می‌گفت نیازی به آتش‌نشانی نیست، با عصبانیت و هیجان داد زدم "مگر آتش نشانی پولی می‌گیرد که نگران هستید؟" که انگار با این جمله خلع سلاح شد و با آتش‌نشانی تماس گرفته شد. در این حین بود که تازه موج دوم و اصلی آتش شروع شد و دودی به پهنای کل سالن و به سیاهی قیر تمامی راهرو باریک را پوشانید و متوجه شدیم این موج دوم شوخی‌بردار نیست. الحق آتش‌نشانی هم به سرعت باور نکردنی به محل رسید. یعنی هنوز همکاری که رفته بود تماس بگیرد را ندیده بودیم که دیدیم یک پیشقراول آتش‌نشانی با موتور دم در سازمان سبز شد و بعد هم بقیه ماشین‌ها و آژیر و شروع فعالیت امداد و نجات.

قرار بود این را بگویم که در جلسه‌ای بودم که مربوط به امنیت و رفع مشکلات بعد از آتش‌سوزی بود که متوجه یک مهندس مهمان شدم که بر خلاف لاطائلات رد و بدل شده در این جلسات، حرف‌های متفاوت و جالبی داشت. یکی از مهمترین حرفهایش که قرار بود در باب آن صحبت کنم و آنقدر حرف تو حرف شد که یادمان رفت چی می‌گفتیم، جمله جالبی بود. او می‌گفت: "اگر در تهران زلزله بیاید" و در جمله معترضه‌ای گفت: "که خدا کند حتما بیاید و این بغض فرو خفته زمین را بیرون بریزد"، از نظر ایمنی چه مشکلاتی داریم و چه خطراتی پیش می‌آید. و بعد در توضیح جمله معترضه‌اش یعنی "که خدا کند در تهران زلزله بیاید" گفت، زلزله‌های ریز و پس‌لرزه‌های بعد از آن باعث تخلیه زمین می‌شوند در حالی که وضعیت حال حاضر تهران مانند آدمی غصه‌دار است که هی بغضش را فرو می‍‌خورد و غم و غصه‌هایش را تلنبار می‌کند که اگر روزی این بغض بترکد خدا می‌داند چه فاجعه‌ای به بار بیاورد. البته این موضوع در مورد آدمیان هم صدق می‌کند و در این یکی دو سطر نمی‌شود بازش کرد و در فرصت دیگری باید موضوع را بشکافم و باهم در مورد آن حرف بزنیم. قرار بود کاملتر در باب آن بنویسم که به قول فریدون اسدزاده در کتاب "نامه‌های خاموشان" که نمی‌دانم شعر از خودشان است یا کس دیگر:

دگر باره مهار از دست در رفت                                 مرا دیگ سخن جوشید و سر رفت

و باز به قول ایشان:

شرح این هجران و این خون جگر                              این زمان بگذار تا وقت دگر

 

وقتی ماموران زحمت‌کش و مسلط آتش‌نشانی با دستگاههای مکش دودهای سالن جلسه را تخلیه کردند رفتم که ببینم چه به روز سر رسیدم که آنجا جا مانده بود آمده. دیدم خدماتی‌ها مشغول نظافت شده‌اند و دارند طالبی‌های سیاه‌پوش و هندوانه‌های ناکام و دست نخورده و نیمه خورده را جمع می کنند و در سطل آشغال می ریزند.

***********

امروز تولد دلگفته‌هاست. دلگفته‌های ما شش سالگیش را تمام کرده و وارد هفت سالگی و سن مدرسه شده است. یعنی به سنی رسیده که یواش یواش باید خیلی چیزهای بهتر و برتری را بیاموزد و بیاموزاند. داشتم فکر می‌کردم که شش سال چقدر زیاد و چقدر کم است. وقتی به صبح روزی که این وبلاگ را زدم (چه زدنی!) فکر می‌کنم انگار همین دیروز بود و وقتی به همه اتفاقات و حرف‌های تلخ و شیرین این سراچه دل می‌اندیشم انگار راه درازی را آمده‌ایم. و فکر می‌کنم اگر تسلیم آن شک و دودلی زمان ایجاد دلگفته‌ها می‌شدم، الان نه این همه حرف مکتوب داشتیم و نه این همه دوستان و علاقه‌مندن صمیمی که خودشان و حضورشان به یک دنیا می‌ارزد.

فاطمه خانم پازوکی لطف کرده‌اند و با احساس و خلاقیت همیشگی‌شان، هدیه زیر را برای تولد دلگفته‌ها فرستاده‌اند که از همین تریبون از ایشان تشکر کرده و ذوق کنندگی خودمان را از این هدیه ارزشمند ابراز می‌داریم.




برچسب‌ها: آتش‌سوزی, تولد دلگفته‌ها, زلزله
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 0:23  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
یکی از خوانندگان محترم وبلاگ که به قول رسانه‌های‌ها نخواست نامش فاش شود، متنی را نوشته و فرستاده و خواسته که در وبلاگ منتشر شود. هر چند که آئین نانوشته این وبلاگ این است که هر چیزی و حرفی روشن و شفاف و شناسنامه دار باشد، اما من به نمایندگی از طرف خوانندگان وبلاگ دلم نیامد که به این دلیل نوشته دلنشین این خواننده محترم را به دلیل اینکه اصرار داشت نامش ذکر نشود، نادیده بگیرم. حال قضاوتش با خود شما که آیا کار درستی کرده‌ام یا خیر؟

*********

آقای زین العابدینی

با سلام

من از خوانندگان وبلاگ شما هستم. همه مطالب شما را می خوانم و حتی خیلی وقت‌ها بر می گردم و مطالب قدیمی را هم می خوانم. البته آنها که خوشم می آید را دوباره می خوانم. گاهی هم برایتان نظر می گذارم. اما این مطلب آخری شما که اسم "کهنه عشق" بود، خیلی روی من اثر گذاشت و خیلی خاطراتی زیاد را برایم آشکار کرد. توی نظرهایتان این را نوشتم ولی دیدم خیلی زیاد شده. حالا گفتم شاید شما روی من را بپذیرید و این مطلب را در توی وبلاگ خودتان بگذارید. اگر این کار را بکنید از شما متشکر می شوم. البته من نمی توانم مثل شما نوشته های خوبی درست کنم مخصوصا وقتی می خواهم یک نامه رسمی مثل این بنویسم. ولی دوستهایم می گویند وقتی متنهای ادبی می نویسم بدشان نمی آید.

*********

بعدِ این همه سال، حالا تو آمده‌ای و نشسته‌ای در آن صندلی مجاور. درست رو به روی من. اطراف تو آدم‌های آشنا و فامیلت هستند که برای منِ ده دوازده سال پیش ناآشنا هم نیستند. هیچ وقت ندیده‌امشان اما مثل اینکه همیشه  می‌شناختمشان. از همان وقت‌ها. همان وقتهایی که رز واقعا رز بود و رنگش چیزی از مخمل و ململ کم نداشت؛ و گل سرخ، عجب رنگ محرک و عشق‌زایی داشت. از آن وقت‌هایی که هر چه به تو مربوط می‌شد دلچسب و خواستنی و آشنای من بود. از آن وقت‌ها که ستاره‌های آسمان را هر شب دانه دانه می‌پائیدم و همه اش دل دل بود که آیا می شود با هم زیر این آسمان خیلی سیاه که من شاه سلطان آن در همه سالهای قبل از خوابهای شیرین تابستانی بوده ام، دراز بکشیم؟ و من عطر آن گیسوهای شبق‌مانندت را با صدای دوردست شغالها و زوزه گرگهای هم رزم شبانه ام در آن آبادی سعادت بار و هُرم نفسهای ملتهب تو بشنوم؟ و آسمانم را تکه تکه با اسمهای عجیب و غریبی که خودم و خیلی وقتها به همراه خیال تو برایشان انتخاب کردیم، را به مثال کادویی گرانبها پیشکش تو کنم؟ این هدیه چیز کمی نبود اگر می شد که به پایت بریزمش.

آخر خودت خوب می دانی که آن روزهای طلائی، که به یک نگاه حتی غضب آلود یا ترس آلودت از اینکه دیده شوی، و یک سر تکان دادن از پشت شیشه تان، نه در خیال که در عالم زیبای خودم چنان سرشار از غرور و عشق می شدم که نه فقط آسمان که کل کائنات را ملک طلق خود می پنداشتم و با غرور برای خودم لقبهای آنچنانی چون شاه سلطان و سلطان السلاطین و ... بر می گزیدم و از صبح تا رنگ گرفتن هوا که ردای سلطنت شبانه را بر دوش من بیاندازد، لحظه شماری می کردم و می گشتم و می گشتم تا به ملک سلطنتم یعنی شب برسم و تا موسیقی زیبای خیال تو بروم.

و حالا بعد این همه سالها که بر ما گذشته، یک هوا آمده ای و درست آنجا مقابل چشمانم نشسته ای و دریغ خوانم که چرا آن وقت که حسرت این نگاه‌های سیاه و نازنین را داشتم، از من دریغ می شد و الان حاتم وار دارد مرا می خواند و باز افسوس که انگار آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.

از حالا می گریزم و دوباره پناه می برم به آن قصر رویایی عشق سرکش قدیمی که چون کهنه شرابی الان به دُردی ناب مبدل گشته. عشقی که لحظه و دقایقش را از بس در این سالها دوره کرده ام، همه اش را از بر می دانم. عجیب است که همان چند کلام اندکی که رد و بدل می شد همه اش عین مهری بر سنگ در دلم جا خوش کرده. و آن دقایقی که با تو همکلام بودم که دیگر تمامی القاب شاهان و شاهزاده های دنیا برایم کم بود.

و حالا بعد این همه سال و در بین این همه آدمهای ماتم زده و مغموم، تو درست آمده ای میز مقابل من را انتخاب کرده ای؟ هنوز هم همان فرشته رویایی هستی و سختی های زندگی زیباییت را مانا تر و گیرایی چشمانت را دو چندان تر کرده.

چشم به چشمت که می شوم، آن شرم دوران نوجوانی و دانشکده دوباره به سراغت می آید و چشم بر می داری ولی من نمی توانم. می دانم تو هم در درونت غوغاست و هی یاد این شعر می افتم که:

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

و یاد آن روزها می افتم که می آمدی با همان عجله همیشگی ولی می فهمیدم که چشمانت دو دو می کند و خوب که نگاه می کردی و پیدایم می کردی، سرت را پائین می انداختی و نقاب آن غرور لعنتی و آن حیای ویرانگر را روی آن قرص زیبا و چشمان گیرا می کشیدی و حتی درنگ نمی کردی که آتشی که خودت افروخته بودی را لختی نظاره کنی.

عجیب است که تو خودت هستی. با همان نگاه، با همان صدا، با همان ملاحت. نمی دانم آیا عقربه احساس من نمی خواهد حرکت کند و به امروز برسد و همه اش روی همان صورت و نگاه و عشق آتشین جوانی جاخوش کرده، یا تو همانقدر جذابیت و مهر و زیبایی را برای همیشه با خودت همراه کرده ای؟ افسوس که آن عشقی که می رفت سرچشمه یک عالم حرفهای شیرین و زندگی دلنشین باشد، هیچ گاه به ثمر ننشست. البته حالا که خوب نگاه می کنم و حسرتهایم را به گوشه‌ی ذهنم می رانم، از این بابت خوشحالم. نمی دانم ولی اگر آن عشق سوزناک به وصل منجر می شد، شاید الان ما هم مثل هزاران عاشق سینه چاک قدیمی، به آدمهایی روزمره و گرفتار در دهلیزهای تنگ و تاریک زندگی بدل می شدیم و نه از آن عشق خیری بود و نه این خاطرات شیرین دیگر مثل امروز اینقدر محبوب و مطلوب می نمود. حالا که خوب نگاه می کنم، می بینم انگار جدایی در کار نبوده. انگار تو همان طراوت و تازگی را برایم داری که تمام آن سالهای عشق و جوانی داشته ای. آنقدر این خیال پاکت و عشق مقدست در من زنده مانده و روحم را صیقل داده که انگار نه انگار که سالها گذشته و وصلی نبوده و خوشحالم که زنگاری در کار نیست که روزمرگی و عادت، چون غباری است که دیده نمی شود ولی آهسته و پیوسته می آید و چون زخمی خوش خیم اما بد باطن، یک روز روحی آزرده و تهی از عشق تحویلت می دهد.

اما عشقی که زندگی را روح ببخشد و شیرینی و حلاوت آن را مضاعف کند، چنان روحت را جاودان می سازد که هیچ وصلی، حتی لذت یک لحظه هجرانش را ندارد.

و حالا تو آن جا روی آن صندلی روبرویم نشسته ای، اما من دلم نمی خواهد تو را ببینم. همچنان دلم می خواهد از دهلیز چشمان نافذت بروم به گذشته های خوب خودمان. همانجا که عشق، زندگیمان را با گلبرگهای گل سرخ رنگ می زد. و ما هراسان در گوشه ای پنهانی به هم می رسیدیم و در سایه ترس و وحشت، از عشق می گفتیم و نفس های هم را لاجرعه سر می‌کشیدیم.

حالا که آمده‌ای و روی آن صندلی مقابل نشسته‌ای.....


برچسب‌ها: عشق, کهنه عشق
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 0:52  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
اسفند سال 1390 مراسمي براي بزرگداشت پيرمادر فرهنگي‌مان، توران خانم ميرهادي، در دائره‌المعارف بزرگ اسلامي برگزار شده بود. در اين مراسم پر احساس، يك قسمتي بود كه خواستند هر كس خاطره‌اي از خانم ميرهادي دارد بيان كند. آقاي علي ميرزايي معروف كه همه الان او را با مجله وزين "نگاه نو" مي‌شناسند پشت تريبون رفتند و گفتند خاطره‌اي دارند و براي اولين بار است كه مي‌خواهند مطرح كنند. اين طور خاطره را بيان كردند كه: "يك زماني من عاشق شدم. با داشتن زن و زندگي و بچه، اين عشق اتفاق افتاده بود و خيلي مرا به هم ريخته بود. هر چه فکر مي‌كردم نمي‌دانستم با آن چه كنم. تا اينكه به توران خانم پناه بردم و حرف‌ها و نصايح ايشان درمان آلامم و راهگشاي تصميم درستم شد".

منصور تهراني، خاطره بسيار زيبا و دلنشيني را در مورد يكي از معروفترين تصنيف‌هاي ايران تعريف مي‌كند. مي‌گويد كه قرار بود يك آهنگ را كار كنيم و شعرش را من گفته بودم و آهنگ هم ساخته شده و تمرين هم شده بود و روزي را براي ضبط نهايي آهنگ معين كرده بوديم. درست يك روز قبل از ضبط بود كه عشق دوران نوجواني‌ام را در خيابان به صورت اتفاقي ديدم. اين عشق كهنه مرا بهم ريخت و برگشتم و شعر قدیمی را دور انداختم و اين شعر را نوشتم: "داغ يك عشق قديمو، اومدي تازه كردي..." و به همه اعلام كردم كه شعر اين شد. از يك طرف صدايشان درآمد كه چرا چنين كاري كردي و چرا بايد عوض شود و از طرف ديگر هم وقتي خود شعر را كه آنقدر خالص و اصيل است شنيدند و ماجراي آن را، ديگر چيزي نگفتند و با همين شعرِ عجين با اين خاطره، آن آهنگ ضبط شد و يكي از آهنگهاي ماندگار فارسي هم شد.

پدر بزرگ پدري من، به گواه شناسنامه‌اي كه داشت و مثل همه شناسنامه‌هاي قديم، معلوم هم نبود كه درست است يا نه، نزديك به صد و سه سال عمر كرد. در دوران جواني عاشق کسی شده بود. و اين عشق بلندمدت هيچ‌گاه به فرجام نرسيده بود. زماني كه من متوجه اين قضيه شدم، هر دوی آنها بالاي هفتاد سال سن داشتند. هميشه به خاطر دارم كه هر كسي از شهرستان مي‌آمد آن معشوق قدیمی بلااستثنا از حال پدر بزرگم مي‌پرسيد و پدر بزرگم هم هر وقت فرصتي پيش مي‌آمد سري به آن مادر بزرگ مي‌زد. يك روز پدر بزرگم را در سن نزديك به نود سالگي و با چشماني اشكبار دیدم که داشت کهنه عشقش را برای كسي روایت می‌کرد. از آن اشك‌هاي بي غل و غشي كه از يك پيرمرد نود ساله بعيد است و دل آدم را كباب مي‌كند. بعد از فوت مادربزرگم، شنیدم که پدر بزرگم آن عشق قديمي را كه هنوز زنده بود طلب كرده بود. گفته بودند که شما هر دو سن و سالی دارید و ايشان هم ديگر به سختي مي‌تواند راه برود و نمي‌تواند خانه و زندگي برای تو اداره كند. پاسخ پدربزرگم اما از آن پاسخ‌هایی بود که همچون ضرب‌المثلی عمق و اثر عشق را نمایان می‌کرد. گفته بود: "همين كه ببينمش برايم كافي است".

يك معلم ادبيات داشتيم كه به ما عروض و قافيه درس مي‌داد. مدام هم از عشق و معشوق و دلدادگي صحبت مي‌كرد. معلوم بود كه خودش هم سينه سوخته است. هر وقت كسي در مذمت عشق چيزي مي‌گفت، اين شعر شيخ بهايي را مي‌خواند كه:

هر كه را در سر نباشد عشق يار                 بهر او پالان و افساري بيار

اينها كه شرحشان رفت و ده‌ها قصه و روايت ديگري كه مي‌شود شاهد اين مثال آورد، از عشق قيس و ليلي تا وامق و عذرا تا شيرين و فرهاد تا رومئو و ژوليت و ... و سایر مصادیقی که هر یک از آدم‌ها در کنج خلوت دل خودشان دارند، همه حكايت از آن دارند كه آنکه در کار خلق این هستی بوده و چنين دورِ دنيا را به دور انداخته، جهان را بر محور و اساس عشق بنا نهاده و این عشق هدیه‌ای پاک به انسان است. منظورم از عشق هم همان عشق زميني و به قول فيلم "شام آخر" "عشق يك انسان به انسان است" نه عشق الهي و عارفانه. همان جذبه و كششی که از ازلِ خلقت، چرخ بازی روزگار را به حرکت آورده و به گوهر مهر روغنکاری کرده و تا ابدِ دنیا بر همین رسم آن را خواهد گردانید و خنده‌ها و غریوها و اشک‌ها و سوزهای عاشقانه را توامان به آدمیان هدیه خواهد داد.


برچسب‌ها: عشق, خاطره
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 18:50  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

در تمام این سال‌ها، خیلی به تولد و تاریخ آن توجهی نداشتم. یعنی راستش را بخواهید تا سال سوم دانشگاه چیز زیادی از تولد و جشن و این حرف‌هایش به خاطر ندارم. آخر بهتر می‌دانید که توی روستا که در هر خانواده ده دوازده تا بچه هست، کسی اسم بچه ها را هم یادش نمی‌ماند چه برسد به تاریخ تولد و از آن طاغوتی‌تر جشن تولد. وانگهی، اگر بخواهند جشن تولد بگیرند آنقدر تعداد بچه‌ها زیاد است که تعداد ماه‌های سال، یعنی هر ماه یکی هم کفاف آن را نمی‌دهد. آنوقت خانواده باید کار و زندگیش را تعطیل کند و زار و زندگیش را حراج کند و هی ماهی یک جشن تولد و شاید بعضی ماه‌ها دو سه تا جشن تولد بگیرد.

القصه ما هم خیلی توی این باغ‌ها نبودیم تا اینکه ظهر اولین روز خرداد سال 1373 بود که توی خوابگاه فجر دانشگاه فردوسی مشهد تازه خوابیده بودم که دیدم در می‌زنند. برایم عجیب بود که هم اتاقیم (افشین موسوی) این ساعت روز توی اتاق نیست. در را که باز کردم دیدم استادمان آقای جواد یغمایی و سه چهار نفر دیگر از دوستان همکلاسی به همراه افشین جلوی در اتاق ایستاده‌اند. مثل خانم‌هایی که تا یک نامحرم را می‌بینند دنبال چادر و روسری می‌گردند و اولین چیزی را که پیدا می‌کنند روی سرشان می‌اندازند، من هم به ملافه روی تخت چنگ زدم و آن را جلوی خودم گرفتم که با شلوار کردی و عرق‌گیر بیشتر از این آبرویم جلوی استادم نرود. استاد و بچه‌ها وارد شدند و نشستند و من همان‌طور گیج و منگ بودم که چه شده است که استاد با این جمع آمده‌اند اتاق محقر دانشجویی ما؟ کمی گذشت و بچه‌ها گفتند نمی‌خواهی پذیرایی کنی؟ آن وقت هم طبق معمول، در اتاق‌های دانشجویی و خوابگاهی علی‌الخصوص اتاق‌های پسرها چیزی جز چایی به هم نمی‌رسید. من هم کتری را برداشتم و رفتم سراغ آشپزخانه خوابگاه که چایی درست کنم. کتری را گذاشتم و آمدم برگردم پیش مهمانها که تا در را باز کردم دیدم همه شروع کردند به کف زدن و تولدت مبارک خواندن. و من گیج و مبهوت‌تر کمی ماندم تا یادم بیاید امروز اول خرداد و تولد من است. و بعد هم بچه‌ها رفتند و گل و شیرینی و کادو را که توی اتاق‌های دیگر قایم کرده بودند آوردند. و از سربند این تولد خاص شد که که روز تولد برای من هم رنگ و بوی دیگری گرفت. آن تولد علاوه بر اینکه یک سنگ بنای تاریخی برای من بود ویژگی دیگری هم داشت که خاصه‌تر آن را در خاطر من و احتمالا همه دوستان آن زمان زنده نگه داشته. و آن هم ماجرای کادوهای تولدم بود که آنقدر کادوهای سخیفی بودند که قابل اکران عمومی و اسم بردن نیست. ولی هر چه بود اتفاقی شیرین و بیاد ماندنی بود.

چند روزی مانده به اول خرداد امسال، داشتم یک فرم را برای مدرسه فربد پر می‌کردم که یک جائیش نوشته بود سن و من هم طبق معمول که سنم یادم نیست و باید حتما حساب کنم تا یادم بیاید و الا معمولا یکی دو سال جابجا می‌گویم، شروع کردم به حساب کردن که دیدم خیلی عدد رندی است و آن پیچیدگی‌های محاسبه تولد در گذشته را ندارد. از 1352 تا 1392 که شد رقم 40 که یکباره انگار از خواب پریده باشم به این عدد دقیق شدم و دیدم بله این همان عددی است که باید جلوی سنم در فرم بنویسم. اما، مگر این عدد را می‌شد به این سادگی هضم کرد. این عدد، چیزی بود که سال‌های سال وقتی آن را می‌شنیدم همه‌اش تصویر یک آدم جا افتاده‌ی جوگندمی با طاسی وسط سر، با شکمی قلمبه و مشتاق صحبت در مورد ده یازده سال مانده به بازنشستگی و ملول از گرانی و سختی زمانه را به ذهنم می‌آورد. و حالا می‌بینم که رسیده‌ام به سن آن تصویر چندین و چند ساله. خلاصه، فرم را پر کردم اما این عدد چهل دیگر ول کن نبود.

نمی‌دانم دقت کرده‌اید که وقتی آدم به چیزی فکر می‌کند همه چیزهای مشابه آن برایش ناخودآگاه ردیف می‌شوند یا بیشتر به ذهن و چشمش می‌آیند. برای من هم همینطور شد. عدد چهل هی تاب خورد توی زندگیم. اولین چیزی که به ذهنم آمد این شعر بود که وقتی جوان بودیم و تمرین خوشنویسی می‌کردیم استادمان، آقای نظام‌العلماء که شاید آن وقت‌ها چهل ساله بود، خیلی به آن علاقه داشت و یک هفته در میان آن را به عنوان سرمشق بهمان می‌داد و هفته بعد دوباره یادش رفته بود و همان را برایمان می‌نوشت:

چهل سال عمرم تلف شده به خط   سر زلف یار ناید آسان به کف

و بعد هم آن شعر قیصر امین‌پور که می‌گوید: "چهل سال .... و هیچ". و هی اشعار دیگر شاعران در مورد چهل سالگی دوره‌ام کرد. حافظ و سعدی و مولانا و نظامی همه اشعاری در باب چهل سالگی دارند که عجیب بود قبل از این اصلا به نظرم نیامده بودند. نگاه سعدی و حافظ در این باب جالب است:

سعدی:

چو دوران عمر از چهل درگذشت                   مزن دست و پا کابت از سر گذشت

حافظ :

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد               ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد!

در این بین دوستی دو سی دی فیلم بهم داد. یکی دقیقا با این عنوان بود یعنی "چهل سالگی" که عزت‌الله انتظامی و لیلا حاتمی در آن بازی کرده‌اند و یکی دیگر هم "قیصر بعد از چهل سال" که دیدن آنها در آستانه چهل سالگی لطف خاصی داشت.

با خودم فکر می‌کردم که مگر چه اتفاقی خاصی افتاده که این عدد این طور مهم شده و ذهن مرا به خود مشغول کرده است؟ به نظرم رسید که زندگی مثل یک قله است. از وقتی به دنیا می‌آئیم شروع می‌کنیم از دامنه این کوه بالا رفتن و دائم نگاهمان به قله است و تمام تلاشمان برای رسیدن به آن است. یک پهنه گسترده و افقی روشن پیش رو داریم و همین نگاه رو به جلو، تمامی ویژگی‌های جوانی و رشد و پیشرفت را به وجود می‌آورد. اگر خوشبینانه به زندگی نگاه کنیم و عدد عمر را 80 تلقی کنیم، آدم در چهل سالگی به قله می‌رسد و ناگزیر باید به راهش ادامه داده و سرازیری قله را در پیش بگیرد. و حالا دیگر قله‌ای جلوی چشم آدم نیست و همه آنچه هست قله‌ی پشت سر گذاشته شده است و نگاهی که دائم در لا به لای اتفاقات و خاطرات گذشته به دنبال دستاویزی برای بودن می‌گردد. و شاید همین است که 40 را خاص کرده. گذشته از همه چیزهایی که در فرهنگ‌های مختلف در مورد چهل سالگی می‌گویند، همین که آدم احساس می‌کند کمی زیر پایش سست‌تر شده و به قول "یوستین گوردر: زندگی بس کوتاه است و ما چیزهای کمی درباره آن می‌دانیم" و همین که چیز زیادی از زندگی مفید آدم باقی نمانده، تشویشی در روح آدم پدید می‌آورد.

اما اینها به این معنی نیست که آدم وقتی از چهل گذشت دیگر گیوه‌ها را بکند و یک گوشه‌ای کز کند و با تصویر خود در آستانه پیری منتظر مرگ باشد. جوانی به ذهن و دل آدمی است و اگر هر روز را یک روز جدید برای تجربه، کشف، آموختن، مهر، نیکی و خردورزی بپنداریم و همچنان هر روز، یک قله برای خودمان بیافرینیم و با نگاه به آن قله زندگی را موج و سیل بدهیم، چیزی از جوانی کم نداریم اگر چه "پیر سال و ماه" باشیم.

و من خوشحالم که در بر سر در آستانه چهل سالگیم – که خیلی به غلط آن را دروازه پیری می‌پندارند- این را نوشته‌ام که:

معجزه

جاری ذهن و دست ماست

و هیچ

شاهزاده‌ی سوار بر اسب سپیدی

جز از لای انگشتان ما

نخواهد تراوید.


برچسب‌ها: چهل سالگی, تولد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 15:50  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

این مطلب، که خاطره‌ای از کودکی و گذشته من است را برای دوست خوب و خیلی قدیمی آقا مهدی نوشته‌ام. روزگاری که در عین همراهی با دلهره‌های طبیعی هر کودک و نوجوان، لحظه‌های خوش و فراموش ناشدنی بود.

********

بوی کودکی

دارم از کنار چمن‌های تازه کوتاه شده اتوبان با سرعت کمی رد می‌شوم. آخر هر وقت اینجا می‌رسم سرعتم را کم می‌کنم که این همه سبزه و گل و ریحان را بهتر ببینم. یکهو یک بوی آشنا از گذشته‌های خیلی دور به مشامم می‌رسد که دیگر عنان و اختیار از کف می‌دهم و همانجا در تو رفتگی اتوبان نگه می‌دارم. پائین می‌آیم و خودم را به چمن‌ها می‌رسانم و تا می‌توانم بو می‌کشم و سرآخر هم همانجا توی چمن‌ها دراز می‌کشم.

حالی پیش می‌آید که تلفیقی از خاطره و دلتنگی و حسرت و در عین حال لذت است. خودم را در آن یونجه‌زار حس می‌کنم که عاشقش بودم. آخر ما از نعمت چمن‌های شهری شیک و پیک محروم بودیم اما یونجه زارها وقتی کوتاه بودند، همیشه مجذوبم می کردند و احساس می کردم توی یکی از آن چمنزارهای توی فیلمها هستم. عاشق آن سبزی و تر و تازگی یونجه های تازه روئیده و کوتاه بودم که یک لحاف سبز را می مانست که در انتها به درختهای آلبالو و بعد هم به درختهای بلند گردو ختم می شد. اگر اردیبهشت بود که دیگر به باغی از باغهای بهشت مبدل می شد. آخر در سمت چپش، بعد از آلبالوها گلهای زرد بود که کل دیواره باغ همسایه را می پوشانید. و سمت راست یونجه زار هم که آدم را به یاد باغهای معلق بابل می انداخت. چرا که یکدست سرخ سرخ بود و پر از گلهای محمدی که ما به آن گل سرخ می گفتیم. عطری دلاویز می پراکند که مدهوشمان می کرد.

ادامه در وبلاگ مهدی: http://mehdihaji.blogfa.com/post/132


برچسب‌ها: خاطرات, کودکی, مهدی زین‌العابدینی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 11:54  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
روز معلم امسال، با سال‌های دیگر متفاوت شده است. غمگینی فراق معلمی بزرگ در این روزِ مبارک، دوچندان شده است. هر کس به طریقی احساسش را بیان کرده و از داغش گفته.

سمیه خانم نادی، که برای مشتریان دلگفته‌ها نامی آشناست، بعد از یک چله‌نشینی، مهر سکوتش را شکسته و مثل هر سال، این معلم قدیمی را بی هدیه نگذاشته. او که به قلمی خاص رسیده و بارقه‌هایی از نگارشی متفاوت و مختص یک نویسنده جوان را در نوشتارش دارد، دو مناسبت روز معلم و فراق استاد بزرگمان را توامان برایمان به قلم آورده. امید داریم که سال‌های سال بنویسند و بدانند که رسالت هر کسی که خداوند موهبت بزرگ توانایی نوشتن را به او هدیه کرده، نوشتن و نشر نوشتن است. و اینکه هر نوشته‌ای، بی‌خواننده به سترونی ابدی می‌پیوندد. خداوند این موهبت را هم به من ارزانی داشته که همیشه آدم‌های خوب و به ویژه شاگران نازنینی دورم باشند که اگر باجبار هم بخواهم که بنویسند و منتشر کنند، حرمت معلمیم را پاس بدارند و این بیشترینشان را از این کمترین دریغ ندارند. امید که همه دوستان خوب حلقه دلگفته‌ها، مداوم از زندگی و سرسلسله مهرورزی‌های بی‌پایان جهان، یعنی عشق بنویسند.

**********

کتاب بیوتن رضا خان امیرخانی را گرفته‌ام دستم. نه اینکه دوست دارم رمان ایرانی بخوانم، نه. من اصلا انتخابش نکرده‌ام. یکی از دانشجوها سر کلاس به من داد وقتی در لابلای  مباحث خارج از کلاس فهمید اهل خواندنم ولی نفهمید که خارجی را به ایرانی ترجیح می‌دهم. نه اینکه سبک  امیرخانی  را دوست نداشته باشم ولی نمی‌دانم چرا ایرانی جماعت، حتی نویسنده‌اش، حتی از نوع خوبش همیشه خط داستانیش با یک رشته همیشه پرتکرار عاشقی شروع می‌شود. همیشه به یک ماجرا خط می‌شود. زن و مرد. تقابل این دو گونه زمینی یا شاید آسمانی. به قول امروزی‌ها زوج و فرد. کدام فردند کدام زوج نمی‌دانم. انگار به تنهایی فردند و در کل زوج محسوب می‌شوند. دوستانم می‌گویند اینکه عادی است. اینکه دوستشان نداری. اینکه این رمان‌ها بیشتر برای سن نوجوانی و ورود به جوانی نوشته می‌شوند؛ وقتی آدم آرامانگراست و رویایی. ولی من قبول ندارم. چون من الانش هم از همه آدم‌های دور و برم آرمانگراتر و رویایی‌ترم. ایده‌آلیست نیستم و نبوده‌ام. اما به هر حال بیوتن در دستم است و ارمیای داخلش بر روحم سوهان می‌کشد. چون افتاده در دنیایی دیگر از دنیای خودش. مثل حالای من. نمی‌دانم کجا هستم. به قول ارمیا نیمه مدرنم با نیمه سنتی‌ام در جنگ است. جنگی خونین. و من نمی‌توانم میانه هیچ کدامشان را بگیرم و همچنان ارمیای ذهنم در من فریاد می‌کشد. بغضی عجیب و مبهم راه چاه گلویم را سد کرده است. نمی‌دانم چرا چشمهایم برای بارانی شدن مقاومت می‌کنند. امروز بعد از دقیقا 39 روز تصمیم گرفتم خودتحریمی را بشکنم. 39 روز است به خیلی جاها در دنیای جادویی مجازی  سر نزده‌ام. 39 روز است هیچ وبلاگی نخوانده‌ام بجز یکی؛ آنهم بخاطر اینکه ویرایش نوشته‌هایش با من است. تازه متولد شده و صاحبانش نگهداریش را نمی‌دانند.  39 روز است دلگفته‌ها را که دیگر خواندنش در زندگیم عادت شده بود را ندیده‌ام. از روی پیش‌فرض صفحه لپ‌تاپ خانه و کامپیوتر محل کارم برداشته‌ام. بالاخره دوستم به آرزویش رسید که بردارمش. بارها گفته است تو که می‌دانی ابزار آمارگیری هر بار ورود به وبلاگ را ثبت می‌کند. گفتم ثبت کند. گفت با پیش‌فرض کردن صفحه، آمار جعلی برای صفحه درست می‌کنی. می‌گویم دکتر ما که دنبال امار نیست. مگر مهم است؟ می‌گوید کسی که برای صفحه‌اش آمار شمار می‌گذارد حتما هدفی دارد که برایش مهم است. من گوش نمی‌دهم. می گوید شاید آی پی چک می‌کند. می‌گویم مهم نیست. می‌گویم اینکه پیش‌فرض است برای این است که حفظ کردن آدرس‌ها و تایپ کردنشان حوصله‌ام را سر می‌برد. می‌گوید استاد تو که ماهی یکبار مطلب می‌گذارد خب بگذار در علاقه‌مندیها. می‌گویم حوصله ندارم انتظار بکشم که باز شود. اینطوری همیشه باز است. از طرفی همین همکار بغل دستی‌ام هم هر روز از روی رایانه من دلگفته‌ها را می‌خواند و می‌گوید بیشتر به من می‌چسبد. البته او برخلاف من که نوشته‌ها برایم مهم است کامنت‌های وبلاگ را مدام چک می‌کند. همین همسایه بغلی و همین همسایه دو تا بالاتر اتاقم هم دلگفته‌ها را از روی کامپیوتر من می‌خوانند. سه‌شنبه‌های شلوغ و پر از جلسه من و یک‌شنبه‌های کمیته اخلاقی و چهارشنبه‌های شورای پورتال و دوشنبه‌های کمیته آمار برای انها زنگ تفریح دلگفته‌هاست. ولی بالاخره برش داشتم. دکتر را از این آمارهای جعلی خلاص کردم. همه همسایه‌هایم اعتراض کردند. کلی قهر کردند. گفتم نخود نخود هر که رود خانه خود. من همه چیز را تحریم کرده‌ام. حتی دلگفته‌ها را. گروه 5+1 و 6+7 و 10منهای یک. این عدد در عددها هم نمی‌تواند تحریمم را بشکند. و الان 39 روز شده. طاقت آورده‌ام. هیچ خبرگزاری هم نرفته‌ام. حتی لیزنا خبرگزاری خودمان. امروز نفسم تنگ شد ناگهانی. گفتم بروم خبرگزاری را ببینم. لپ‌تابم همیشه روی میز است و همیشه به لطف ADSL متصل به اینترنت. لیزنا در بخش علاقه‌مندیهاست. بازش کردم. اولین خبر "دکتر عباس حری درگذشت".

یخ کردم.  زبانم انگار بند آمده بود. لپ‌تاب روی پایم خشک شد. چون پایم هم زیر آن خشکیده بود. حتی خبر را بازش نکردم. عنوان گویا بود. اینکه امروز نفسم تنگ شده بود پس دلیل داشت. یکبار دیگر هم نفسم تنگ شده بود. همدان بودم. من را برده بودند که از نفس تنگی در بیایم. از فکر مردن در بیایم. ولی یکهو نفسم آنجا هم تنگ شد. فضای باز گنجنامه داشت خفه‌ام می کرد. بلال داغ  در دست قدیس ماند. نمی‌توانستم بگیرم. زنگ زدم به دوستم. گفتم دلگفته‌ها را چک کند. نمی‌دانستم چرا ولی حسم می‌گفت اتفاق کتابدارانه‌ای افتاده است. می‌دانست که رفته‌ام که به مرگ نیندیشم. گفت چیزی نبود. می‌دانستم که هست. کلامش می‌لرزید. روز یکشنبه رسیدم سر کار. پیش فرض صفحه، دلگفته‌ها را باز کرد. مثل همیشه. "چه غمگینانه سفر کرد اسماعیل". فکر کنم همین جمله بود. آنجا هم پایم خشک شد. آنوقت هم زبانم بند آمده بود. زنگ زدم به دوستم. حرف نزده گفت دکتر همه چیز رو خراب کرد، آره؟؟؟ همه سفر همدان و همه فکر نکردن به مرگ و همه زندگی کردن تو رو. دوباره باید از اول شروع کنیم نه؟؟ هیچی نگفتم او هم هیچی نگفت. و الان دوباره نفسم تنگ شده، زبانم بند آمده و پایم خشک شده است و همچنان ارمیای سنتی از فراز ارمیای مدرن ذهنم فریاد می‌کشد که گریه کن و ارمیای مدرن ذهنم دو دستی راه اشک‌هایم را سد کرده است و من همچنان نمی‌دانم میانه کدام طرف را بگیرم.  فرقش در این است که من حبیبی را بارها دیده بودم. با او همکلام شده بودم. نیمه سنتی‌ام او را دیده بود ولی استاد را اصلا ندیده بودم. نیمه مدرنم او را اما دیده بود. ولی حتما فرق نمی‌کند چون برای هر دو شان خشکم زده است. کتاب بیوتن رضا امیرخانی در دستم است و خودم را بی وطن می‌بینم انگار در این خرابات کتابداری. شوکه شده‌ام. نمی‌دانم چه کنم. من که ندیدمش پس چرا ناراحتم. استادم نبوده. من کلاس درسش را ندیده‌ام و کلامش را حس نکرده‌ام. ولی چرا بغض کرده‌ام. انگار فاجعه‌ای رخ داده است. نیمه سنتی‌ام ناگهان می‌گوید روز معلم نزدیک است، نیمه مدرنم می‌گوید بی‌خیال. این هم جزء خودتحریمی‌ها بود. نمی‌خواهی که بشکنیش. من اینجا دیگر طرف ارمیای مدرن را می‌گیرم: نه. باز در ذهنم فریادی می‌شنوم که چرا؟؟؟؟ و می‌گویم تا الان برای این بوده که می‌خواستم بعد از چند سال همه چیز آرام و ساده باشد. تا استاد عزیزم شاگردش را از همان ایمیل‌های ساده‌ی چندجمله‌ایِ بی‌ریایِ بی‌ تکلفِ گاه و بیگاهش محروم نکند. دلم می‌خواهد معمولی باشم مثل قبل، تا استادم هم من را معمولی ببیند و مجبور نباشد هر دفعه به قورباغه‌های قورت داده نشده فکر کند. ولی الان یک دلیل دیگر هم دارد. الان نمی‌دانم آیا درست است به کسی که تقریبا می‌شود گفت یک همکار و یک استاد و شاید یک رفیق را از دست داده روز معلم را تبریک گفت یا نه؟ آیا معنایی دارد یا نه؟

نیمه سنتی‌ام فریاد می‌کشد اگر رفتن استاد نبود تحریم را می‌شکستی؟ نیمه مدرن باز فریاد می‌کشد نه. نیمه سنتی می‌گوید پس از رفته‌ها مایه نگذار. کتاب امیرخانی در دستم است و خبر رفتن یک استاد و روز معلم و ارمیاهای ذهنم مرا دوره کرده‌اند. چرا؟ من که حری را ندیده بودم. آیا واقعا ندیده بودم؟ به خودم می‌گویم چقدر ساده‌ای. الان کلی مسئول و کلی مشاور و کلی... که دکتر حری را تا الان ندیده بودند و اگر هم دیده بودند جز اینکه خون به دل خودش و کتابداری کنند کار دیگری نکرده‌اند میراث‌خورش می‌شوند. ادعای رفاقت می‌کنند. چه رفاقتی! حالا جاهایی را با استاد رفته‌اند که دکتر هرگز ندیده بوده. حرفهایی را با استاد نجوا کرده‌اند که دکتر روح زنده‌اش هم خبر نداشت چه برسد به روح رفته‌اش. کلی بیانیه و سوگنامه و غم‌نامه صادر می‌شود. آنهایی که اگر بگویی یک کتاب از استاد حری فقط نام ببر نگاهشان را از تو بر می‌گردانند. تو چقدر ساده‌ای. نیمه سنتی ارمیایی‌ام فریاد می‌کشد: تهمت نزن. نیمه مدرنم می‌گوید حقیقت را نمی‌شود انکار کرد.

حالا با خودم می‌گویم ندیده‌ام او را مگر؟ شاید ندیده‌ام. مگر گزارش‌نویسیش را بارها نخواندم تا به آیین نگارش علمی رسیدم و توانستم پایان‌نامه‌ام را در پناه این کتابش بنویسم. بند بند استناداتم از حرف‌های استاد امانت گرفته شده است. من مگر اخلاق نوشتن را با اخلاق انتشارتش نیاموخته‌ام؟ من مگر کتابداری را از لابلای اطلاع‌شناسی یاد نگرفتم؟ مگر وقتی که روزِ آزمون دکترای دانشگاه آزاد نشسته بودم و همه می‌گفتند فلان سوال جوابش در کدام منبع بود همچنان که با خودم می‌گفتم مگر آزمون دکترا امتحان کلاسی دانشگاه است که جواب سوالش منبع یگانه‌ای داشته باشد؟ شما باید دانش پاسخ دادنش را داشته باشی. ولی مگر برای بیش از نیمی از سوال‌ها نگفتم مقاله‌ای در اطلاع‌شناسی در مورد این موضوع بود و من خوانده‌ام؟ و آیا مگر نگاه استاد در سطر سطر اطلاع‌شناسی نبود؟ مگر اطلاع‌رسانی را در مجموعه مقالات تخصصی‌اش نیاموختم؟ آیا فاصله اطلاعات تا کوانتوم را مگر با استاد طی نکرده‌ام؟ مگر برای من کلمه اصطلاحنامه همزاد استاد نیست؟ مگر من پریسا و پایان‌نامه‌اش را با استاد نمی‌شناسم. راستی پریسا، می‌دانم در این لحظه که حال هیچ کسی خوب نیست حال پریسا از همه بدتر است. کاش می‌توانستم با او حرف بزنم.

مگر برای شاگرد کسی بودن باید حتما سر کلاسش بود؟ مگر نباید از او آموخت؟ نیمه سنتی و مدرنم هر دو این بار فریاد می‌کشند تو هم که بیخود و بی‌جهت خودت را وصل کردی به استاد و من ساکت می‌شوم . نیمه سنتی می‌گوید میراث‌خور، نیمه مدرن می‌گوید سوءاستفاده‌چی.  به خودم می‌گویم من استادان خوبی داشته‌ام. این شانس را داشته‌ام که استادانی داشته‌ام که برایم کم نگذاشته‌اند. استادانی داشته‌ام که هنوز هم در نشئه آنچه که به من یاد داده‌اند سرم را در کتابداری بالا گرفته‌ام. استادانی داشته‌ام  که از همه آن آب حیاتی که سیرابم کرده‌اند الان من می‌توانم دوستانم را یاری کنم و دیگران را نقد. استادی داشته‌ام که تواضع را در من نهادینه کرده است و به من آموخته است که برای هر بن‌بست علمی همیشه راهی برای رسیدن به هدف هست. ولی با همه این شانس‌ها، من دکتر حری را ندیده‌ام. کلاس درسش را لمس نکرده‌ام. کلامش در گوش جانم زمزمه نشده است و او الان رفته است و من هرگز هم در آینده او را نخواهم دید. کتاب بیوتن در دستم خشکیده است و من انگار در این خرابات کتابداری بیوطن گشته‌ام.

در همه این تشویش‌ها به این فکر می‌کنم که برای ساده بودن امسال و روز معلم چه بهانه‌ای دارم. می‌دانم که استاد می گذارد پای این حرف قبلیش که گفته بود بدحساب است. بخاطر نوشته روز دفاع و عصبانیت من که برایش خط و نشان کشیدم. ولی من حتما خواهم گفت شما بد حساب نیستید. من گرانفروشم و چون                   نمی‌توانم خودم را اصلاح کنم تصمیم گرفتم اصلا چیزی نفروشم. دارم این عادت به زور فروختن نوشته‌ها را به شما ترک می‌کنم. مثل همه چیزهایی که در این 39 روز ترک کرده‌ام. هر چند که من به واسطه کس دیگری مجبور به فروختن می‌شوم گاهی. اصلا برای خاطر ترک این عادت بد و ادب کردن همه آنهایی که باعث این عادت بد شده اند همه عادت‌های دیگر را هم در این 39 روز ترک کرده‌ام. دوست خارجیم یا به قول خودش هم‌بحث غیرایرانیم گفت اینکه تصمیم گرفتی معمولی باشی اعصاب آدم را خرد می‌کند و عین خودخواهی است. چون ما به آن یکی نسخه شما عادت کرده‌ایم. نمی‌دانم. تغییر برای همه انگار سخت است. هم برای کسی که تغییر می‌کند و هم برای کسی که تغییر را می‌بیند. ولی نیمه مدرنم بر سر نیمه سنتی‌ام فریاد می‌کشد که همه عادت می‌کنیم. و نیمه سنتی می‌گوید پس دستانت را از مسیر چشمهایش بردار تا گریه کند برای سوگواری استادی که رفته. عادت‌هایی که ترک کرده و خاطره بازی که رها کرده. روز معلمی که غریب مانده و برای ارمیای بیوتن که شماره و آدرس قبری را مید‌هد که قرار است در آن دفن شود... .

                      8 اریبهشت 92  ساعت : 2:30 بامداد.
برچسب‌ها: روز معلم, دکتر عباس حری, سمیه نادی راوندی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:21  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

کتاب عزیز "شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی مانند یک فیلم است که با سکانس صبح عیدی آغاز می‌شود که بچه های مدرسه به دیدار معلم روستا که دایی "هوشو" کوچولو است آمده‌اند. هوشو هم مسئول گردآوری عیدی های بچه ها و ضبط و ربط مرغ و خروس‌های عیدی است. این تکه کتاب همیشه مرا یاد عیدهای خودم و تصویر ذهنی ام از نوروز می اندازد. همان صبح های روستایی که خیلی خیلی زودتر از صبح های شهری بود و تقریبا خروس خوان سحر بود که با تمام شوق و ذوقمان بالاخره انگار معشوقی هزارساله را در آغوش کشیده باشیم، لباس های نو را تن می کردیم و راهی خانه پدر بزرگ می شدیم که البته آن طرف حیاتی بود که ده دوازده خانواده در آن زندگی می کردیم – مانند خانه پر همسایه "کتاب همسایه های" احمد محمود – آنجا با آن دیوارهای سبز مغز پسته ای براق، از خیلی وقت قبل تر صبح شده بود و هر چقدر هم زود می رسیدیم هم یکی دو خانواده دیگر از عموها و عموزاده ها آنجا بودند و هم اینکه مادر بزرگ غر می زد که چرا اینقدر دیر کرده اید. همیشه هم به مدد سرمای نوروزی که آنجا داشتیم بساط کرسی و سماور گوشه اتاق مادر بزرگ برپا بود که برای ما گنجی بود در کنج سمت راست کرسی خزیدن و هی به انتظار نشستن. آن وقتها انگار هنوز برنامه صبر و تحمل روی وجود بچگی ما نصب نشده بود. به همین خاطر، تا دست پدر بزرگ هر حرکتی می کرد تمام قلب ما می آمد توی دهنمان که الان لابد می خواهد عیدی بدهد و خدا کند پول کاغذی بدهد. پدر بزرگ هم که انگار با واژه عجله بیگانه بود و خیلی روی ایشان صبر و تحمل نصب شده بود. تا آخر پذیرایی و بعد هم به روی مبارک نمی آورد و ما نصف گوشت تنمان زمین می ماند که نکند یادش رفته باشد و نکند امسال نمی خواهد عیدی بدهد.

خلاصه، مادر بزرگ مثل یک ناجی افسانه ای وارد گود می شد و به پدر بزرگ می گفت که عیدی بچه ها را بدهد و وقتی پدر بزرگ به روی خودشان نمی آورد، خودش دست می کرد و از کیسه توی سینه اش چند سکه ای در می آورد و غرغرکنان به جان پدر بزرگ حسابی روح ما را شاد می کرد. بعد از اینکه خیالمان بابت عیدی راحت می شد و به قول معروف خرمان از پل گذشت که دیگر عیدی را داده اند تازه بساط شیطنت و بازی دور کرسی و بعد هم روی کرسی به راه می شد.

بعد از خانه پدر بزرگ دیگر دور آبادی راه می افتادیم و خلاصه تا ساعت صبحانه شهری ها، نصف روستا را دیدن کرده بودیم. همیشه هم این سئوال برای من پیش می آمد که آخر چرا همه خانه ها را همان روز اول باید برویم و بعد روزهای دیگر حوصله مان سر برود. خلاصه، بعد از ظهر روز اول نوروز هم به عید دیدنی فامیلهای شهری می گذشت.

آن وقتها رسم بود که شهری ها شیرینی های خانگی درست کنند که ما عاشق "پادرازیهایش" بودیم. همه هم یک مدل و یک طعم بودند. یک قسمت شیرین عید دیدنی هم منزل یکی از بزرگترهایی بود که مغازه لوازم التحریر فروشی داشت. همیشه، برای عیدی به ما آلبوم، مداد رنگی، تقویم، دفترچه یادداشت و بعضی وقتها کتاب می داد. عیدی هایی که هیچ وقت از خاطرمان نمی رفت. همه پولهای عیدی دیگران با اینکه خیلی بیشتر از ارزش این لوازم التحریر بود، ولی هیچ کدام باندازه این عیدی ها در خاطرمان نمی ماند.

یکی از سرگرمیهای عیدمان جمع کردن پوست تافی های عیدی قدیم بود. نمی دانم دیده اید یا یادتان هست. یک نوع شکلات به اسم تافی که مربع بود و رنگهای مختلف بود. بعد هم با آنها "قاب بازی" می کردیم و یا کلی می بردیم یا اینکه همه قابهایمان را می باختیم که مصیبت عظمایی بود برای خودش.

یکسال عید، مادرم پولهای عیدی ام را گرفت و باضافه همه پولهای دیگری که در طول سال جمع کرده بودم رفت و برایم یک تکه طلا که عبارت بود از یک فروند "النگو" خرید که یعنی از الان برنامه ریزی کنیم برای آینده و خلاصه این النگو بساطی شده بود برای ما. هر وقت گعده های زنانه فامیلی در می گرفت یکی دوباری این النگوی ما سوژه می شد و خانمها می فرمودند که حالا که النگو دارد بد نیست که آن النگو را ببریم و خلاصه برایش صاحبی دست و پا کنیم و از این دست حرفهای زنانه که هم دلمان را آب می کرد و هم خیلی وقتها خجالت زده مان می کرد.

حسن ختام تعطیلات نورزوی هم شیربرنج نهارهای سیزده به در بود که تا ظهرش طلایی و شیرین و عالی و از ظهر به بعدش که معمولا باران هم می‌گرفت، عزا و ماتم فردای مدرسه رفتن بود.
برچسب‌ها: عید, نوروز, عیدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 22:18  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
یکی از اتفاقات مهم امسال برای من، برنامه "کتاب فرهنگ" بود. سال گذشته 6 بهمن 1390 بود که وقتی پایم را روی آخرین پله‌ی خروجی "زیست خاور" مشهد گذاشتم تلفنم زنگ زد و خانمی از من برای شرکت در برنامه‌ای به اسم "کتاب فرهنگ" –که آن وقت اسمش را نشنیده بودم و بعدا فهمیدم تقریبا هیچ یک از دوستان کتابدارام هم نشنیده‌اند - دعوت کرد. آن وقت برنامه به صورت زنده و از ساعت 8 تا 9 شب روزهای شنبه از رادیو فرهنگ پخش می شد و من در روز 8 بهمن در این برنامه شرکت کردم. گویا برنامه از اولین شنبه مهرماه 1390 (احتمالا 4 مهر) شروع شده بود. یادم است آنقدر برای این برنامه هیجان و انرژی داشتم که نمی‌توانستم یکجا بند شوم. این برنامه مقدمه‌ای شد تا یک بار دیگر در آن برنامه دعوت شوم، یعنی درست روز 22 بهمن 1390. حالا نمی‌دانم دلیلش حرف‌ها و انرژی و شور و شوقم بود یا اینکه برای آن روز تعطیل کس دیگری جواب مثبت نداده بود. مثل فیروزه جزایری دوما که در مقدمه یکی از کتاب‌هایش نوشته بود هر جا که مرا دعوت می‌کنند اول خوشحال می‌شوم که اینقدر مهمم. بعد از پرس و جو متوجه می‌شوم که گزینه اول خالد حسینی بوده که نیامده و بعد یکی دو نفر دیگر و آخر هم که هیچ کس نمی‌رود، می‌آیند سراغ من و خلاصه کار جوش می‌خورد. یا هوشنگ مرادی کرمانی که در مراسم "گل آقا" می‌گفت: برای این مراسم که به من زنگ زدند تا سخنرانی کنم خیلی خوشحال شدم و کمی مغرور شدم که بالاخره در یک مجلس حسابی از من دعوت شده و من چقدر مهم شده‌ام. اما بعدا فهمیدم که چندین و چند نفر قبل از من دعوت شده‌اند و آنها قبول نکرده‌اند و مجبور شده‌اند بیایند سراغ من.

بگذریم. من آن برنامه 22 بهمن را هم با همان شور و شوق و انرژی شرکت کردم و البته بعد از آن شب، برنامه تقریبا در جامعه کتابداری شناخته شده و مورد توجه قرار گرفت چون از صبح همان روز شروع کردم به معرفی و ارسال خبر در مورد برنامه و این برنامه پرمخاطب و پیامک باران شد.

این برنامه همچنان ادامه داشت تا اینکه 23 خرداد امسال آقای جهرمی گرامی که آن وقت‌ها سردبیر برنامه بودند تماس گرفتند و فرمودند که می‌خواهند "کتاب فرهنگ" را با ساختاری نوتر و در زمانی جدید پخش کنند و خود ایشان هم دیگر نمی‌توانند همکاری کنند و دنبال کسی می‌گردند که سرش درد کند برای این کارها و به من رسیده‌اند. من هم مثل دختران دم بخت که توی دلشان از خبرهای خوش قند آب می‌شود حسابی کیفور شدم اما کلاس هم گذاشتم و گفتم باید فکر کنم و شاید بخواهم ادامه تحصیل بدهم  و از این حرف‌ها. خلاصه، قرار و مدارها گذاشته شد و قرار شد طرحی بدهیم و خدمت مدیره محترم گروه فرهنگ و هنر رادیو فرهنگ یعنی سرکار خانم زندیان برسیم که روز 27 خرداد خدمت ایشان رسیدیم و خلاصه روز پنجنبه 1 تیرماه 1391 ضبط برنامه کلید خورد و سه برنامه اول کتاب فرهنگ ضبط شد و روز شنبه 10 تیرماه نیز اولین برنامه سری جدید کتاب فرهنگ از ساعت 10 تا 11 صبح با موضوع "خوانش انتقادی" با حضور آقای سید ابراهیم عمرانی عزیز و صدای مهمان تلفنی آقای دکتر نورالله مرادی گرامی پخش شد.

در این برنامه که تا الان 34 قسمتش پخش شده، خاطرات و اتفاقات زیادی افتاده است. سختی‌های فراوانی هم داشته است. چون باید به عنوان سردبیر برنامه دائم به فکر محتوا و هماهنگی برنامه باشی. استودیو که مشخص شد مهمان‌ها را انتخاب کرده با آنها هماهنگ کنی و بعد هم آفیش و اعزام خودرو برای آنها و هزار و یک کار ریز و درشت دیگر. اما با این همه همچنان جزء کارهایی است که واقعا عاشقانه دوستش داشته و دارم و برای بهتر شدنش هر کاری می‌توانسته‌ام کرده‌ام و هر هزینه‌ای لازم بوده پرداخت کرده‌ام.

حالا برای خاطر شما و اطلاع از اتفاقات برنامه، برخی از اتفاقات و خاطرات آن را اینجا ذکر می‌کنم:

-         آفيش‌: یکی از مهمترین گرفتاری‌های صدا و سیما موضوع آفیش و ورود و خروج است. سخت‌گیری بیش از حدی وجود دارد و همیشه دل مرا لرزانده. آخرین باری که داشتم وارد صدا و سیما می‌شدم اشکالی در آفیش خودم بود به راننده گفتم من هر وقت بخواهم وزن کم کنم، راه خوبی دارم. یک سر می‌آیم در ورودی و گیت صدا و سیما و خود بخود قسمت اعظم گوشت تنم آب می‌شود. یک روز قرار بود برنامه‌ای با حضور امیر اصنافی ضبط کنم و قرار شد با هم برویم. رفتیم و اسم من مشکلی نداشت اما گفتند که اسم امیر نیست. اتفاقا آن روز باید سه تا برنامه هم ضبط می‌کردیم. خلاصه نشان به آن نشان که نزدیک 45 دقیق دم در علاف بودیم و هی مدام با قسمت آفیش و تولید و حراست و تهیه کننده و ... تماس می‌گرفتیم و می‌گفتند آفیش است و مشکلی نیست اما در سیسم حراست نبود و خلاصه حسابی کلافه‌مان کردند. دست آخر فهمیدیم که اسم ایشان را به جای اینکه "اصنافی" بنویسند "انصافی" نوشته‌اند. چند بار دیگر هم مهمان‌هایمان همین طوری معطل شدند که با هر مشقتی بوده خلاصی یافته و به برنامه رسیده‌اند.

-         برنامه‌های سفارشی: معمولا در مناسبت‌های مختلف اعلام می‌شود که باید ویژه برنامه داشته باشیم. این ویژه‌برنامه‌ها از سخت‌ترین قسمت‌های برنامه است. معمولا باید یک جورایی موضوع برنامه را با موقعیت همساز کنی و بعد هم مهمان‌های حضوری و تلفنی را هماهنگ کنی. اولا پیدا کردن مهمان‌هایش خیلی سخت است. باید کسی را پیدا کنی که معتبر باشد و بتواند موضوع تخصصی خودش را با خط برنامه که کتاب و مطالعه و دانایی است هماهنگ کند. ضمن اینکه چون اغلب خارج از حوزه ما هستند پیدا کردن و هماهنگی و توجیه آنها خیلی سخت است. آدم‌های حوزه خودمان یعنی کتابداری و اطلاع‌رسانی را می شناسیم و آنها هم همیشه لطف دارند و با یک تماس می‌شود هماهنگ شد. اما مهمان‌های حوزه‌های دیگر کلی گرفتاری دارند و تازه کلی هم کلاس می‌گذارند و به این راحتی نمی‌شود آنها را سر برنامه حاضر کرد. هر وقت برنامه‌های مناسبتی به پستمان می خورد غصه‌ام می‌گیرد.

-         ممنوع‌الورود: در یکی از برنامه‌های مناسبتی یک استاد محترم را هماهنگ کردیم و با دلی آرام روز ضبط آمدیم که برنامه را ضبط کنیم. یک برنامه ضبط شد و وقتی از استودیو آمدم بیرون که برنامه بعدی را ردیف کنیم، تهیه کننده اعلام کرد که مهمان برنامه بعدی با مشکلی مواجه شده که نمی‌تواند وارد شود. پرس و جو کردیم و گفتند که آن مهمان معظم ممنوع‌الورود به صدا و سیما هستند. حالا مانده بودیم چگونه به ایشان خبر بدهیم. با کلی خجالت تماس گرفتیم و موضوع را گفتیم و خوشبختانه آن مهمان محترم هم انگار برایش چیز طبیعی بود، بدون هیچ مشکل و ناراحتی پذیرفت و به منزل برگشت و مجبور شدیم یک روز دیگر آن برنامه را با مهمان دیگری ضبط کنیم.

-         پوشش مهمان‌ها: باز دوباره یک روز ضبط داشتیم و قرار بود بعد از ضبط اول، مهمان بعدی و ضبط بعدی را برویم. وقتی از استودیو بیرون آمدم دوباره گفتند که مهمان‌مان مشکل دارد و نمی‌تواند وارد شود. مشکل این دفعه به پوشش ایشان بر می‌گشت و فرمودند که چون مانتویشان كوتاه است نمی‌توانند وارد شوند. بازهم با خجالت و ناراحتی به ایشان اعلام کردیم و البته ایشان هم لطف کردند و علی‌رغم میل باطنیشان به احترام برنامه مانتو عاریتی حراست را پوشیده و آمدند و اتفاقا برنامه خیلی خوب و پرمخاطبی را هم با هم ضبط کردیم.

-         لپ تاپ: معمولا ورود لپ تاپ، دوربین، فلش و ...  به صدا و سیما ممنوع است. دوباره در برنامه‌ای دیگر بودیم که اعلام کردند مهمان بعدی نمی‌تواند وارد شود. دلیلش هم این بود که لپ تاپ همراه ایشان بود. آن هم خوشبختانه با میانجی‌گری تهیه کننده محترم حل و فصل شد و آن برنامه هم به خیر و خوشی ضبط شد.

-         برنامه گم شده: یک بعدازظهر گرم تابستان، آن هم در ماه مبارک رمضان، سه برنامه را قرار بود ضبط کنیم. واقعا نفس‌گیر و خسته‌کننده بود ولی با هر مشقتی بود سه برنامه را ضبط کردیم. برنامه سوم در اوج گرسنگی و بی‌حالی ضبط شد و ما هم شاد و خرم که تا سه هفته برنامه داریم و می‌توانیم برویم صفا کنیم. اما وقتی با تهیه کننده داشتیم برنامه پخش را می‌چیدیم، متوجه شدم که آن برنامه در دستور پخش نیست. کلی جستجو و زیر و رو کردیم که برنامه را پیدا کنیم اما پیدا نشد که نشد و خستگی و گرسنگی آن یک برنامه همچنان در تنم ماند و هنوز هم نتوانسته‌ایم با آن موضوع که خیلی هم مهم است برنامه‌ای را ضبط کنیم.

-         مجري یدکی: مجری ثابت برنامه آقای "مهدی محمدیان" گرامی است که با آن صدای زیبا و بم و طبع لطیف، اجرای برنامه در کنارش خیلی لذت‌بخش می‌شود. معمولا وقتی می‌رسد، موضوع برنامه را می‌گیرد و در یکی دو دقیقه قبل از شروع برنامه در ارتباط با موضوع متنی خیلی زیبا می‌نویسد و با شور و اشتیاق اجرا را شروع می‌کند. اما ایشان هم سرش حسابی شلوغ است. هم دانشجوی دکتری است و هم برنامه‌های مختلفی دارد. به همین خاطر بعضی وقت‌ها که در تنگنای زمان هستیم مجبور می‌شویم از یک مجری دیگر به جای ایشان استفاده کنیم. معمولا آقای "ناصر قوام‌پور" با تسلط و مهربانی خاصی برنامه را به جای ایشان اجرا می‌کنند. یکی از بخش‌های جانبی و خوب همکاری من با آقای محمدیان معرفی کارتن‌های جدید و صحبت در مورد آنها است.

-         فیلم‌برداری که ندارید؟: یکی از مهمان‌های برنامه در یکی از ضبط‌ها، کمی مضطرب شده بود و با اینکه می‌دانست برنامه رادیویی است، قبل از شروع ضبط از من پرسید: فیلم‌برداری که ندارید؟ اگر دارید که من میز و سر و وضعم را مرتب کنم.

-         مستندسازی تصویری: یکی از کارهایی که از همان اول برنامه در دستور کار قرار دادم، مستندسازی تصویری برنامه است. از همه مهمان‌های برنامه عکس می‌گیرم و معمولا یکی دو عکس یادگاری هم در هر برنامه از عوامل و مهمان‌ها برداشته می‌شود. سعی می‌کنم حتما عکس‌ها را برای دوستان بفرستم. همه از دریافت عکس‌ها خوشحال می‌شوند. الان مجموعه نسبتا خوبی از عکس‌های این برنامه آماده شده که امیدوارم فرصتی پیش بیاید که آنها را روی وبلاگ برنامه قرار دهیم.

-         وبلاگ و پادکست کتاب فرهنگ: یکی از کارهای خوبی که برای "کتاب فرهنگ" انجام دادیم، ایجاد وبلاگ و پادکست برنامه بود. آقای احمد عابدی، جوان مشتاق و پرانگیزه زحمت کشیدند و برای مدیریت وبلاگ و ارائه فایلهای صوتی برنامه در قالب پادکست، با برنامه همراهی خیلی خوبی را شروع کردند. خوشبختانه با همت ایشان، همه قسمتهای برنامه بر روی پادکست قرار گرفته است. 

پي نوشت (14 اسفند 1391)

در تاريخ 6 اسفند 91 يك گزارش تصويري از برنامه كتاب فرهنگ در برنامه "90 ثانيه با كتاب" شبكه سوم سيما پخش شد كه دانلود فيلم آن در نشاني زير امكان پذير است:

http://www.iribnews.ir/vod/VC_flv.aspx?item=6291


برچسب‌ها: کتاب فرهنگ, رادیو فرهنگ, رادیو
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 16:51  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
سرکار خانم آزادمهر دانش فاطمیه، دانشجوی درس "ذخیره و بازیابی اطلاعات" من در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه خوارزمی تهران (تربیت معلم قدیم) بودند. مدتی است با عشق و علاقه مطالب دلگفته‌ها را از جدید به قدیم خوانده‌اند و هر یک را به طریقی مورد لطف و عنایت قرار داده‌اند. با اینکه با تاخیری تقریبا دو ماهه به جرگه کلاس ما پیوستند ولی با پشتکار و اراده‌ای که داشتند موفق شدند با کلاس هماهنگ شوند. ایشان لطف کرده‌اند و تجربه حضورشان در هند را برای دلگفته‌ها نوشته‌اند. از ایشان سپاسگزارم و امیدوارم که بازهم شاهد حضور نوشته‌های خوبشان در این سرا باشیم.

**********

خیلی وقت بود که احساس می‌کردم باید به نحوی از خاطرات به یاد ماندنی و زندگی در هند، مطلبی بنویسم. اینجا، یعنی "دل‌گفته‌ها"، سرآغاز و بهانه‌ای شد برای نوشتنم. من فکر می‌کنم زندگی در دیار غربت، تجربه‌ی خوب و خاطره‌انگیزی است و از طرفی یک احساس دلتنگی و غریبانه و به اصطلاح "نوستالژیک" در اعماق وجودت نفوذ می‌کند و تا بخواهی بیایی بفهمی، آن حس را دیگر درک نمی‌کنی، می‌دانید چرا؟ چون جایش را به مهر و دوستی و عشق و علاقه داده است. در هر صورت تجربه‌ی شیرین و جالبی است.

************

در زبان سانسکریت، کلمه‌ی "پنجاب" از ترکیب دو کلمه‌ی "پانج" + "آبیا" یعنی "سرزمین پنج رود" که از رودهای مختلفی تشکیل شده، گرفته شده است. پنجاب دارای تاریخی کهن و میراث تاریخی بسیار غنی است. زبان‌شان پنجابی است و مهم‌ترین ادیان این منطقه با توجه به جمعیت آن: اسلام، سیک و هندو است. از شهرهای معروف ایالت پنجاب، شهر چندیگر مرکز دو ایالت پنجاب و هاریانا در هند است. چندیگر، یک شهر توریستی و دانشجویی بود که توسط کوربوزیه معمار فرانسوی طراحی شده بود و از نظر بافت شهری به 46 سکتر (بخش) تقسیم شده بود. شهرخلوت و بسیار تمیز و زیبایی بود و در هند بسیار معروف است.

************

من همراه دخترم، به خاطر ادامه تحصیل همسرم راهی هند شدیم. من و ونوس تهران را به مقصد بمبئی ترک کردیم، هم احساس خوب داشتم به خاطر هدف والا و با ارزش ادامه تحصیل، و هم احساس بد بخاطر دوری از عزیزانی که دوریشان برایم دشوار و غیر قابل تصور بود. ولی خوب چاره‌ای نبود و باید با تقدیر و سرنوشت کنار آمد و گاهی تسلیم روزگار و بازی‌هایش شد.

ما بعد از حدود چها ر ساعت  به بمبئی رسیدیم و قرار بود که همسرم بدنبال‌مان بیاید که با هم به چندیگر برویم. انتظار چند ساعته در فرودگاه با تعدادی چمدان و دخترم، کمی نگران‌کننده بود.  خلاصه معلوم شد که هواپیما تاخیر داشته است و بالاخره همسرم آمد و راهی چندیگر شدیم.                        

خاطرات بسیاری در مدت زندگی در آنجا دارم، که در اینجا  یکی از آنها را برایتان بازگو می‌کنم.

 سال اولی که تازه رفته بودیم، صاحب‌خانه‌مان به خاطر آمدن پسرش از آمریکا مهمانی ترتیب داده بود و ما را هم دعوت کرد. ما دعوتش را پذیرفتیم و رفتیم. در مهمانی، من احساس ناراحتی می‌کردم و یک لحظه یاد پدر و مادرم افتادم. به هر طرفی که نگاه می‌کردم، چشمانم پر از تشویش و ناراحتی و دلتنگی بود. خانم کومار (صاحب‌خانه) متوجه شد که من ناراحت هستم و به من گفت: "این قدر دلتنگ و ناراحت نباش، آنقدر این مدت زود می‌گذرد و خاک این کشور به قدری گرم و گیرا است که موقع رفتن از اینجا، دل کندن برایت خیلی سخت‌ می‌شود!" آن روز خیلی باور نکردم و بعد از آن خیلی‌های دیگر هم این را بهم گفتند... اگر چه آن گفته‌ها برایم جدی نبود، اما موقع برگشتن به ایران حقیقت آن را درک کردم چرا که واقعا دل کندن از هند با تمام خوبی‌ها و شاید بدی‌هایش برایم سخت بود. دلم برای  همه چیز و همه‌ی کسانی که می‌‌شناختم، به‌ویژه خانم و آقای کومار (صاحب‌خانه‌مان) تنگ شده بود و حتی سگ‌های هندی!  که با آنها هم، خاطره‌ی پر دردسری داشتم.

در طول مدت زندگی در هند چیزی که برایم خوشحال‌کننده بود این بود  که در آنجا انسان برای خودش زندگی می‌کند؛ کاری به موارد حاشیه‌ای  دیگر زندگی ندارد و آنجا در آرامش بسر می‌بری. با تمام اختلاف طبقاتی که در هند وجود دارد من ندیدم اشخاص مرفه و پول‌دار به بقیه مردم بی‌احترامی بکنند. مردم هند خیلی شاد هستند وآرامش خاصی در زندگی‌شان وجود دارد. حتی طبقه‌ی پایین جامعه هم قانع و شاد هستند، مثل افرادی که دوچرخه را همراه با صندلی که به آن نصب شده و هندی‌ها به آن "ریک‌شا" می‌گویند و واقعا در گرما عرق می‌ریزند و در سرمای خشک و سرد، مسافت‌های زیادی را با بارهای سنگین و مسافران مختلف رکاب می‌زنند. زیبایی‌های هند هم فقط در آن سرزمین یافت می‌شوند.

سال اولی که وارد شدم فصل تابستان بود و ما که عادت به گرمای زیاد نداریم برایمان طاقت‌فرسا بود. بدن ونوس جوش زده بود و ما چون وضعیت اورژانسی داشتیم به مطب یک دکتر هندی در داخل منزلش رفتیم. وقتی می‌خواستیم ویزیت دکتر را بدهیم از ما حق ویزیت نگرفت. اتفاقا چند بار دیگر به فاصله‌های متناوب رفتیم و باز هم نگرفت.  همانجا یادم به دکترهای ایرانی آمد و در فکرم رفتار این دکتر را با دکترهای اینجا مقایسه کردم. بعدا فهمیدیم که چون ایرانی بودیم نگرفت. در هند برای ایرانی‌ها احترام  و ارزش زیادی قائل بودند، مثلا هنگام اجاره خانه، اول  ایرانی‌ها را ترجیح می‌دادند و بعد افراد کشورهای دیگر را.     

در مدت اقامت در هند خاطرات خوب و دل‌انگیزی داشتم و خوشبختانه به هدف‌هایی که داشتم، تقریبا رسیدم. ولی در کنار خوبی‌ها و دل‌خوشی‌هایش، غم و اندوه از دست دادن پدرم، این خاطرات را کمی مخدوش و حزن‌انگیز کرد. برایم خیلی سخت بود که با این مسئله کنار بیایم و انگار هیچ‌وقت یاد و خاطره‌اش از ذهنم پاک نمی‌شود.

این‌هایی که نوشتم، قطره‌ای بود از دریای خاطراتم در سرزمین خدایان هندی.


برچسب‌ها: هندوستان, خاطرات, آزادمهر دانش فاطمیه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 19:56  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

من كارتن مي‌بينم. خيلي زياد. قبلا به خاطر بچه‌ها بود. اما الان انگار بچه‌ها به خاطر من مي‌بينند. يعني براي اينكه من تنها نباشم مي‌آيند و كارتن‌هايي كه چندين و چندبار ديده‌ايم را دوباره با هم مي‌بينيم. يكي مي‌گفت "كودك درونت" اينها را مي‌طلبد. اما خودم، يك روز كه كسي نبود يقه كودك درونم را گرفتم و حسابي بهش توپيدم كه چي از جون من مي‌خواي؟ من رو از كار و زندگي انداختي با اين بيش‌فعالي مزمني كه داري. بيچاره حسابي دمق شد و چيزي نگفت. تا من برم آب بخورم و برگردم، رفت و كارتن "مري و مكس" را برايم گذاشت. آمد كنارم دراز كشيد و سرش را روي بازوي لختم گذاشت. اولش خواستم برايش كلاس بگذارم و تحويلش نگرفتم. به كارتنش هم توجهي نشان ندادم. اما، لامصب دست گذاشته بود روي بد نقطه‌اي. روي "مري و مكس". و نامه‌نگاري‌هايشان. كارتني كه هر كسي ببيند مي‌خندد، اما من مي‌روم دنيايي ديگر. اولين بار كه با فرزاد ديديم كلي خنديديم. آنجا كه مي‌گويد: "وقتي پدر بزرگش مرد، براي شادي روحش يك شعر حفظ كردم" يا آنجا كه روانپزشكان او را از اتهام قتل تبرئه مي كنند و نظرشان اين بوده كه "جز براي خودم براي كسي خطري ندارم".

اين بار هم باز مرا كشيد دنبال خودش كه بازويم خيس و گرم شد. نگاهش كردم. جمع شده بود توي خودش و از كناره هاي مژه هاي كم پشتنش پرده هاي نم پيدا بود .ديگر نمي شد تاب آورد. بغلش كردم و تند تند پلك زدم. آخر چشم هاي من نمي‌بايست به زودي نم بزند. مثلا توي ژست بودم برايش. دستم را سراندم پشت لاله گوشش و صورتم را به خيسي اش چسباندم. اين قلقش بود. مي‌دانستم وا مي دهد و دست از ناز و ادا بر مي‌دارد. در آمد كه :خودت مي بري و مي دوزي. رسم و رسوم خودت رو هم فراموش مي كني. يادت رفته كي هي دو دستي يقه من رو چسبيد و آنقدر گير داد كه نروم. آنقدر واويلا سر كردي كه اگر بروي من در راسته آدمهاي بي كودك و كودكي، يتيم مي مانم. تو خواستي بمانم. و گرنه من كه همان حوالي دم در مدرسه راهنمايي خودم را داشتم گم و گور مي كردم. و با نوك زبان نمهاي صورتش را مزه مزه كرد و گفت و گفت. از آن وقت‌هايي بود كه حسابي به جوش آمده بود و ديگر نمي شد لام تا كام در مقابلش حرفي زد. و الا باز يك هفته بايد دور و برش موس موس مي كردي كه برگردد به حال خوشش. به آن حالي كه دنيا و مافيهايش باغ و بستان مي شود برايت وقتي حالش خوب است.

به بد رگه اي زده بود. رسيده بود به "حنا دختري در مزرعه" و سوزن قلاب دوزي اش. تا آمدم به حنا برسم، رفت سراغ "خانواده دكتر ارنست" بعد هم "مهاجران" و كتي و لوسيمي و سگ آقاي پتيول و "بن و سباستين". به "بچه هاي مدرسه آلپ" و گالني كه رسيد، سوزش زير مژه هايم را حس كردم. گفتم بس كن. نكرد. همينطور ادامه داد. قاطي مي گفت. تاريخها را پس و پيش مي كرد. اسامي را عوض مي كرد. اما من هم ديگر نمي توانستم طاقت بياورم. دست خيالم را سفت گرفته بود و كشان كشان مي برد توي كوچه پس كوچه هاي كارتنهاي كودكي. آنجا كه دنيا با حماقت "پينوكيو" تيره و تار مي شد و با پيدا شدن ردي از "مادر هاچ" سراسر شكوفه باران. آنجا كه "زير پنجره آسايشگاه جان گرير" با "جودي ابوت" اشك مي ريختيم و با بازهم دير نشدن مدرسه "محسن (اكبر عبدي)" به سماع مي رسيديم. آنجا كه همه چيز زندگي در ساعت 5 بعد از ظهر و پسرك كوچكي كه دست به پشت قدم مي زد جاري بود و انتظار آن پرنده اي كه مي آمد و پرده شروع "برنامه كودك و نوجوان" را بالا مي برد از هر انتظار عاشقانه اي شرينتر مي نمود.

ديگر حالا من دست بردارش نبودم. يكي او مي گفت يكي من و دل به دل هم، صورتهاي خيسمان را به هم مي ماليديم. آخر اينها حكايت يك زندگي بود. يك دنيا خاطره  و زخمِ نيشتر خورده‌اي از گذشته كه سقفش آسمان آبي خدا بود و فرشش، خاك پاك زمين. بوي چمن و گل و ريحان و درخت و رودخانه و شغالهاي آخر شب هم سازهاي مكمل سمفوني تابناكي بود كه زندگي اش مي ناميديم. و خواركش يك بغل بي خيالي و شلنگ‌اندازان دويدن در كوچه باغ بي تفاوتي بود.

خوب كه دوري در دورهاي كودكي زديم آمديم به يكي دو قدمي دقايق حالمان. گفت برايم كه مگر توي ديوانه لعنتي نگفتي كه دنياي آدم بزرگها برايت تنگ است. مگر نگفته بودي كه فانتزي كارتن را به صدتا جديت بزرگانه نمي دهي. اينهمه رنگ و شور و حال كودكانه را كجا مي شود در عبوسيت ابروان در هم گره شده بزرگان ديد.

و دوباره دست دلم را كشيد و برد به نزديكهاي بي خيالي. آنجا كه من "شيرشاه"، مي شوم و صخره افتخار را به نالا كه فرزاد باشد، مي سپارم؛ و بعد "شرك" از راه مي رسد با فيونا و خره. آنها كه مي روند، جيمي نوترون هي تكرار مي شود و تكرار مي كند كه "تكرار براي مغزهاي در حال رشد خوب است" و ما هم با تكرار اينها مغز در حال رشدمان را رشد مي دهيم. در "كارخانه هيولاسازي" ياد مي گيريم كه انرژي توليدي از قهقهه خنده صد برابر جيغ برآمده از ترس است.

"جادوگر شهر اوز" را زير آوار خانه مي گذاريم و مي رويم سراغ "عصر يخبندان" و غول تشنگ و الي و آن سنجاب فضول دنيا به هم ريز و فندقش. و سيد كه مي گويد "اگر من مردم برايم يك زن بگيريد و بگوئيد كه خيلي دوستش داشتم". بعد آواتار با خاك‌افزاري مي آيد تا آب‌افزاري و آتش‌افزاري را هم بياموزد. فربد اما دستش را از دست "لاك‌پشت‌هاي نينجا" در نمي آورد. با لئو و رافائل و دوناتلو و استاد اسپيلينتل ساعتها حرف و حديث دارد. "ماداگاسكار" و "رئيس مزرعه" هم همين حوالي مي پلكند و گاهي سري به ما مي زنند. "پانداي كنگ‌فوكار" از مشهد همسفر ما مي‌شود. "مرد عنكبوتي" اما انگار همخانه قديمي است كه هميشه آرام يكجايي هست و هر وقت بخواهي بلافاصله مي آيد و زندگي را پر از تارهاي شور و شوق مي كند.

بن تن اما، چندش با خودش مي آورد. هم خودش و هم مخارجي كه براي لباس و اسباب بازيهايش مي آورد، دلچسب نيست. نه من و نه كودكم باهاش كنار نمي آئيم. اتاق بن تن را جدا مي كنيم و با بچه ها مي فرستييمشان توي اتاق و خودمان دوباره دل به دل "ريو" و "رنگو" مي دهيم. "داستان اسباب‌بازي" را هم به احترام استيو جابز و استوديوي انيميش پيكسار، هميشه يك جاي خالي برايش مي گذاريم.

آخرش هم كه حسابي با كودك درون، آتش سوزانديم و جگري جلا داديم، نشستيم و گفتيم شعاري ببافيم كه هر وقت اينطور آتيشي شديم، ياد اين شعار بيافتيم و از خر شيطان پياده شويم و بدهيم ديگران هم دوري با آن بزنند. شعارمان اين شد:

دنياي بي كارتن،

دنياي تاريك قهر با كودكي

و چه تنهاست آنكه

نشاني كوچه باغ كودكي را بياد نمي‌آرد


برچسب‌ها: كارتن, كودكي
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 20:16  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

یکی از دوستان را دیدم که سر به زیر و متفکرانه می‌رفت و شدیدا در فکر بود. به قول قدیمی‌ها سر در جِیب مراقبت فرو همی‌برده بود. با خودم فکر کردم که چقدر جالب است که این آدم این طور عمیق مشغول تفکر است. لابد به چیزهای خوب و حتما سطح بالایی می‌اندیشد. وقتی به هم رسیدیم، سلام و علیکی و پیش‌داوریم را به او گفتم و از مساله مهمی که چنین ذهنش را مشغول داشته و او بی توجه به دنیا و مافیها عمیق درگیر تفکر است، پرسیدم. پاسخش برق از کلهام پراند. گفت: (البته با شور و حرارت) راستش داشتم فکر می‌کردم امروز غذاخوری اداره دو نوع غذا دارد: کباب کوبیده و دیزی. با خودم سبک سنگین می‌کردم که آیا بهتر است کباب کوبیده بخورم به همراه ترشی یا دیزی به همراه پیاز. و اگر بخواهم ترشی را همراه غذا کنم، ترشی‌اش از چه نوع باشد بهتر است یا پیازش را چگونه و از کجا به دست بیاورم و.... همین طور داشت می‌گفت و بقیه طرح را که مثلا برای فردا چه بخورم و آیا تو هم همراه دیزی ترشی لیته می‌خوری یا هفت بیجار؟ و... و من دیگر نمی‌شنیدم. من چه فکر می‌کردم و انتظار چه داشتم و او در چه عوالمی سیر می‌کرد. از آن به بعد به این موضوع حساس‌­تر و دقیق­تر شدم و به کسانی که سر به گریبان هستند، دقت بیشتری می‌کنم. بر همین اساس، خیلی مشتاقم که از همه بپرسم که به چه می‌اندیشند؟‌ چه موضوع یا مساله مهم ذهنی آنها را به تفکر و در خود فرو رفتن ترغیب می‌کند؟

مسلم است که همه اندیشه می‌کنند و اصلا آدمی بدون اندیشه به شیئی بی‌جان یا نبات تبدیل می‌شود. از یک کودک خردسال گرفته تا یک اندیشمند بزرگ همه درگیر تفکر هستند. مساله اصلی فکر کردن نیست، مساله به چه اندیشیدن و سطح اندیشه است. آدمها بر اساس سابقه و دانشی که دارند سطح افکار متفاوتی هم دارند. فکر و برنامه‌ریزی کودکان، که معمولا هم با صدای بلند فکر می‌کنند، خیلی وقت‌ها این است که چطور به پفک و لواشکش برسد و چطور بیشتر خودش را به مادر و پدر بچسباند. در سنین مختلف این تفکر متفاوت می‌شود. یک اندیشمند بزرگ، دغدغه‌هایش اما متفاوت است. اگرچه انسان است و همه مسائل مادی و انسانی برایش هست، اما فکریش چیزی فراتر از مسائل پیش پا افتاده مادی و ساده است. دغدغه انسانیت شاید برای او اغوا کننده تر است. یا شاید بهتر است اینگونه بگوئیم که انتظار می‌رود این دغدغه‌ها را داشته و تفکرش حول این ماجراها بچرخد. گفتیم، عمل فکر کردن مهم نیست، دغدغه ذهنی آدم چه باشد مهم است. اولویت‌های فکری، دردهای آدم، دردهای دیگران، اهمیت دیگران.

و این سطح و حد اندیشه است که ارزشمندی انسان‌ها را مشخص می‌کند و به تبع آن، ماندگاری و اثربخشی آنها را تعیین می‌کند. شاید خیلی از ما، هیچ وقت ندانسته باشیم و بعد از این هم ندانیم که پادشاه ایران در قرن چهارم که بوده است. اما حتما می‌دانیم که فردوسی که بوده. حتی اگر پادشاه آن دوره را هم می‌شناسیم، خیلی وقتها به مدد اندیشه و اثر ماندگار فردوسی است که دلمان برای نامرادی و نامردی سلطان محمود غزنوی نسبت به شاهنامه و فردوسی به درد می‌آید و نامش را به بدنامی به یاد می سپاریم. و این همه ریشه در اندیشه بلند فردوسی داشته است.

می دانیم که افکار ما در گفتار ما و گفتارمان در رفتارمان تجلی و تبلور می یابند. و چنانچه زرتشت تاکید کرده است، زندگی هم چیزی ورای "فکر و گفت و رفتار" نیک ‌نیست. پس چه خوب است که افکارمان، که تجلی بخش زندگیمان است، بلند و نیک و سپیده‌وار باشد. چیزی باشد که هر وقت ردی یا اثری از آن در خاطرخودمان یا دیگران ماند، به نیکی و بهی از آن یاد شود و مانا باد.

ایدون باد.


برچسب‌ها: تفکر, اندیشه‌ورزی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 20:8  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

 زندگی در روستا لوازم و جوانب خودش را دارد. آدم وقتی تویش هست، مثل همه موقعیت‌های دیگر، فقط به سختی‌هایش فکر می‌کند. غافل از اینکه چه گنج ارزنده‌ای نهفته در این زندگی به ظاهر ساده و سخت. آن وقت‌ها، از اواسط اسفند زندگی آزاد ما در باغ و كوه و كمر شروع می‌شد و تا وسطهای  آبان، یعنی تا وقتی که برف می‌نشست و گرگ‌ها و شغال‍‌ها و گرازها، وقیحانه توی صورتت ذل می‌زدند و بهت می‌فهماندند که اینجا دیگر اقلیم ماست، ادامه داشت. آبان که می‌شود و برگ‌های سبز و زرد و قرمز و خلاصه هفت رنگ درختها می‌ریزد ما را می برد به آن دور دست‌های زندگی. به آنجا که کسی را نمی‌شد به زنجیر خانه بست.

بچه‌های روستا، اغلب روح سرکشی دارند. به این سادگی نمی‌شود آنها را مهار کرد. از بس که در طبیعت و بی‌محدودیت به گشت و گذار هستند. صبح مي‌شد، زندگي در باغ و بوستان شروع مي‌شد. البته بچه‌های روستاهای قدیم. از وقتی که برق وارد باغها شده است، حتی توی آن طبیعت و باغ و درخت و سبزه هم می بینی که بچه ها نشسته اند به گیم بازی کردن و فیلم دیدن.

اهواز، محله ای دارد به اسم شلنگ آباد. یکی از محله های نامدار آن است. وقتی اسم و وجه تسمیه آن محل را شنیدم یاد وضع خودمان افتادم. آخر به این دلیل این محله یه این اسم معروف شده بود که یک شیر آب داشته که هر کسی یک شلنگ به آن وصل می کرد و آب را به خانه اش می برده.

آن وقتها هنوز روستای ما آب لوله کشی درست و حسابی نداشت (البته الان هم ندارد). یک منبع آبی ساخته بودند که آب توی آن جمع می شد. این منبع توی کمرکش کوه بود که مثلا بالاتر از همه باشد و فشار آب نیافتد. اما روستایی که دو طرف یک دره بنا شده باشد و وسطش یک رودخانه رد شود، معلوم است که فشار آب به دامنه کوه رو برویی که خانه ما آنجا قرار داشت نمی رسد. فکرش را بکنید که پدر هم برای زندگی بهتر، زده و خانه خشت و گلی را خراب کرده و وسط گرمای استخوان کباب کن تابستان که آب خوردن گیر خودت هم نمی آید، باید آب برسانی برای بنایی. فکر خلاقانه اهالی به اینجا رسیده بود که هر کس یک شلنگ ببرد و بیاندازد توی منبع آب و تا خانه اش آب را ببرد. یکی از این شلنگها هم مال ما بود. شاید بشود گفت که تقریبا نزدیک به یک کیلومتر شلنگ داشتیم. شلنگی که اولش نو بود وخوب بود. اما بعدا شد جگر زولیخا از بس که تکه پاره اش کردند برای آب. اول صبح می بایست این مسیر را که همه اش کوه بود و سنگلاخ برویم و سر شلنگ را در منبع بگذاریم که آب شروع کند  به آمدن. چقدر هم سنتی می بایست این کار را می کردیم. نه موبایلی بود که زنگ بزنی و نه امکان دیگری. حساب می کردیم که چقدر فاصله تا آنجاست و بعد می رفتیم. سر مثلا نیم ساعت دیگر می بایست یکی شلنگ را می مکید تا آب بیاید. بعد می آمدی مثلا صبحانه بخوری. خبر می رسید که بدو آب قطع شد. می بایست این مسیر را از روی شلنگ بروی ببینی مشکل چیست. یا مردم از روی بریدگی ها آن قطع کرده بودند که آب بردارند، یا سنگ و ماسه ها آمده بود و شلنگ را گرفته بود. خلاصه، روزی چهار پنج بار این مسیر را می رفتیم و می آمدیم. و این شد اولین زمینه های رشد کوهنوردی در ما. جالب بود که اگر کسی نشانی خانه کسی را می خواست که نمی دانست، می گفتند این شلنگ قرمز را بگیر و برو می رسی به خانه‌اش.

توی مسیر این شلنگ ما چندتایی سنگ گنده بود که زیر آن لانه سگهای گنده و وحشی بود. وقتی می خواستیم برویم دنبال آب، می بایست جوری تنظیم می کردیم که با سگها رو برو نشویم. اما، بعضی وقتها که حال و حوصله داشتیم و آب داشت می آمد، سگهای بیچاره می بایست فکری به حال خودشان می کردند. یک روز که حالمان خوش بود و آب را رسانده بودیم، رفتیم سراغ سگها. آنها هم خوب می دانستند که الان چه موقعیتی است و مثلا اگر ما مامور آب بودیم حسابی پارس می کردند و ژست حمله می گرفتند. اما وقتی می دیدند که نه، انگار طرف خلاص تر از این حرفها است، فرار را بر قرار ترجیح می دادند. خلاصه، آن روز سگها تار و مار شدند و نزدیک لانه آنه متوجه چیزی شدیم. دو تا چیز گرد بود. یکی قرمز و دیگری سفید و مشکی. راستش اول نفهمیدیم چیه. بعد که خوب رفتیم جلو، دیدیم دو تا توپه. توپ واقعی. وای خدای من. گنجی بود برای خودش. یکی توپ بسکتبال بود (البته این را بعدا فهمیدیم) و یکی هم توپ فوتبال. چهل تیکه. چرمی. عالی. باورمان نمی شد. توپها را برداشتیم و خودمان را به خانه رساندیم. نمی دانستیم با آنها چه کنیم. از یک طرف دوست داشتیم با آنها بازی کنیم از طرفی هم ترس داشتیم صاحبش پیدا شود. حالا فرضیه اینکه این توپها چطوری به آنجا رسیده بودند بماند.

خلاصه این توپها از ترس اینکه مبادا خراب شوند یا صاحبشان پیدا شود آنقدر بیکار ماندند تا اینکه یک روز رفتیم و خواستیم از آنها استفاده کنیم. دیدیم که بادشان خالی شده و با کلی زحمت که تلمبه پیدا کردیم و بادشان کردیم، دیدیم ای دل غافل. از بس مانده اند ترک برداشته اند و پوسیده اند. خلاصه حسرت بازی با آن توپهای واقعی بدون ترس و هراس از صاحب اصلیشان برای همیشه به دلمان ماند.


برچسب‌ها: شلنگ‌آباد, روستا
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 20:36  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

يكي دو روز مانده به مهر، نمي‌دانم چه شده بود كه فرزاد به اتفاق تيم برو بچه‌هاي كوچه، كه سه ماه آزگار با هم بودند و انواع بازي‌ها را مي‌كردند، به فكر افتادند كه به گيم‌نت بروند. از مدتها قبل، طبق يكي از آئين‌نامه‌هاي منزل، هر گونه استعمال گيم‌نت براي بچه‌ها، باي نحوِ كان، ممنوع و در حكم محاربه با كل اوليا لحاظ شده بود كه البته مثل همه قانون‌هاي ديگر يك استثنا كوچك آن را بي‌اثر مي‌كرد. آن هم اينكه با پدر به گيم‌نت بروند. قبلا هم كه خيلي ويرش گرفته بود كه برود يك بار برده بودمش و خودم كتاب به دست دم در گيم نت نشسته بودم و هياهوي بچه هاي پرانرژي و انگار كامپيوتر نديده، بك گراوند اين صحنه متناقض بود. من كتاب مي خواندم كه صد در صد به نسلي مربوط به عهد عتيق تعلق داشت و آنها با آخرين تكنولوژي ها بازي مي كردند. به قول مهدي آذر يزدي در نامه اي به ايرج افشار كه در كتاب "نامه‌هاي خاموشان" درج شده، "هنوز هم در يزد ديوانه‌هايي پيدا مي شوند كه كتاب بخوانند"، هنوز هم جلوي گيم‌نت‌ها ديوانه‌هايي پيدا مي‌شوند كه كتاب به دست باشند. به نظرم خيلي صحنه كميكي بود. يك مرد گنده جلوي گيم نت نشسته و كتاب مي خواند و احتمالا بچه ها و مردم نگاه مي كنند كه اين چه بازي كامپيوتري جديدي است دست اين آدم كه هي نگاش مي كنه بدون حركت دستها. و حتما هم كلي حسرت خورده اند كه خوش بحالش با حركت چشمهاش گيم بازي مي كنه. مثلا سرعت ماشين رو با حركت چشمش كم يا زياد مي كنه يا اينكه با چشم چپش لگد مي زنه و با چشم راستش مشت. آن دفعه كلي خوشحال بودم و كلي ژست روشنفكري برداشته بودم كه بابايي هستم كه براي اولين بار خودم بچه ام را اينجور جاها مي برم كه هم تحت كنترل باشد و محيط اخ و پيف آنجا رويش تاثير نگذارد و هم اينكه ديگر بچه حساسيتش از بين برود و مثلا يك بار تجربه بي خيالش كند. و با تاكيد مهمترين بخشش از خيال خودم همين بود كه براي اولين بار خودم مي برم و به اينجا معرفيش مي كنم. اما تا وارد شديم ديديم كه آقا فرزاد كلي اونجا نام كاربري و اعتبار داره كه البته سعي مي كرد كتمان كند و ما هم به روي مبارك نياورديم و همچنان بادي به غبغب انداختيم كه خودمان اولين بار شما را آورديم و خلاصه خيلي بابائيم.

ظهر جمعه آخرين روز تابستان آمدم توي كوچه و البته همچنان كتاب به دست كه فرزاد و فربد را ببرم گيم نت، ديدم پنج پسر بچه ديگر هم كه هر كدام يكي دو اسكناس توي دستشان عرق كرده منتظر هستند و مثل اينكه فرمانده لشكر آمده باشد همه خوشحال شدند و راه افتاديم. اول رفتيم يك گيم نتي كه از نظر تحقيقات ميداني و محلي ما بهتر بود. البته قبلش يه گروه مامور شده بودند كه بروند ببينند باز است يا نه كه گزارش داده بودند باز است. اما وقتي رفتيم دم در ديديم بسته و يادمان آمد كه اينجا سراي محله و يك مكان دولتي است كه روزهاي روزش باز نيست چه برسد به اين يوم النظافه آدينه. خلاصه راه كج كرديم و به تك تك گيم نتهاي محل سر زديم تا بالاخره يكيشان را باز ديديم.

به طرفه العيني پولها رد و بدل شد و اعتبار و كارت با نام كاربري و رمز عبور به دستِ هر بچه، كامپيوترها قرق شد. فكر مي كردم كه هر كي براي خودش بازي و كار مي كند ولي ديدم نه انگار قضيه فرق مي كند. ديدم يكي گفت من ساختم و رمز كانتر عربي اين است همه وارد شوند. بقيه هم يكي يكي اعلام كردند كه وارد شده اند. تازه شصتم خبردار شد كه من انگار از اين دنيا خيلي عقبم و اين كافي نت برايم تازگي دارد و همه بچه ها كلي در آن خبره اند و تيمي عمل مي كنند. بلافاصله يكي دو نفر اعلام كردند كه پليس هستند و چند نفري هم دزد و تعقيب و گريز شروع شد. جالب بود وقتي يكي جلو مي رفت ديگري او را پوشش مي داد و اگر كسي را مي زد كلي هم تيمي ها خوشحال مي شدند. مي خواستم چيزي به بچه ها بگويم كه ديدم همه هدفن به گوش دارند و چنان غرق اين بازي و كار تيمي شان هستند كه اصلا از اين دنيا انگار بريده اند چه برسد به بابايي كه وظيفه اش فقط سرويس دادن است.

راستش دچار تناقض شدم كه اين حالت خوب است يا بد است. اينكه بازي هاي كامپيوتري به عنوان هويي براي كار عميق و جدي و خواندن و علم و دانش به حساب مي آيد به كنار و از اين بابت حسابي ازشان شاكيم. اما مزايايي هم دارند كه در جاي خودشان و اگر به اندازه باشند خيلي مفيد خواهند بود. مثلا مهارتهاي فيزيكي به خصوص دست و بعضي وقتها ذهني بچه ها را رشد مي دهند. يا تكيه كلمات يا جملاتي كه از آنها ياد مي گيرند، البته آن خوبهايش، را با صد چوب و چماق معلم و كلاس نمي شود در ذهن بچه ها جاي داد. يا در اين مورد اخير و تجربه كانتري، اشتراك مساعي، كار جمعي و گروهي به دنبال هدف بودنش خيلي برايم جالب بود. مي بايست با هم همكاري نزديكي مي كردند، همديگر را حمايت مي كردند يا نجات مي دادند. چيزي كه ما در بازي هايي مثل زو يا غيره داشتيم و در فضاي واقعي، اينها در فضاي مجازي تجربه مي كنند. بايد قبول كنيم كه دنيا عوض شده و ظاهرا ما هم جزء يك نسل پيش هستيم كه اين فضا برايمان غريب مي نمايد. اما چه مي شود كرد، بچه هاي الان هم بايد در اين فضا و با اين شرايط خاطرات و ساختار ذهني شان را بسازند و نمي شود هي آنها را به آينده اي نه چندان روشن و كتابي كه به كارشان مي آيد حوالت داد.

حالا مي‌فهمم وقتي در باشگاه يا راه مدرسه يا جاهاي ديگر وقتي بچه‌ها به هم مي‌رسند و بلافاصله از هم مي‌پرسند "كانتر نمي‌دانم چند را داري؟" يعني چه.


برچسب‌ها: گيم‌نت, فرزاد, فربد
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 10:37  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
روز 21 شهريور 1391 خبر كوچ دكتر اسماعيل حبيبي، همسر محترم سركار خانم متينه‌السادات معين آزاد، رسيد. خبر تلخي بود. نميدانم چگونه صبر خواهد كرد. اما از صميم قلب برايشان آرزوي صبر و آرامش مي‌كنم. هر چه كردم براي تسليت با ايشان تماس بگيرم نتوانستم. حرف‌هايم را برايشان نوشتم.

********

صبح، خيلي اول وقت، كسي تماس گرفت و هراسان شماره شما را خواست. دلم ريخت. گفت دوباره تماس مي‌گيرد. و تماس گرفت. و چه خبر تلخي را گفت. باورم نشد. به هيچ كس نگفتم. گفتم دروغ است. بعد يادم افتاد كه چه كسي را گفته.  فكر كردم. داشتم اسماعيل را در پستوهاي ذهنم مي‌جستم. كي بود؟ كجا بود؟ اولين بارهايش خيلي مات بود؟ بيش از ده يازده سال پيش.

سالهاي 78،  دانشكده مديريت و اطلاع رساني دانشگاه علوم پزشكي ايران. ترم اول ارشد بوديم و او كارشناسي مي‌خواند. معصومانه و با چهره اي مصمم با نادر و شهرام و حسن كه خوابگاهي بودند مي پريد. سلام و عليكي داشتيم. يك روز تنها شديم. گفت كه مشتاق است ادامه بدهد و حتما مي دهد. او كه دانشجوي ليسانس بود از ما دانشجويان ارشد مي خواست كه راهنمايي و كمك كنيم.

آن شبي كه امتحان رياضي ترم اول ارشد داشتيم رفتم خوابگاه كه با بچه ها رياضي بخوانيم. اسماعيل هم بود. دو سه ساعتي درس خوانديم و هفت هشت ساعتي گفتيم و خنديديم. آن درس را با 14 پاس كردم. اما خاطره آن شب در خوابگاه كه اسماعيل هم در آن بود برايم زنده ماند. ديگر خبر دقيقي ازش نداشتم.  تا همين دو سه سال پيش كه در كتابخانه ملي ديدمش. او هم مثل من جزء يكي دو مشتري كتابدار كتابخانه ملي بود. گپي با هم زديم. آن وقت ها من هر روز در ملي بودم و داشتم پايان نامه دكتري مي نوشتم. او اما داشت امتحانات پايان ترم سال پنج يا شش پزشكي و امتحانات پايان ترم دوره دكتري را مي گذراند. هر وقت آنجا بوديم، سر نهار يا در حياط همديگر را مي ديديم. چايي تعارف مي كرد كه من نمي خوردم و او مي  گفت بدون قندش را تست كن. از نظر يك پزشك مي گفت كه خوب است و من انكار مي كردم. او دلايل پزشكي مي‌آورد و من احساسي رد مي‌كردم.

از درسها مي گفتيم. از وضعيت دردآور آموزش كتابداري. او مشتاقانه از مقاله هاي علميش با همكاران استراليايي مي گفت. از همايشي كه نتوانسته برود و دكتري ديگر رفته و اينكه مي خواهد خيلي كارها بكند و داشت مي كرد. و من همچنان يك ترجيع بند توي ذهنم دور مي زد كه هراز چندگاهي ديگر تاب زنجير ذهن را نمي آورد و مي پرسيدم كه چطور هم پزشكي مي خواني و هم دكتري كتابداري؟ و او مي خنديد و مي گفت كه سخت است. تازه هم شيفت بيمارستان مي رفت و هم راديو و هم كار كتابخانه مي كرد. هم مقاله كتابداري مي نوشت و هم به كارآفريني فكر مي كرد و هم دغدغه پزشكي داشت. با هم خوش بوديم. تنها كتابداران كتابخانه برو آن زمان بوديم. خوشحال بودم كه هم رشته اي دارم مثل بقيه كاربران كتابخانه كه مي توانم با او صحبت كنم. آخر هر كسي كتابخانه ملي مي آمد كلي دوست و رفيق داشت. من هميشه تنها بودم. باورم شده بود كه كتابدار جماعت به كتابخانه نمي آيد. مثل مار است و پونه. اما اسماعيل خوب بود. مي آمد. بيشتر از من. حتي جمعه ها. مي گفتم من جمعه ها تعطيلم. اما او تعطيل بردار نبود. ساعتهايم را تنظيم مي كردم كه استراحتها را با هم گپي بزنيم. او چاي مي خورد و من ميوه و دائم در كلنجار بوديم كه او مرا چاي خور كند و من او را ميوه خور.  

اگر مي دانستم! دل به دلش مي دادم. چائيش را مي خوردم. بدون قند. با قند. هر طور پزشك كه خودش بود، تجويز مي‌كرد مي‌خوردم. اگر پرواز زود هنگامش را مي دانستم. اگر...

آه، افسوس...


برچسب‌ها: اسماعيل حبيبي, تسليت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 15:26  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
حوادث غیرمترقبه همیشه عذاب‌آور و نگران‌کننده هستند. این اتفاقات برای همه پیش می‌آید و گریزی از آنها نیست. وقتی یک اتفاق پیش‌بینی نشده، درست وسط همه برنامه‌ریزی‌ها، پیش می‌آید مانند انفجاری ناگهانی، سیستم عصبی آدم را به هم می‌ریزد. کلی برنامه‌ ریخته‌ای، زمان‌بندی میلیمتری داشته‌ای و همه شرایط را مهیا کرده‌ای که به نتیجه دلخواه برسی. اما یک اتفاق یا حادثه همه چیز را دگرگون مي‌كند. یک قسمت این ماجراها، که همان بی‌وقت بودن و بدون هماهنگی با برنامه‌های ماست، از دست و برنامه‌ ما خارج است و باید در این گونه موارد تن به تقدیر سپرد و به قول معروف "مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش".

اما قسمت دیگرش تقدیری و خارج از اختیار ما نیست، بلکه سراسر در ید قدرت مطلقه ما قرار دارد. آن قسمتی که سهم ماست، برنامه و عملکردمان در زمان رخداد چنین حوادثی است. معمولا آدم‌ها عادت دارند در چنین مواقعی فقط بر روی حادثه تمرکز کنند و وقت را با حرص خوردن و فحش و لعنت و اعصاب خردی بگذرانند. غافل از اینکه چقدر راهکارهای شیرینی برای برخورد با این موقعیت‌ها وجود دارد و به قول کنفسیوس "به جای اینکه بر تاریکی لعنت بفرستیم، بهتر است برخیزیم و چراغی بیافروزیم".

برای من، چنین حادثه‌هایی اگرچه تلخ و ناراحت‌كننده است، اما آنچنان نيست كه عذابي به شمار آيد و در اين موارد آن‌ها را فرصت‌هایی طلایی و موهبتی الهی می‌شمارم. چندین بار چنین اتفاقاتی برایم رخ داده که خوشبختانه برنامه مناسبم باعث شده نه تنها تلخ نباشند كه خیلی هم مفید از آب در آیند. بعد از سال‌ها، مجبور شده بودم اتوبوس سوار شوم. آخر چند سالی است که همه سفرهایم یا با ماشین شخصی بوده یا با قطار یا هواپیما و کمتر فرصتی پیش آمده که لازم باشد اتوبوس سوار شوم. اما اینبار مجبور شدم. برنامه‌ریزی کرده بودم که ساعت 13 روز جمعه حرکت کنم که حدود ساعت 9 شب خانه باشم و فرصت داشته باشم استراحت کرده و صبح شنبه غبراق و سرحال، سر کارم حاضر شوم. همه چیز خوب بود و ساعت چهار و نیم عصر اتوبوس جلوی یک رستوران بین راهی نگه داشت تا مسافران استراحتی بکنند و صداي شاگرد شوفر آمد كه "يك ربع استراحت واسه نماز، غذا، دستشويي. ديگه تا تهران نگه نميدارم". بعد از استراحت و درست موقع سوار شدن و حركت، راننده و شاگردش متوجه آبی که از پشت اتوبوس می‌ریخت شدند و بررسی‌ها نشان داد که واترپمپ اتوبوس خراب شده.

اول، همه امیدوار بودیم که درست شود، بعد گفتند یک اتوبوس می‌گیرند که ما را برساند و سر آخر به این نتیجه رسیدند که یک تعمیرکار با واترپمپ سالم بیاید و اتوبوس را درست کند. به گفته شاگرد اتوبوس، این یعنی چهل دقیقه معطلی. اما چشمتان روز بد نبیند که این چهل دقیقه به سه ساعت و نیم تبدیل شد. ناگفته پیداست که سه ساعت و نیم علافی وسط بیابان چه حالی دارد. همه عصبی و غرغرکنان دنبال راهی برای گذران وقت بودند. برخی که طاقت کمتری داشتند با خودروهای گذری، خودشان را به شهرهای اطراف رساندند، بچه‌ها مشغول بازی شدند و این شرایط برایشان کم از بهشت نداشت. بزرگترها، اغلب نگران و عصبی خود را می‌خوردند و کاری از دستشان نمی‌آمد.

اما وضع من فرق می‌کرد. در بین 45 مسافر ریز و درشت و باسواد و بی‌سواد اتوبوس، فقط من بودم که کتابم را برداشتم و در خنکای سایه درختان شروع کردم به مطالعه. بعد هم که دیدم اوضاع مساعد است و مثل اینکه حالا حالاها در اینجا علافیم شروع کردم به نوشتن. و این هر دو کار، برای مسافران غریب می‌نمود. انگار که داری کاری عجیب می‌کنی که هیچ تعریفی در قاموس آنها ندارد. حال آنکه، حقیقتا فرصتی طلایی بود. مخم خوب کار می‌کرد و چند مطلبی را که می‌بایست بنویسم و مي‌دانستم در تهران آرامش و فرصت آن را ندارم، در این مدت نوشتم. تازه، یک جورهایی هم دعا می‌کردم به این زودی کار اتوبوس سرراست نشود تا من بقیه مطالب را هم تمام کنم. چون وقتی فکر می‌کردم اگر بخواهم بدون خواندن و نوشتن این لحظات طاقت‌فرسا را بگذرانم، پشتم می‌لرزید. و در عجبم از این مردم که چطور این لحظات طلایي را به بطالت و بیهودگی می‌گذرانند. حال آنکه در این فرصت، به راحتی می‌شد یک کتاب صد صفحه‌ای را خوانده و علاوه بر کسب لذت و معلومات، از کلافگی ناشی از علافی هم کاست.

موقعیت‌های مشابه دیگری هم داشته‌ام که خوشبختانه مددکار خوبی مانند خواندن، تحمل و گذران آنها را میسر ساخته است. یادم است برای عمل جراحی در بیمارستان بستری بودم. خوشبختانه عقلم کار کرده بود و چندتایی کتاب خوب با خودم برده بودم که یکی از آنها "ربکا" بود که سالها می‌خواستم آن را بخوانم و فرصت پیش نمی‌آمد. در مدتی که همه بیماران نگران بیمارستان و عمل بودند و هم خود و هم همراهان آنها فقط به بد ‌و بیراه گفتن به زمانه و شانس خود مشغول بودند، من انگار در دنیایی دیگر به همراه کتاب‌هایم سیر می‌کردم و حقیقتا چیز زیادی از بیمارستان و عمل و... نفهمیدم. چرا که همه‌اش نگران و مشتاق بودم ببینم بر سر شخصیت این رمان چه می‌آید و قصه آن کتاب به کجا ختم می‌شود.

شبی دیگر، مجبور بودم به عنوان همراه یک بیمار به بیمارستان بروم. او که بیماریش معلوم نبود در بخش اورژانس بستری بود. کار زیادی نداشت، اما می‌بایست کسی همراهش می‌بود. اگر چنین تجربه‌ای را از سر گذرانده باشید، حتما درک می‌کنید که چه شرایط بغرنج و سختی است و هر ثانیه آن مثل ده ساعت می‌گذرد. اما آن شب هم، به مدد کتاب، خواندن و نوشتن، شبی خاطره‌انگیز برایم شد. صبح که با چشمانی پف کرده و خواب‌آلود، اولین مطلب نوشته شده در آن شب را از طریق رایانه‌های كتابخانه بیمارستان در وبلاگم چاپلود کردم، نه تنها ناراحت نبودم که خیلی هم خرسند بودم که توانسته بودم یک شب پربار را بگذرانم. چون تقریبا پنج مطلب خوب نوشته بودم و نیمی از یک کتاب را هم خوانده بودم و تازه به امورات بیمارم هم رسیده بودم.

مخلص كلام اينكه هر شرایط و موقعیتی می‌تواند فرصتی طلایی بوده یا مخمصه‌ای جانکاه. بسته به اين كه ما چطور با آن برخورد كنيم، بازخوردش به ما بر مي‌گردد. که اگر همراهی خواندن و اندیشه باشد، هر موقعيت سخت و غم‌انگيزي به فرصتي خاطره‌انگیز و شیرین بدل خواهد شد.

و چه جنايتي است بيرحمانه كشتن وقت‌هايي چنين گرانبها.

******

پ.ن.: اين مطلب را در همان خنكاي سايه درختان رستوران وسط راهي "رزن-آوج" نوشتم.


برچسب‌ها: خواندن, نوشتن, وقت
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 17:15  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
همیشه، هر وقت می‌خواهم دست به کاری بزنم یا به ارزیابی کارهایی که می‌کنم بپردازم، در برزخی بین خیر و شر گرفتارم. ارزش‌گذاری بین مسائل مادی و روحی و اولویت‌گذاری بین آنها دائم در ذهنم بالا و پائین می‌شود. منظورم از مسائل روحی، مسائل مذهبی و دینی نیست؛ بلکه هر چیزی است که رنگ و بوی دلی داشته و آدم نه برای مزد و اجر مادی و پول که فقط برای حس خوشایند درونی آن، به سویش جذب می‌شود. کارهایی مثل کار داوطلبانه، کمک به دیگران، همین وبلاگ‌نویسی، مقاله‌نویسی بی حق‌التحریر، جلسات بی حق‌الجلسه، پایان‌نامه‌های بی حق‌المشاوره، کارگاه‌های صلواتی و ...، نمونه‌هایی از این دست هستند. از یک طرف دل و روح است که به سوی هر امر روحی و دلی و غیرمادی کشش دارد و در سوی دیگر، زندگی واقعی و دنیای حقیقی است که دائم غم نان دارد و می‌کشد به سوی اقتصادی اندیشیدن و دست از دل و روح شستن. البته که این چیز جدید و نابی که صرفا مختص من باشد نیست و از ازل تا به ابد دنیا همین کشمکش وجود داشته و به نوعی جدال بین خیر و شر و اهریمن و اهورا هم از این دست است. خیلی با خودم کلنجار رفته‌ام و همیشه این پرسش در ذهنم دور زده که کارهای دلی که ما می‌کنیم ارزشی دارند یا نه؟ به خصوص وقتی کارها دیده نمی‌شوند و آن اجر و مزدی که آدم میل دارد را نمی‍یابند. و حتی بدتر از آن، وقتی با نیتی خیر و دلی پاک به کاری دست می‍زنی، اما دقیقا عکس نظرت از آن برداشت می‍شود و ناخودآگاه به چیزی متهم می‌شوی یا از عملت برداشت می‌شود که صد و هشتاد درجه مخالف میل و نیتت بوده. هر چقدر هم تلاش می‌کنم که دائم از عینک جادویی خوش‌بینی‌ام استفاده کنم، گاه واقعا گیر می‌افتم و دچار تناقض می‌شوم. حتما دیگران هم چنین شده‌اند و می‌شوند. پاسخی که برای این موضوع یافته‌ام این است که در جوانی مسائل مادی اهمیت فراوان دارند و واقعا آدم دلش می‌خواهد که رفاه و امکانات داشته باشد. اما بعدها، وقتی که آدم "آردهایش را می‌بیزد و الکش را می‌آویزد" و به قول معروف سن و سالی ازش می‌گذرد، یار و مونس و همدمش داشته‌های مادیش نیست که نه می‌تواند آن چنان بخورد و نه می‌تواند بپوشد و نه اینکه حال و حوصله لذت بردن از این چیزها را دارد. در عوض، چیزهای ماندگاری که برای دل و روحش کرده، حتی اگر انعکاس و پی آمد مادی نداشته‌اند، جایگاه اول را می‌یابند و تمامی دلخوشی‌های آدم را شکل می‌دهند. حرف این است که تعادل زندگی را بر هم نزنیم. هر کدام از مسائل روحی و مادی جایگاه خود را دارند که هیچ کدام نباید فدای دیگری شوند و غفلت از هر یک، نامیزانی فرمان زندگی را به بار خواهد آورد. اما، چون امور مادی، کشش و گیرایی و اثرگذاری آنی دارند، آدم خیلی زود جذب آنها شده و امور دیگر را به فراموشی می‌سپارد. اما امور روحی چون هم سخت هستند و هم اینکه به زودی اثر خود را نشان نمی‌دهند، خیلی مشتری ندارند و معمولا به فراموشی سپرده می‌شوند. و زمانی آدم بیدار و آگاه می‌شود که دستیابی به این امور سخت می‌نماید و فقط دریغ و افسویس و حسرت است که نصیب آدم می‌شود. امید که هیچ گاه چیزی را بی دلیل فدای چیزی دیگر نکنیم و هر کس را در وقت و زمان خود و در جای مناسبش عزیز بداریم.

*****

یکسال دیگر هم گذشت و دلگفته‌ها پنج سالگیش را پشت سر گذاشت. در طول سال گذشته خیلی از عزیزان همراه دلگفته‌ها بودند و خوشبختانه فکر کنم بیشترین دلگفته‌های مهمان را داشتیم.

ممنون از همراهی همه همراهان عزیز

اين هم تبريك تولد 5 سالگي دلگفته‌ها به روشي متفاوت از طرف دوستي خوب

اگر باز هم باز نشد، از این نشانی استفاده کنید:

12.00

https://lh6.googleusercontent.com/QihzfGyqxiUqo172qiFgMUAhlCTF0cT1ZVH1rFWuImWpK6UBqTNx5ZdZPBIJT2yfBnZprXx3us


برچسب‌ها: تولد دلگفته‌ها, داشته‌های روحی, داشته‌های مادی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 22:6  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

دل‌گفته‌اي جذاب از خانم زينب رضايي

******

کودکی­‌هایم بزرگ شدند،

در میان گرگم به هوا، قایم باشک و لی لی،

موشک بازی و قایق‌­های کاغذی شناور درون یک سطل آب،

لباس­‌های خاکی و چشم‌غره‌­های مادر،

سواری روی دوش پدر،

نخودچی کشمش جیب پدربزرگ،

قصه­‌های مادر بزرگ،

آش رشته و عدس پلو،

بستنی چوبی و آلاسکا،

انتظار عبور چرخ و فلکی از کوچه،

.......

بزرگی­‌هایم اما گم شده­اند در هیاهوی دود و بوق و ترافیک،

تبلت و موبایل و ماهواره،

سیاست، دلار و طلا،

آیس پک، پیتزا و نوشابه،

کار و کار و کار،

پول و پول و پول،

......

روحم ترک خورد،

کاش هرگز قد نمی­‌کشیدم!


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 9:18  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

امروز ميلي غمگنانه را از دوستي خوب و از راه دور دريافت كردم كه نوشته بود حالش خوش نيست و هر چه مي‌دود به در بسته مي‌خورد و هر چه بد روزگار است براي اوست. با امانت داري تمام، ميل ايشان و پاسخم و درماني كه براي اين درد دارم را اينجا مي آورم.

*********

سلام استادم، حالتون چطوره؟ زندگی تون ایشاله که بر وفق مراد هست،
خیلی وقت بود دوست داشتم باهاتون درددل کنم اما کم سعادت بودم ، اینقد استاد دلم گرفته که نگو،،استاد نمیدونم چرا اینقد زندگیم سرده شاید ناشکری خدا باشه ولی کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم، هیچ چیز زندگیم سرجاش نیست همیشه هرکاری میخوام بکنم یه گیری یه گره ای توش بوجود میاد حتی برای کارهای کوچک و جزئی. نمیدونم این چه سرنوشتیه نصیب من شده، چقد باید امتحان پس بدم بعضی وقتها با بابام دعوام میشه چرا تصمیم گرفتید منو داشته باشید که حالا اینقد هشتم گرو نهم باشه،  استاد بخدا آدم ناشکری نیستم ولی مشکلات امانمو بریده نه کار دارم نه ارشد قبول شدم و تو بحث ازدواج هم که اصلا بعضی وقتها نمیدونم چطور خواستگارام رد می شن. اینقد تو کار خدا موندم که نگو.اینقد دیگه خودم به خودم روحیه دادم که دیگه از روح دادنای خودم حالم بهم میخوره. نمیدونم شاید تو زندگی کم آوردم تا کی این وضعمه موندم و ثانیه به ثانیه دلگیرتر و دلگیرتر از قبل می شم.
خلاصه استاد سرتونو درد نیارم خخخخیلی شکسته شدم حیف از اون روزا که قدرشو ندونستم هرچند همون روزا هم عالی نبودم.

مرغ باغ ملکوتم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم

یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه بهم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی

والله این قالب مردار بهم درشکنم

*********

اين هم پاسخ من. لطفا شما هم با اين دوست خوب همدردي و همدلي كنيد.

سلام

از ديدن نامتان و ميلتان خوشحال شدم. اين ميل يعني اينكه هنوز مايوس نيستيد و هنوز در فكر هستيد. يعني اينكه هنوز خودتان را نباخته ايد. يعني اينكه هنوز تسليم سرنوشت و تقدير نشده ايد. يعني اينكه مي خواهيد باشيد و خوب هم باشيد. عالي است. واقعيت اين است كه خيلي وقتها همه ما به اين دردها دچار مي شويم. مثل اينجايي كه من رسيدم.

 اين قسمتش مشكلي نيست. چون درد مشترك است. مهم اين است كه چطور با آن برخورد كنيم. چطور چاره اش كنيم. البته كه بشر هميشه دلش تنگ است و هميشه مرغ همسايه را غاز مي بيند و هميشه گذشته اش برايش يك دنياي ديگر است كه حتما هم هست. اما بايد حقيقت را پذيرفت و بر اساس آن شرايط را چيد. نمي خواهم برايتان نسخه بپيچم. و نبايد ديگران را سرزنش كرد. چرا كه بزرگترين لطف را در حق ما كرده اند كه زندگي به ما داده اند. اگر چه هميشه ناملايمات به ما امان آرامش نمي دهد اما ما هم كم تواني نداريم. بايد زندگي كرد. خوبش را هم زندگي كرد. آرمانهايي بايد در نظر گرفت و برايش تلاش كرد و جنگيد. اما نبايد هراس كرد و غصه خورد. اگر رسيدي كه هيچ. اگر نرسيدي غصه درمان نيست. بايد بي خيال بود و از جرعه جرعه زندگي لذت برد. همين كه زندگي هست و همين كه آدم مي تواند سبزه اي را ببيند و از گلي لذت ببرد كافي است. اگر توانست برسد و ديگران را هم برساند به آن آرمان شهر و ناكجا آباد فبه المراد. اما اگر نرسيد هم غصه درمانش نيست. به قول آن كه مي گفت براي مبتلا نشدن به افسردگي، اين ذكر را روزي و ببين كه خود به خود مشكلاتت برطرف مي شود: "به جهنم كه به همه آرزوهام نمي‌رسم".

من بازهم هستم. اگر نمي‌توانم كاري كنم حداقل تو را گوش مي دهم و بدان كه دلم با شماست و همه انرژي مثبت دنيا را تا جايي كه مي توانم برايتان مي فرستم. اگر مي خواهي خوب خوب شوي و از من مي پرسي، فقط يك راه بلدم كه البته هميشه هم براي همه مبتلايان به اين مرض جواب داده. "بخوان". يك برنامه منظم كتابخواني بگذار. فقط خواندن دواي اين درد است. اميد كه ميل بعدي با يك دنيا روح و اميد باشد.


برچسب‌ها: نامه, خواندن
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 17:29  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
در آخرین پست دلگفته‌ها با عنوان "مخاطبم را دوست دارم" مطالبی را بیان کرده‌ام که اعتقاداتم در مورد نگارش است، چه در محیط وبلاگ چه در هر محیط دیگری. سرکار خانم فاطمه پازوکی، لطف کرده‌اند و نقدی بر آن نوشته‌اند که در حقیقت نقد افکار بنده است. البته قرار بوده در کامنت‌ها درج کنند که خوشبختانه مقدور نشده و برایم فرستاده‌اند. بنده هم ضمن ابراز خوشحالی فراوان، عینا در اینجا نقل می‌کنم و خوشحالم که آن نوشته مورد توجه قرار گرفته و نظرات متفاوتشان را ابراز و ارسال داشته‌اند.

سرکار خانم پازوکی، دانشجوی قدیمی سال‌های 1383 و 1384 من در مقطع کارشناسی کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی بودند. کلاسی فعال و دوست داشتنی داشتند که خوشبختانه بعد از این همه سال هم رابطه دوستی بین ما برقرار است و همین ماه پیش بود که به اتفاق چندتایی از همکلاسی‌هایشان (خانمها میترا آبیار، سعیده شکوری و محجوبه مشیری) به مناسبت روز معلم لطف کردند و به دیدار بنده و آقای سیروس داودزاده در محل کارمان آمدند. از همکلاسی‌های خوب دیگرشان هم بهزاد خان هجیر است که حالا به نوعی رفیق گرمابه و گلستان ما شده است.

چیزی که در خانم پازوکی از همان ایام هم بارز بود، روحیه انتقادی و جستجوگری ایشان بود. یعنی هر حرف یا کلامی را می‌بایست با دلیل و منطق به ایشان گفت؛ در غیر این صورت، اگر آن حرف برایشان قابل قبول نبود، با رعایت ادب تمام و با تکیه بر استدلال علمی، مخالفت خودشان را اعلام کرده و نظرشان را می‌دادند. این روحیه‌شان همیشه برایم جالب و خوشایند بود. آخر خیلی وقت‌ها از اینکه هر چه می‌گویی وحی منزل تلقی شده و همگان فقط به یادداشت کردن آن بپردازند، خودت هم خسته می‌شوی. وجود مخالفت و نقد، البته از نوع علمی و منطقی آن، نشانگر پویایی و خلاقیت است و گوینده هم چه در مقام استاد و چه در مقام یک فرد معمولی، احساس خوبِ شنیده شدن درستِ حرف‌هایش را پیدا می‌کند. خوشبختانه ایشان هنوز هم این روحیه را حفظ کرده‌اند و الان که بازهم به دوران استاد و شاکردی بازگشته‌ایم و بنده در نقش استاد راهنمای پایان‌نامه‌شان در مقطع کارشناسی ارشد هستم، باید مستدل و منطقی بگویم و بنویسم و هر چیزی بی دلیل پذیرفته نمی‌شود.

به هر حال از لطف و نکته‌سنجی ایشان و اینکه علی‌رغم درگیر بودن برای تکمیل فصل 5 پایان‌نامه، دلگفته‌ها را قابل دانسته و این نقد را نوشته‌اند سپاسگزارم و امیدوارم همچنان بتوانند سختی متفاوت بودن و اظهار نظر جسورانه را در این روزگار بی نقد و نظر، تحمل کنند.

*******

پوزش می خواهم که از قافله کامنت گذاران عقب ماندم، اما از آنجاییکه موضوع این پست ذهن مرا به خود مشغول کرده بود علی رغم مشمولیت زمان، مواردی را قلمی نمودم. با اجازه همه دوستان بزرگوار و کامنت‌گذاران و هواداران گرامی، بنده با بخش‌های از این مطلب اساسا مخالفم.

با اجازه به سبک خودتان، بند به بند عرض می نمایم.

اول اينكه، وقتي يك وبلاگ ايجاد مي‌شود، قرار است محفلي باشد براي گردهم آمدن دوستان و علاقه‌مندان.

امروزه ارائه یک قانون کلی برای این امر غیرقابل قبول است. میلیونها وبلاگ سراسر جهان قرار نیست محفلی باشند برای گردهم آمدن دوستان و علاقه مندان. وبلاگها بنا به دلایل گوناگونی مانند بیان مطالب شخصی و غم ها و تنهاییها (نک: تنهای وبی)، خاطرات و یاداشتها، ارائه محصولات تجاری، مبارزات سیاسی، حتی داشتن پشتیبان مجازی از فعالیتهای حرفه ای و شخصی و... بوجود می آیند. لذا نمیتوان به این سادگی نسخه ای قطعی برای شناسایی اهداف همه وبلاگها پیچید.

 اغلب ما سخت مي‌نويسيم. اين سخت نويسي دلائل متعددي دارد. يكي از اين دلائل اين است كه آنچه را مي خواهيم بگوئيم جزئي از گوشت و پوست و استخوانمان نيست. ايده و دانشي دروني و لدني نيست. چيزي است كه مي خواهيم اداي آن بودن را در آوريم. يا دوست داريم آن باشيم. وقتي چيزي براي ادم روشن نباشد نمي تواند به درستي و روشني و سادگي آن را بنويسد. حال مي رسيم به اينكه چرا مسائلي كه مي خواهيم بنويسيم برايمان روشن نيست. از مهمترين دلائل كدر بودن مفاهيم در ذهن ما، نخواندن است. وقتي مي خوانيم دانشي كه در ذهنمان رسوب مي كند و ما فكر مي كنيم چيزي از آن ياد نگرفته ايم، كار خودش را مي كند. مثل ذخيره است كه در بزنگاه ها به دادمان مي رسد. هر چه بيشتر خوانده باشيم و بازهم بخوانيم و چيزهاي خوب و با كيفيت هم بخوانيم مسائل برايمان آئينه اي تر مي شوند.

اینکه به همان راحتی که می توانی حرف بزنی، بتوانی بنویسی بسیار عالی و توانایی بزرگ و ارزشمندی است اما همه انسانهای روی زمین این توانایی را ندارند که اگر اینطور بود تعداد نویسندگان جهان باید حداقل ده برابر تعداد موجود می بود. بسیاری از افراد خوره ی خواندن و ننوشتن هستند. از این دست آدمها حتی در رشته مان هم می شناسیم! پس نمی توان از همه انتظار داشت که هرانچه در ذهن دارند را با ابزاری مانند مطالعه به راحتی بیان کنند. ترس از نوشتن و بیان عقاید و قضاوت خواننده خیلی ها را از جرگه نویسندگی دور می کند. ای کاش که همه بتوانند مانند نویسنده این وبلاگ در هوا و زمین (در هواپیما و قطار و غم و شادی) بنویسند، خوب هم بنویسند اما خواندن برای کسی که خمیرمایه نوشتن را داشته باشد مثل مایه خمیر است که آن را بارور و آماده می کند اما برای کسی که این مایه را ندارد فواید دیگری دارد که در این مقال نمی گنجد.

اما مهمترين مساله وبلاگ. در وبلاگ يا رسانه هايي از اين دست، وقتي شما مي نويسي و منتشر مي كني ديگر رسالتت تمام شده. به محض اينكه يك نفر مطلبت را خواند ديگر آن مطلب به تو تعلق ندارد. آن را بايد يك پديده اجتماعي و عمومي تلقي كرد كه شما در جايگاه نويسنده آن همانقدر از آن سهم داري كه تمامي آدمهايي ممكن است آن را بخوانند. شما ديگر حق دخل و تصرف، حك و اضافه و كارهايي از اين دست را نداري.

اگر وبلاگ را حتی یک کتاب فرض کنیم، برای نویسنده یک کتاب هم امکان نوشتن ویرایش و تکمله و شرح و تقریر و حاشیه گذاشته شده چه برسد به محیط الکترونیکی که اساسا ناپایدار بودنش برای بسیاری جذابیت دارد و هر زمان که بخواهی می توانی مطلبی را افزوده و یا کم کنی. اینکه بتوانی چیزی را که امروز نوشته ای فردا نقد یا حتی نقض کنی یا بازخوردهای دیگران را ببینی و درباره آن بحث راه بیندازی. این مورد اخیر با مورد اولی که خودتان فرموده اید (محلی برای دور هم جمع شدن و بحث و ....) مغایرت دارد.  تئوری «مرگ نویسنده» تنها مورد تایید اندکی از متاخرین است و البته بزرگانی که در هنگام نوشتن حتی می توانند بازخورد خوانندگان را پیش بینی کنند. به هر روی مطلب نویسنده تا همیشه به خود آن فرد تعلق دارد و امضای او پای آن مطلب هست و اتفاقا حسن بزرگ محیط مجازی آن است که عنان اختیار مطلب به طور تمام و کمال در اختیار خودت است. شاید برای قسم خوردگان به مستندسازی و آرشیو، این موضوع کابوسی بزرگ باشد اما آنقدر مهم و جذاب بوده که توانسته جایگاه محیط الکترونیکی را قوت بخشیده، بسیاری (از جمله کتابداران خودمان) را در مورد محمل اطلاعاتی و کنار زدن محیط قبلی به چالش بکشاند.

به هرحال، مخلص كلام اينكه، وقتي چيزي را نوشتيم و منتشر كرديم ديگر حق هيچ حك و اصلاحي در اصل مطلب را نداريم مگر اينكه اشتباهي فاحش رخ داده باشد يا اينكه باعث رنجش يا اسباب دردسر كس ديگري شود.

اشتباه فاحش یا اسباب دردسر نسبی است. ممکن است برای فردی، موضوعی دردسر و برای دیگری آزادی بیان تلقی شود. این همان موضوعی است که موجب شده بسیاری عطای به روز شدن را به لقای تهدید حریم خصوصی ببخشند. مخصوصا وبلاگ نویسی که دیگر سختی و دنگ  و فنگهای هاستینگ و وبسایت نویسی را هم ندارد. وبلاگ ها نمود عینی آزادی بیان و عقیده در دنیای امروز اند. هر قاعده ای هم صرفا در حد پیشنهاد است. (برای دوستانی که در زمینه آر.دی.ای. و رویکردهای نوین سازماندهی اطلاعات فعالیت می کنند این نکته کاملا قابل درک است، در جایی که Rule جایش را به Suggest می دهد. این تغییر رویه قطعا متاثر از دنیای نسبی، تاکید بر قضاوت فردی و قطعیت در عدم قطعیت است.)

 پس:

بپذیریم که این هم بخشی از همان قوانین زیر یک سقف نوشتن و نفس کشیدن است: من امروز دوست دارم این مطلبم در وبلاگم باشد و فردا نباشد، هرچه دلم بخواهد بنویسم از هر دری و سخنی با توجه به پیش داشته ها، اهداف و علایقم. بدون هیچ قاعده و ملاحظه ای بنویسم، مطلبم را همه ببینند یا هیچ کس نبیند، اجازه نظر دادن به دیگران بدهم یا ندهم و  غیره و غیره. باید قوانین وبلاگ نویسی را بپذیریم. دنیایی که قوانینش را کسی یا جایی وضع و تصویب نمی کنند، خودش تصمیم می گیرد که امروز این قانون تصویب و یا فردا نقض شود. چه بخواهیم و چه نه.


برچسب‌ها: نقد دلگفته‌ها, فاطمه پازوکی, وبلاگ‌نویسی, نوشتن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 20:11  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

وقتي وبلاگ يا رسانه‌اي عمومي را شروع مي‌كني، سلسله مسائلي با خود مي‌آورد كه اصلا قابل پيش‌بيني نيستند. يكي از آن مسائل، مخاطبين و مسئوليت در مقابل آنان است.مساله‌اي مهم كه حيات و مرگ وبلاگ به آن بسته است.

اول اينكه، وقتي يك وبلاگ ايجاد مي‌شود، قرار است محفلي باشد براي گردهم آمدن دوستان و علاقه‌مندان. بنابراين، اولين اصل، پذيرفتن اين است كه فقط شما تك‌گو و به قول معلم‌هايمان "متكلم وحده" نيستيد. آن طرف مانيتور هم كساني نشسته‌اند كه هم دانش و سواد بالايي دارند، هم درك و شعور و بينش عالي. پس لازم دارند مناسب خودشان مطلب بگيرند. پس بايد حواسمان به مخاطب باشد. اگر نباشد وبلاگ به جزيره‌اي دور افتاده بدل مي‌شود كه سالي و ماهي ممكن است ره گم كرده اي سري به آن بزند يا از كنار آن رد شود. و حتي خودمان هم دلمان نشود كه نگاهي به آن بياندازيم چه برسد به مخاطب محترم.

حالا بر اساس آنچه كه در بالا گفته شد، يك نتيجه ديگر هم مي شود گرفت. مثل آنچه كه پدر بزرگم مي گفت. اول حرفت را خوب بجو و بعد بزن. پس قبل از ايجاد وبلاگ بايد خوب فكر كرد كه چه دنبال چه هستي و به چه مي خواهي برسي؟ اگر به اندازه كافي دليل براي اين كار داري و اگر حرف براي گفتن داري، پس يك لحظه هم نبايد درنگ كرد و بايد حتما شروع كرد. چرا كه ما به اجتماع و اطرافيان خود بدهكاريم. اين آنها بوده و هستند كه شرايط رسيدن ما به اين موقعيت و اينگونه انديشيدن را فراهم كرده اند. پس ما متعهديم ذكات آموخته هايمان را با نوشتن بدهيم. مثل گفته دوستي كه قبل از فوت استاد ايرج افشار مي گفت اگر روزي استاد فوت كنند، من مطلبي مي نويسم كه عنوانش اين است: "من هيچ طلبي از آقاي افشار ندارم". و منظورم هم اين است كه ايشان آنقدر نوشته اند كه دين خود را ادا كرده اند.

خب، برگرديم به اصل مطلب. وقتي اين اولين اصل را پذيرفتيم و درك كرديم كه مخاطب محترم اينجا مي آيد كه چيزي ببيند فرح‌بخش و شادي‌آور، آن وقت مي‌ماند اينكه چه بگويي و چه بنويسي. اغلب ما سخت مي‌نويسيم. اين سخت نويسي دلائل متعددي دارد. يكي از اين دلائل اين است كه آنچه را مي خواهيم بگوئيم جزئي از گوشت و پوست و استخوانمان نيست. ايده و دانشي دروني و لدني نيست. چيزي است كه مي خواهيم اداي آن بودن را در آوريم. يا دوست داريم آن باشيم. وقتي چيزي براي ادم روشن نباشد نمي تواند به درستي و روشني و سادگي آن را بنويسد. حال مي رسيم به اينكه چرا مسائلي كه مي خواهيم بنويسيم برايمان روشن نيست. از مهمترين دلائل كدر بودن مفاهيم در ذهن ما، نخواندن است. وقتي مي خوانيم دانشي كه در ذهنمان رسوب مي كند و ما فكر مي كنيم چيزي از آن ياد نگرفته ايم، كار خودش را مي كند. مثل ذخيره است كه در بزنگاه ها به دادمان مي رسد. هر چه بيشتر خوانده باشيم و بازهم بخوانيم و چيزهاي خوب و با كيفيت هم بخوانيم مسائل برايمان آئينه اي تر مي شوند.

اما مهمترين مساله وبلاگ. در وبلاگ يا رسانه هايي از اين دست، وقتي شما مي نويسي و منتشر مي كني ديگر رسالتت تمام شده. به محض اينكه يك نفر مطلبت را خواند ديگر آن مطلب به تو تعلق ندارد. آن را بايد يك پديده اجتماعي و عمومي تلقي كرد كه شما در جايگاه نويسنده آن همانقدر از آن سهم داري كه تمامي آدمهايي ممكن است آن را بخوانند. شما ديگر حق دخل و تصرف، حك و اضافه و كارهايي از اين دست را نداري. شما هم ديگر مخاطب آن مطلب هستي چرا كه معلوم نيست الان همانطور فكر كني كه در هنگام نوشتن مطلب فكر مي كردي. پس ديگر اين كسي كه الان دارد آن مطلب را مي خواند يك كس ديگري است كه فقط مي تواند در مورد آن مطلب اظهار نظر كند.

همينطور، وقتي مطلبي را نوشتي ديگر نمي تواني هي بيايي و ضميمه مطلبت باشي و توضيح بدهي كه من چنين نظري داشته ام. يا فلان منظور را مي خواسته ام برسانم. بلكه، اين ديگر مخاطبين هستند كه به قدر دانش و احساسي كه دارند از مطلب منتشره برداشت مي كنند و تفسير مي نمايند. يعني كاملا آزاداند كه هر طور خواستند برداشت كنند. چرا كه ممكن است چيزهايي را ببينند كه اصلا روح نويسنده هم از آن خبر نداشته باشد. درست مثل منتقدين فيلمها يا كارشناسان نقاشي كه وقتي به بحث مي نشينند چنان تفسيرها وبرداشتهايي از يك فيلم يا تابلو ارائه مي كنند كه پديدآور بي نوا روحش هم خبر ندارد و اگر نداند كه در مورد اثر او صحبت مي كنند حتما خواهد پرسيد كه خالق اين اثر كه بوده است. البته اين يك اشكال هم دارد و اينكه، آنچه منظور پديدآور بوده به درستي و روشني منتقل نشده و در لابه لاي تفسيرها و تبيين ها به فراموشي سپرده شود.

به هرحال، مخلص كلام اينكه، وقتي چيزي را نوشتيم و منتشر كرديم ديگر حق هيچ حك و اصلاحي در اصل مطلب را نداريم مگر اينكه اشتباهي فاحش رخ داده باشد يا اينكه باعث رنجش يا اسباب دردسر كس ديگري شود.

به اميد آن روز كه همه مان بپذيريم مي شود زير يك سقف با هم بود و گفتمان كرد و خنديد و هر كس هر رنگي را دلش خواست دوست بدارد و هر چيزي را نپسنديد نپسندد و هيچ پروانه‌اي از سر انگشت طبيعت نپرد.


برچسب‌ها: نوشتن, وبلاگ, مخاطب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 17:59  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
یکی از قشنگ‌ترین لحظات زندگی، وقتی است که بعد از چند سال، نشانه‌ای یا سیگنالی از خاطرات گذشته می‌رسد. آن هم از سویی که همیشه برایت مهم بوده قضاوتش را بدانی. از زیباترین این خاطرات، خاطرات دانشجویان از استاد یا نگاه و قضاوت آنها است. خوشبختانه من این شانس را داشته‌ام که دانشجویان خوبی داشته باشم و بعد از سال‌ها به عنوان دوستان و همکارانم خاطرات آن زمان کلاس‌ها را نقل کنند. همیشه هم برایم شیرین بوده. یکی از دانشجویان خوبم، سرکار خانم سمیه نادی راوندی است. ایشان در دوره کارشناسی کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران قدیم (تهران فعلی) در سالهای 83 و 84 دانشجوی درس سازماندهی اطلاعات من بودند. کلاس خوبی داشتند. هم سرشاد و شلوغ بودند و هم درس خوان. خوشبختانه خیلی از آنها هم ادامه تحصیل داده اند. بعدا در دوره کارشناسی ارشد این افتخار نصیب من شد که استاد راهنمای پایان نامه خانم نادی باشم. به عنوان اولین تجربه راهنمایی یک پایان نامه که تجربه دلچسبی بود و نتایج خوبی هم داشت.

روز معلم که می شود، دیگر سر از پا نمی شناسم. دوستانی قدیمی قدیمی و از دور دور با زنگی، پیامکی، میلی یا قدمی و قلمی، کلی خاطره رسوب بسته را دوباره به عرصه می آورند و آدم از پشیمانی راهی که رفته پشیمان می شود و چقدر به خودش و زندگی امیدوار می شود که هنوز هم صفا و دلبستگی هست.

روز معلم که می شود، ایشان لطف می کنند و نوشته ای معمولا بلند برایم می‌فرستند که خیلی دوستشان دارم. معمولا هم بی پرده و شیرین می نویسند. خیلی وقتها هم از خاطرات آن زمان دانشجویشان که مثلا من استادشان بودم را می نویسند که بسیار برایم شیرین و خواندنی است. امسال هم این رسم را به جای آورده و یک تکه از آن چیزهایی که من برایشان می میرم، یعنی خاطرات زیر خاکی را رو کرده است. امسال سه مطلب فرستادند که این مطلب یکی از آن سه تا است که خاطره ای است از یکی از کلاسهای من که یواشکی سر همان کلاس آن را نوشته‌اند و من متوجه نشده‌ام تا به خاطر این کار خلاف در سر کلاس، با نمره تلافی کنم.

تاریخ دقیق اتفاق یادم نیست اما اصل ماجرا خوب یادم است که احتمالا مربوط به آبان 1383 است. وقتی که سازماندهی 4 را تدریس می کردم. کلاسها در کارگاه کتابداری دانشکده کوچک قدیمی برگزار می شد و هر وقت وارد این کارگاه می شدم همیشه کثبف و به هم ریخته و نامرتب بود. یک روز دیگر طاقتم طاق شد و زدم به سیم آخر و گفتم که دیگر حاضر نیستم این کلاس را ادامه دهم. بقیه ماجرا را از زبان سرکار خانم نادی بخوانید.

امید دارم روزی دانشجویانش برایش چنین کنند تا بداند چه کیفی دارد.

************

 الان که دارم می نویسم نمی دونم ساعت چنده یا اینکه امروز چندمه. اصلا مهم نیست. چون قرار هم نیست که این لحظه، لحظه تاریخی بشه یا در تاریخ جاودان بمونه. یک اتفاق رو دارم می نویسم و نگاهم رو به این اتفاق. الان که دارم می نویسم نگاه عصبانی استادی رو می بینم، که زیر بار این سنگینی نگاه، تمام 17 نفر ما و بعلاوه یکی از  خدمه کتابخونه داریم له می شیم. من این استاد رو زیاد نمی شناسم. یعنی من هرگز دنبال شناختن استادهام  نبودم. چون همیشه دنبال نمره هستم. برام بار علمی استاد مهمه و دیگر هیچ و این استاد این ویژگی رو داره. تنها چیزهای محدودی که می دونم اینه که آدمی جدی است ولی با این حال گاهی شوخ طبع. با رعایت کلیه جوانب اخلاقی این شوخ طبعی. سابقه اش از اساتید دیگه ای که تا الان داشتم خیلی کمتره ولی توانئیش نه. تنها استادی که با تکنولوژی جدید یعنی اینترنت درس میده. البته فکر کنم توی تمام دانشکده تنها استاد باشه. استادی با تکنولوژی همراه. نمی دونم این تکنولوژی حس معلم بودن رو براش تداعی می کنه یا نه؟ چون من خودم کلاس اول آرزوم بود که معلم بشم. فقط بخاطر اینکه عاشق نوشتن روی تخته با گچ بودم. این آرزو تمام سالهای ابتدایی با من بود. حتی راهنمایی. وقتی رسیدم دبیرستان هنوز هم همین آرزو رو داشتم ولی دیگه اون موقع تک و توک کلاسها از گچ خالی می شد و ماژیک و تخته وایت بورد جای گچ و  تخته سیاه (البته همیشه به رنگ سبز تیره بود نه سیاه ) رو می گرفت. سال آخر دبیرستان دیگه کلاسی از گچ و تخته سیاه استفاده نمی کرد. دقیقا یادمه روی لبه تخته وایت بورد کلاس ریاضی با ماژیک نوشته بودیم "آرزومندان راه دانشگاه". دانشگاه که اومدم همه، چه استاد و چه دانشجو از اورهد و برگه ترنس پرنس استفاده می کردند. باز هم آرزوی من نوشتن با گچ روی تخته سیاه بود. کم کم دیگه پاورپوینت رو یاد گرفتیم. یعنی امسال. برای درس آقای علی بیگ همه هنوز هم از اوردهد استفاده می کنیم. ولی پر. اولین کسی بود که پاورپوینت آورد. اصلا خوب در نیومده بود. آقای علی بیگ هم کلی شاکی شد. زحمت پر. قابل تقدیره چون اولین بار این کار رو شروع کرده. ولی من اسمش رو میذارم جنگولک بازی. کاری که پر. توش خبره است. ولی الان دارم با این استاد یک فضای جدید رو تجربه می‌کنم. وصل شدن سر کلاس به اینترنت. دیگه خبری از گچ و تخته سیاه و تخته وایت بورد و ماژیک و اورهد و برگه ترنس و حتی پاور پوینت نیست. یک مکانیسم جدید. من اینترنت رو خوب می شناسم. حتی می تونم بگم خیلی تخصصی قبل از اینکه بیام دانشگاه. ولی اینترنت سر کلاس اونهم این شکلی برام جالبه. با این حال من هنوز هم عاشق نوشتن با گچ رو تخته سیاهم. احساس معلم بودن برای من اینجوری معنا داره. شاید بخاطر اینکه من از 4 سالگی این فضا رو دیدم. اینقدر عاشق نوشتن بودم که دیگه خانواده‌ام حریفم نشدند. من رو با یکی از دوستای مامان فرستادن کلاس نهضت که سرم گرم بشه. کلاس اول  ودوم رو اونجا خوندم چون در کلاسهای نهضت، دو کلاس با هم برگزار می شد. با معدل 19.58 . توی 5 سالگی من کاملا می خوندم و می نوشتم. ولی کلاس اول رو باز هم همراه بچه ها توی مدرسه خوندم. چون کسی راضی نشد برم امتحان بدم و وارد  کلاس سوم بشم. می گفتن دلمون نمیاد توی 5 سالگی سر کلاس سوم بشینه. نمی دونم کار درستی کردند یا نه ولی چیزی که من یادمه اینه که من کلاس اول عملا چیزی یاد نمی گرفتم. فقط عاشق نوشتن معلم روی تخته بودم.

حالا اینجام و این استاد جدید داره از  اینترنت و کامپیوتر استفاده می کنه.  نمی دونم سال 93 چه تکنولوژی سر کلاسهاست. اونموقع استادها از چی دارن استفاده می کنن؟ ولی من مطئنم که اونجا هم من هنوز عاشق گچ و تخته ام.

از مرحله پرت شدم. این استاد رو همین قدر می شناسم. ولی این استاد الان به شدت عصبانیه. سر نامرتب بودن کلاس. دکتر هویدا اومده و از یکی از خدمه ها خواسته که کلاس رو مرتب کنه. این خدمتکار خیلی جوونه. الان داره میز استاد رو تمیز می کنه. استاد ایستاده و دستهاش رو به بغل زده و با نگاه سنگین و عصبانیش داره از پنجره بیرون رو نگاه می کنه و گاهی هم اون آقا رو. دارم به این فکر می کنم که این دو نفر الان شاید کم و بیش هم سن باشن. ولی تفاوت اجتماعیشون چقدر زیاده. چه تفاوت آشکاری میون موقعیت اجتماعی، سطح تحصیلات، حتی نوع حرف زدن و حتما از نظر فکر کردن و در کل از نظر پرستیژ کاری و اجتماعی. این یکی استاد فوق لیسانس و نمی دونم عضو انجمن و از این حرفها و دیگری فقط یک خدمه ساده که می دونم داره کلاس پنجم رو شبانه می خونه. چون من و مل. گاهی توی مساله های ریاضی توی کتابخونه بهش کمک می کنیم. دکتر هویدا از این یکی کلی معذرت می خواد و اظهار شرمندگی می کنه و بر سر دیگری فریاد می کشه که چرا کارش رو درست انجام نمی ده. دارم فکر می کنم که چه چیزی این شرایط رو سبب می شه. خانواده، تلاش خود آدم یا تقدیر و خواست خدا. شاید هم همه اش. اینکه این یکی اون یکی رو داره با عصبانیت نگاه می کنه محصول چه مکانیسمیه. چیزی که دارم می بینم خرد شدن این خدمه جوون زیر نگاه 17 تا دختر دانشجوست و استادی که به دلیل تمام قابلیتهاش حرفش خریدار داره. البته من کسی رو محاکمه نمی کنم. به این استاد حق می دم چون دوست داره شان کلاسش حفظ بشه. اما نمی تونم دیگری رو مواخذه کنم. آیا این آدم در ایجاد این شرایط مقصر بوده و اگر بوده چقدر؟ نقش خانواده ای که توی اون زندگی کرده و نقش جامعه ای که اون را به اینجا کشونده چقدر بوده؟ کدوم بر دیگری می چربیده؟

من خیلی در مورد اتوپیا یا مدینه فاضله ای که توی غرب ازش صحبت می شه شنیدم. ولی چیزی که دارم از دور توی فیلمهاشون هم می بینم اینه که همه جا همه جور آدمی هست. ولی توی اون مدینه فاضله شاید تفاوت در این باشه که جامعه شاید به نحو بهتری داره کارش رو انجام می ده و اگر کسی توی شرایط بدی هست تقصیر  خودش بیشتر از تقصیر جامعه است. شاید هم نه. نمی دونم. دارم فکر می کنم اگر من الان جای این خدمتکار بودم چه حسی داشتم. البته با اخلاقی که من دارم شاید الان از غصه دق کرده بودم. شاید هم همون شرایطی که آدم رو به اینجا می‌کشونه ادم رو هم پوست کلفت می‌کنه. نمی‌دونم. به هر حال استاد عصبانیه. همین استادی که نمی شناسمش. ولی امروز عصبانیتش رو دیدم. عصبانیتی که بیشتر از آنکه محصول کار این خدمتکار بینوا باشه مربوط به بی مسئولیتی‌هاک سیستمه. این که خدمتکار کارش رو درست انجام نداده درست ولی آیا گروه یا خود دانشکده براش مهمه که اگر استادی می ره سر کلاس باید حداقل شرایط براش مهیا بشه؟ حداقل اینکه کلاسی که در اختیارش قرار داده می شه یک کلاس در شان او و دانشجوهاش باشه. آیا مدیر گروه تا الان به این فکر کرده که این استاد که هفته ای یکبار وارد کلاس کارگاه می شه با چه منظره ای رو برو میشه؟ یا معاون دانشکده یا خود رئیس به جای اینکه تمام هم و غمشون بالا بردن خودشون جلو همکاران هم تراز باشه به احساس استاد و دانشجوشون فکر میکنند؟ اصلا براشون این احساس مهم هست یا نه؟ حاضرم قسم بخورم که اگر  این استاد امروز اعتراض نمی کرد تا آخر ترم وضعیت همین شکل بود. ولی حالا هم که اعتراض کرده تیرهای این اعتراض کم تقصیرترین فرد رو نشونه رفته. این خدمتکار بینوا که حتی کلید ورود به کارگاه رو در طول هفته از ترس گم شدن کتابهای عهد دقیانوس بهش نمی دن.

همیشه ادمهایی رو  که میبینم با آدمهای توی قصه هایی که می شناسم مقایسه می کنم. این استاد دقیقا من رو یاد خلبان شازده کوچولو می اندازه. نمی دونم چرا. نمی تونم قیاسی انجام بدم. اصلا شبیه هم نیستن ولی من رو یاد این شخصیت می اندازه. چون من زیاد قصه می خونم هر آدمی که می بینم ما به ازای اون توی قصه ها براش مشابهی توی ذهنم پیدا می شه. کتاب شازده کوچولو رو خیلی وقت پیش خوندم. شخصیتهاش برام الان خیلی مبهمند. یادمه توی 7 سالگی سر کلاس وقتی همه داشتن نقاشی می کشیدن من کتاب شازده کوچولو رو می خوندم. چون خوندن رو کامل بلد بودم و نقاشی رو اصلا دوست نداشتم. از طرفی همیشه توی خونه بخاطر اینکه زور پسرها به دخترها می چربید همیشه کتابهای بزرگتر از سن من پیدا می شد و من چون عاشق خوندن بودم و از هر چیزی برای سیراب کردن این عطش پایان‌ناپذیر استفاده می کردم کتابهای اونها رو می‌خوندم. مرتضی (برادرم) اون موقع 13 ساله بود. کتاب شازده کوچولو رو هدیه گرفته بود. بعد از اینکه مدتها انتظار کشیدم که تمومش کنه من شروع کردم. کلمات خیلی سختی برای من نداشت. من که در کنار مادربزگ همراه با قصه های شیرینش در شبهای بلند زمستون بزرگ شده بودم دایره لغاتم همیشه بیشتر از هم سن و سالهام بود. یادمه شازده کوچولو برای من هیچ ابهامی نداشت. فقط انقدر برام واقعی بود که به مرتضی گفتم مطمئنی که داستانش واقعی نیست و افسانه است؟

مرتضی بهم گفت برو بچه. تو اصلا معنی افسانه رو می دونی که می پرسی؟ گفتم. آره یعنی چیزی که یک نفر خودش ساخته و راست نیست. همون لحظه پدرم گفت از دست تو. از کجا این چیزها رو اد می گیری. ولی با این حال هیچ کس بهم نگفت که شازده کوچولو اخرش افسانه اس یا واقعیت. دوست نداشتم واقعی نباشه. چون شازده کوچولو رو خیلی دوست داشتم. توی 8 سالگی کیمیاگر رو خوندم. اونهم برام واقعی بود. تمام صحنه ها رو برای خودم مجسم کردم. بعضی مفاهیم رو نمی فهمیدم. احساس آدمها رو نسبت بهم خیلی خوب درک نمی‌کردم. ولی روایت داستان گونه اش رو دوست داشتم. ولی بعد از اون کتابی رو خوندم که خون پدرم رو به جوش آورد و حسابی برای مرتضی دردسر ساز شد. کتاب برادران کارامازوف. وقتی معنی دو تا کلمه رو که الان می فهمم فوق العاده کلمات زشتی بودن از پدرم پرسیدم، پدرم نزدیک بود از عصبانیت مرتضی را بکشه که چرا می ذاره این کتابها رو بخونم. اونهم گفت بابا خودش می خونه. حریفش نمی شم. من با این حال اون دو جلد کتاب تقریبا 10000 صفحه ای رو خوندم و فقط از معنی اون دو تا کلمه فهمیدم که کلمات خوبی نیستن و این جوری داستان رو پیش بردم. آخر سال کتابی در کتابخانه مدرسه نبود که نخونده باشم. اما این استاد باز هم بین همه شخصیتهایی که خوندم من رو یاد خلبان شازده کوچولو می اندازه. احساس می کنم دقیقا بین این دانشجوهای زبون نفهم شیطون گیر افتاده. مثل خلبان شازده کوچولو. بچه ها خیلی سعی میکنن که یکجوری بندازنش توی مخمصه‌ی ندونستن. یعنی یک سوالی بکنن که نتونه جواب بده. ولی باز هم مثل خلبان شازده کوچولو یک جوری خودش رو از اون وضعیت رها می کنه. حالا این خلبان بدجوری عصبانیه و تازه هواپیماش هم خراب شده. نمی خوام به این فکر کنم که عصبانیت خلبان به حق هست یا ناحق. چون الان من احساس خلبان رو نمی دونم ولی می دونم این 17 تا شازده کوچولویی که الان توی کلاسن بدجوری ترسیدن. امروز چه کلاسی بشه. تازه امروز می خواستیم با خلبان صحبت کنیم که امتحان هفته آینده رو لغو کنه ولی فکر کنم با این خرابی هواپیما و این عصبانیت جرات مطرح کردنش هم نباشه.

الان دیگه باید تمومش کنم. چون کلاس تمیز شد و خدمتکار بینوا رفت و خلبان داره کم کم کامپیوترش  رو باز  می کنه تا کلاس رو شروع کنه. ولی هنوز هم عصبانیه. خدا رو شکر که تمرینها رو با مل. و مح. حل کردیم. و گرنه تا آخر کلاس از استرس برخورد ترکش‌های اسلحه خلبان این هواپیمای فانتوم عصبانی من یکی قبض روح می‌شدم. ....

*****

پي‌نوشت: رفتم و از تقويم‌هاي قديمي كه معمولا توي انها وقايع را ثبت مي كنم تاريخ اين اتفاق را پيدا كردم. مربوط به تاريخ 25 مهرماه 1383 است. (91/2/27)


برچسب‌ها: خاطرات, سمیه نادی راوندی, تدریس, روز معلم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:44  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

هنوز طنین دلنشین صدایش توی گوشم است. آنجا که دختر نارنج و ترنج را به دیدار عشقش می‌برد. و چه شیرین می‌برد. و چه ما را پرواز می‌داد با این کلام گیرا و جادویی. آن وقتها که پای کرسی می نشستیم و بعد از غذا و شستن ظرفها و سر و سامان دادن به خانه و زندگی، وقت طلایی که انتظارش را می کشیدیم فرا می رسید. همه چشم می دوختیم به آن دهان افسانه‌ای و هر کلمه اش را با جان و دل می گرفتیم و بن‌مایه روزها خیال پردازیمان می‌شد.

در این حال و هوا هستم که صدای "اسمع افهم..." مرا به خود می آورد. دارند تند و تند خاکها را می ریزند روی بلوکهای سیمانی. هنوز باور نمی کنم. یعنی نمی خواهم باور کنم که آن صدای مهربان دیگر شنیده نخواهد شد. و هنوز آن طنین در گوشم است. وقتی در می زدم و بعد از کمی تحمل در باز می شد و یک بغل لبخند و یک آغوش گرم، با بوی کلوچه و نقل، مرا به خود می خواند. و این پیش درآمدی بود برای مشتی تخمه خربزه و گندم بوداده و کلوچه و از همه شیرین تر، قربان صدقه هایی خالص. قربان صدقه هایی که آن وقتها هم از آنها کیفور می شدم و هم خجالت می کشیدم. فکر می کردم بزرگ شده ام و این قربان صدقه ها مال بچه هاست. ولی نمی شد از نشئگی خلوص آنها گذشت. و بازهم شیرین تر از آن، بغل بغل عشق و مهری بود که بی آلایش، بی حساب و کتاب نثارم می شد. نه، باور نمی کنم.

نباید باور کنم. اما این خاکهای سیاه لعنتی چیز دیگری را فریاد می زنند. دارند با بی حیایی داد می زنند که دیگر او نیست. مادر بزرگ مهربانم رفت.

لرزش شانه هایم را حس می کنم و هر قطره اشک تبلور یک خاطره دور و شیرین از اوست. همین بیشتر می‌سوزاندم. اینکه همه اش خوبی و صفا بوده و الان دیگر ندارمش. انگار یک تکیه گاه محکم را از من گرفته اند. هیچ یادم نمی رود آن روز که شیطنت کرده بودم و آن مرد بدجنسِ همسایه باغمان به خانه مان آمد و حسابی جلوی پدرم مرا شست و پدر هم که می خواست همسایه داری کند، سیلی به صورتم زد. و اینجا بود که مادر بزرگ از کوره در رفت و حساب آن مرد را چنان کف دستش گذاشت که دیگر جرات چپ نگاه کردن به من را نداشت. و همانجا بود که او را پشت و پناهی محکم برای خودم دیدم و همیشه با حرفهایش زندگی می کردم.

الان دارند روی خاکهارا صاف می کنند و آب رویش می ریزند. یعنی آن دنیای صفا و مهربانی اینجا خوابیده و من دیگر او را ندارم؟ یعنی دیگر کسی نیست که از دور بغل بگشاید و مرا صمیمانه در آغوش بکشد و بوسه ای بر پیشانیم بگذارد و من خود را همان کودک ترسیده فرض کنم و در آغوش مهربانش احساس قوت کنم؟

چقدر التماسش می کردیم که قصه هایش را بگوید. دختر نارنج و ترنج، دختر شاه پریان، حسن کچل و چقدر با نارنج و ترنجش زندگی می‌کردیم. هر دفعه هم با آب و تاب بیشتر می‌گفتش و روایتی جدید از آن می‌ساخت که حسابی دلمان را آب می کرد. همین‌هایش بود که ما را عاشقش کرده بود. و ای کاش این قدر خوب نبود. که اگر نبود الان این قدر نمی سوختیم.

کاش بیشتر می فهمیدم. کاش بیشتر او را می دیدم. کاش بیشتر دستش را در دستم می گرفتم و خودم را در آغوشش رها می کردم. او آخرین حلقه اتصال من به دل دریایی مادر بزرگها و پدر بزرگها بود.

ولی افسوس....

افسوس که دیگر نیست. او رفته و مرا با خاطرات شیرینش که الان رنگ اشک به خود گرفته اند تنها گذاشته است.

نوشته شده در تاریخ سیزده اردیبهشت 1391 (در مراسم تدفین مادر بزرگ. با قلبی آکنده از اندوه)


برچسب‌ها: مادر بزرگ, نارنج و ترنج
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:4  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

هميشه به زندگي‌نامه خواني علاقه داشته‌ام و هميشه اين پرسش برايم مطرح بوده كه بزرگان موجود در اين كتابها چگونه بزرگ شده اند و به اينجا رسيده اند كه نامشان در كتابهاي سرگذشتنامه آمده است. اولين باري هم كه سرگذشتنامه خواندم و از آن شوق كردم يادم است. تابستان يكي از سالهاي دهه شصت، كه دقيق يادم نيست اما احتمالا سال 1365 بود، من به منزل دائيم كه در پايگاه هوايي نوژه همدان بود رفته بودم. بچه هاي همه فاميل دختر بودند و من پسري تنها بودم كه خيلي همبازي نداشتم. با دوچرخه دائي راه افتاده بودم دور پايگاه نوژه و اتفاقي در كنار پاركي كه سرسره داشت و چشم مرا گرفت به كتابخانه پايگاه رسيدم. در آن كتابخانه كه تصويري محو از آن دارم، يادم است يك كتاب سرگذشتنامه را اتفاقي ورق زدم و شروع كردم به خواندن و حسابي مرا گرفت به طوري كه براي نهار خيلي دير رسيدم و خانواده حسابي نگران شده بودند. در آن ايام كودكي، همه اش فكر مي كردم كاشكي من هم روزي بزرگ شوم و اسمم در اين كتاب درج شود. براي همين خيلي دوست داشتم كه حتما وقتي بزرگ شدم زودتر بميرم كه اسمم را در اين كتاب بنويسند. آخر كتاب زندگي نامه بزرگاني بود كه فوت كرده بودند.بعدها كه بزرگ شدم و ديدم لازم نيست آدم حتما بميرد تا اسمش در اين كتاب ها بيايد، هميشه اين پرسش را داشتم كه چه بايد كرد كه اسمت در كتاب زندگي نامه بيايد بدون اينكه مرده باشي.

چيزي كه در اين سالها به آن رسيده ام اين است كه بزرگاني كه بزرگ شده اند و كارهاي خارق العاده كرده اند، لزوما و حتما نابغاه نبوده اند بلكه در بيشتر مواقع فقط متفاوت فكر كرده اند و صد البته اراده اي قوي و پشتكاري شديد داشته اند. و به اين اعتقاد رسيده ام كه هيچ ناممكني براي انسانها نيست فقط بايد بخواهند و البته كه سختي هايش را هم به جان بخرند.

جالب اين است كه خيلي از آدمهاي موفق و بزرگ دنيا، ريسكهاي بزرگي در زندگي كرده اند كه اگر نمي كردند شايد مانند ميليونها آدمي مي شدند كه آمده اند و رفته اند و آب هم از آب تكان نخورده است. و چه خوب كرده اند كه ريسك كرده اند و زندگي معمول آدمها را رها كرده اند و رويايشان را دنبال كرده اند. نمونه اش، استيو جابز (اَپل)، بيل گيتس (مايكروسافت)، مارك زوكربرگ (فيس بوك) و هزاران نفر ديگر كه درس دانشگاهي را رها كرده و به دنبال كار جدي خود رفته اند و حقيقتا دنيا را تغيير داده اند. كاش همه ما جرعت و جسارت تغيير در دنيا و افكار و عقايد خودمان را داشتيم.


برچسب‌ها: موفقيت, استيو جابز, بيل گيتس, مارك زوكربرگ
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 10:17  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...

پیوندهای روزانه
معلم (زهرا حاجی‌العابدینی)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
آرشیو موضوعی
کشکولیات
خاطرات
نوشتن
خواندن
در جاي ديگري منتشر شده است
دل گفته هاي ديگران
اطلاع رساني كشاورزي
مصاحبه ها
مهمانان وبلاگ
دل گفته
كتابداري و اطلاع رساني
برچسب‌ها
نوشتن (8)
خاطرات (4)
خواندن (4)
تولد دلگفته‌ها (4)
عید (3)
عشق (3)
روز معلم (2)
دکتری (2)
وقت (2)
بنگلادش (2)
سمیه نادی راوندی (2)
فرزاد (2)
عیدی (2)
رادیو فرهنگ (2)
کتاب فرهنگ (2)
چرا نویسنده بزرگی نشدم (2)
بهار رهادوست (2)
فاطمه پازوکی (2)
روز اَلَفِه (1)
آتش‌سوزی (1)
پیوندها
وب گاه محسن حاجی زین العابدینی
فهرستنويسي منابع اينترنتي
وبلاگ گروهي كتابداران ايران
وبلاگ گفتگو
کتاب فرهنگ
پادکست برنامه کتاب فرهنگ
وبلاگ عبدالرسول خسروي
رزومه در پايگاه دانش آموختگان كتابداري
کتابکده
می‌نویسم، پس هستم
کتابداران 70
آرتیمان: سرزمین آلاله ها (مهدی زین‌العابدینی)
آرتیمان کهن
فرهنگي تاريخي (علي آرتيماني)
از روزگار هرگز (جلال حیدری‌نژاد)
خاطرات و یادداشتهای دور از خانه
وبلاگ استاد محمد جعفر ياحقي
مجله الکترونیکی عطف
تویسرکان - آرمان تویسرکانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار سایت

.