X
تبلیغات
دل گفته ها - كتابداري و اطلاع رساني
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...

اولش که آدم فارغ‌التحصیل می شود، همچنان داغ است و این حس را دارد که از دوستان همکلاسی که انگار عمری را باهم زندگی کرده اند، جدا نمی شود و به زودی همدیگر را خواهند دید. و این حس همین طور با آدم می ماند و انگار نمی خواهد باور کند که دیگر تمام شده و جمع شدن و با هم بودن اگر نگوئیم ناممکن، می توانیم بگوئیم بسیار دشوار است. و یک باره چشم باز می کنی و می بینی بیش از ده سال گذشته و تو هنوز با این تصوری که همین روزها همدیگر را خواهیم دید. یا اینکه باید قراری بگذاریم که دور هم باشیم. اما افسوس که آن اوقات خوش در بی خبری و بی خیالی طی شده و همه اش حسرت می خوریم که چرا بیشتر قدر هم را ندانستیم و بیشتر خاطرات شیرین رقم نزده ایم.

اما این روزها برای من روزهای جالبی است. البته نه همه اش، چون در این دوره و زمانه روزهای شیرین و دلچسب مثل کیمیا شده است. بخشی از آن زیباست. خیلی هم زیباست. و آن بخش مربوط می شود به یافتن مجدد دوستان قدیمی. دوستان یکدل و همرنگ گذشته های دور. دوستان 19 سال پیش. دوستان همکلاسی دوره کارشناسی. دوستانی که بیش از ده پانزده سال است از آنها خبری نداشته ام. ولی الان آنها را پیدا کرده ام. و دارم می کوشم که بقیه را هم بیابم. آن وقتها که ما جوان بودیم و در مهر 1370 دانشجوی اولین دوره کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی مشهد شدیم، هیچ وقت فکر نمی کردیم که روزی، روزگاری از این دوستان صمیمی و رفقای گرمابه و گلستان جدا افتیم.

حتما همه چنین حس زیبا و نوستالژیک را تجربه کرده اید. چند سال از بهترین اوقات عمر و جوانی را با همکلاسیها سر می کنید. و بعد پیمان می بندید که شما مثل قبلی ها و قدیمی ها نشوید و هیچ وقت از هم جدا نشوید. همدیگر را حتما ببینید و این دوستی ها ادامه پیدا کند. اما دریغ و افسوس که چشم باز می کنی و می بینی بیست سال گذشته. آن قبل تر ها که ما هم جوان تر بودیم، وقتی کسی می گفت که بله، بیست سال پیش اینطوری بود و اونطوری، ما نمی فهمیدیم و حتی مسخره می کردیم. اما الان وقتی به عقب بر می گردم می بینم از شروع دوستی و رابطه ما با همکلاسیهایمان نوزده سال می گذرد و به زودی می شود بیست سال. یک دنیا خاطره و زندگی با هم داشتیم. سختی ها، شیرینی ها، تلخی ها، موفقیتها و همه و همه را با هم شریک بودیم. شب و روزمان با هم می گذشت. و بعد یک دفعه درس تمام می شود و می بینی که تو مانده ای و یک دنیا خاطره و دوستانی که دیگر جمع بودن و همراه بودن با آنها خیلی بعید و وهم انگیز می نماید.

سفر آخری که یک ماه پیش به مشهد داشتم باعث شد که با دوستان قدیمی تجدید دیداری بشود و همین شد سرمنشا اتفاقاتی که واقعا به فال نیک می گیرم. در این وانفسای رنج و غم و غربت رفیق شفیق، یافتن و بودن با دوستی موافق که تکه پاره های پازل زندگی و خاطرات گذشته ات را به هم پیوند می دهد، لطفی دیگر دارد. حتما همه دوستان تجربه کرده اند این حس و حال را.

خلاصه اینکه، سرخوش و مستیم با یافتن دوستان همکلاسی و یاران هم مرام و دوست داشتنی قدیمی. و حالا برای اینکه دیگر کسی گم نشود و همیشه پابند باشیم و آدرس مشخصی و پاتوقی داشته باشیم، خانه ای ساخته ایم که مامن امنی برای حضور دوستان قدیمی بیست ساله باشد. این پاتوق، وبلاگ گروهی مان است که داریم سخت می کوشیم همه دوستان را دور هم در آنجا جمع کنیم. مابقی رفقا هم تلاش می کنند و امیدوار پایدار باشند تا این جمع پا بگیرد.

همه دوستان قدیمی دوره کارشناسی کتابداری سال 1370 دانشگاه فردوسی مشهد میزبان هستند و هر دوست و رفیقی که این حس نوستالژیک و قدیمی را دارد میهمان عزیز ما خواهد بود و خوشحال می شویم که حس و حالش را با ما شریک شود و برایمان بنویسد.

وبلاگ کتابداران 70

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 19:34  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

یک روز، ادکایی های عزیز جشنی ترتیب داده بودند برای نوباوگان و شیرخوارگان کتابداری به نام "کتابداران فردا". از قضا، بنده هم در آنجا سخنرانی داشتم که شرح کامل آن در همین وبلاگ و در اینجا آمده. نمی‌دانم آن روز صبح از کدام دنده بلند شده بودم که ظاهرا در عالم خواب آلودگی، عینک افتضاح‌بینی را به چشم گذاشته بودم. در حالی که در سالن نشسته بودم و به ظاهر از همایش بهره‌هایی چند می‌بردم و دانش، خرمن خرمن گرد همی‌آوردم، خودکاری به رنگ "سبز-آبی" را برای نوشتن مطلبی از خانم مکتبی فرد که کنارم نشسته بود گرفتم. نمی‌دانم این رنگ مسحورکننده خودکار اکلیلی خانم مکتبی، که همشه نیم دوجین در همه رنگش را با خود دارد، بود که ما را وادار به نوشتن کرد یا عواملی دیگر که در جو سنگین به وجود آمده، بر روی پاکتی که متن سخنرانیم در آن بود شروع کردم به نوشتن و این مطالب را نوشتم. امسال آن پاکت را پیدا کردم و فردین‌خان هم زحمت کشید و آن را برایم تایپ کرد و این مطلب شد که می‌بینید:

در اغلب كتاب‌ها و متون كتابداري و اطلاع‌رساني، تأكيد زياد شده است كه حق با مراجعه كننده است، او حق دارد تمامي كتابها و مجلات و منابع كتابخانه را برهم بريزد و هر چقدر كه مي خواهد از منابع استفاده كند. خودمان هم وقتي مي‌نويسيم يا تدريس مي‌كنيم، مدام مي گوئيم و داد مي زنيم كه بايد سراپا در خدمت مراجعه كننده باشيم. هر چقدر هم كه او غر زد، به هم ريخت، درخواست داشت، ما بايد لبخند بزنيم. اصلا وقتي او به هم ميريزد ما جان ميگيريم، لذّت مي بريم و كلي وزنمان زياد مي شود.

امّا پرده ديگر

پشت ميز مرجع يا امانت واقعي كتابخانه نشسته ايم، مراجعه كننده يا مراجعه كنندگاني مي آيند؛ مي‌خواهند، مي پرسند، به هم مي ريزند. نمي توانم و نمي خواهم قانون كلي صادر كنم امّا به جرأت مي‌توانم بگويم كه اغلب كتابداران از سختي كار، به هم ريختگي قفسه ها و خواسته هاي زيادي كه كاربران دارند شكايت مي‌كنند.

حق دارند. بايد پشت ميز بود، روزي چندين بار چندين تراك كتاب را جابجا و قفسه گذاري كرد. آن وقت است که اگر همچنان بر سبیل عقاید بَراق کتابداری ماندید و همچنان با لبخند مراجعه‌کننده را راهنمایی کردید و از خواسته او خوشحال شدید و این را در عمل و نه در حرف ثابت کردید، واقعا كتابداري هستيد فوق مدرن و استثنايي.

راستش نکته دیگری در پس این گفته نهفته است. نکته ای که خیلی وقتها خیلی از مشکلات را برای ما به وجود آورده و راه را بر هر درمانی می بندد. حکایت ما در کتابداری، به حکایت خانواده ها می‌ماند هنگام مهمانداری. اگر چه چیزی در خانه نیست و اگرچه بچه ها آنقدر هم که ازشان تعریف می کنیم تعریفی و مبادی آداب نیستند و اگرچه خودمان چشم نداریم مهمان را ببینیم، اما به ظاهر همه چیز را در اعلا درجه کمال نشان می دهیم؛ مبادا که مهمان محترم خم به ابرو بیاورد و بعد از رفتن پشت سرمان صفحه بگذارد که واه واه، چه بچه های بی کلاس و بی ادبی داشتند و چه میزبانان بی روحی بودند. و همین پنهانکاری و نگفتن مکنونات قلبی خیلی وقتها برایمان گران تمام شده است. چرا که با پنهان کردن واقعیت موجود، راه را بر درمانها سد می کنیم. واقعیتی که باید پذیرفت این است: "سرویس دادن در میز امانت، که برای ما خیلی محترم و مقدس است، کاری است دشوار و طاقت فرسا" . اگر این اصل را پذیرفتیم، آن وقت می رویم و دوایی برای این درد بی درمان پیدا می کنیم. اما اگر همین که یک کتابدار بی‌نوا دهان باز کرد که بگوید جای مرا عوض کنید یا من علاقه ای به میز امانت ندارم، یک ساعت تمام اندر مزایای این میز و خدمات آن سرائیدیم و گفتیم، چنانکه بی نوا خود را مرتکب گناه کبیره فرض کرد، همین آش است و همین کاسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 18:37  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

قرار است روز چهارشنبه 18/9/1388 مراسم بزرگداشت استاد دكتر فتاحي در مشهد برگزار شود. اين مطلب را براي درج در كتابي كه فكر مي كنم "گوهر ماندگار" نام گرفته است و به همين مناسبت منتشر شده، تهيه كردم.

استاد ملاطفت

(دكتر رحمت‌الله فتاحي)

اولين نقشي كه از استاد در ذهنم زنده می‌شود به يك روز نسبتا سرد پاييز سال 1371 بر مي‌گردد. چهره استاد با آن كاپشن سفيد و آرامش مخصوص به خود، بر سر مزار اخوان ثالث؛ آن وقت، دانشجوي ترم سوم در گروه كتابداري و اطلاع‌رساني مشهد بودم و همه‌اش تعريف و تمجيد از كلاس‌هاي سازماندهي استاد را مي شنيديم كه ما از آن محروم بوديم. كلاس‌هايي كه عصاره تئوري و عملي را با هم داشت. كلاس‌هايي كه دانشجوي آغاز ترم آن با دانشجوي پايان ترم آن متفاوت بود. ما كه اولين دوره كارشناسي بوديم، انگار نيازي به قوت قلب و هويت نداشتيم و هميشه مي‌بايست اين فخر‌فروشيِ بر و بچه‌هاي كارداني را به جهت كلاس درس سازماندهي با استاد به جان بخريم. از اقبال بد، وقتي نوبت به ما رسيد، ديگر استاد نبود. زماني بود كه براي دوره دكتري به استراليا سفر كرده بودند و اين هم يكي ديگر ار خاطرات تلخ آن دوره بود. حتما، همه آنهايي كه حال و هواي ترم‌هاي دوم و سوم دانشجويي را به ياد مي‌آورند، اين حال را درك مي‌كنند كه دنيا در آن زمان، همين يك صدم نمره و نگاه تشويق‌آميز استاد و گاه‌گاهي حرف شيرين يك استاد خوب و مهربان است. حال، تصور كنيد استادي كه سه ترم تعريف و تمجيدش را شنيده‌اي و كلي صابون به دلت زده‌ای كه اگر رشته‌مان اسم و رسم و كلاسي ندارد، در  عوض، استاد خوب و اهلِ دل دارد، ولي او هم به يك‌باره و در نهایت بی‌خبري، روزي مي‌فهمي كه كعبه آمالت رخت بربسته و تو مي‌ماني و يك دنيا دريغ و حسرت كه تنها دلخوشيت هم رفت.

 و باز، چند ماه بعد را به ياد مي‌آورم و آن پاكت نامه مسحوركننده خارجي با آن خطهاي راه‌راه آبي و قرمز دورش كه يك دنيا حرف را از راه بسيار دور به همراه آورد. آن نامه خارجي، جوابي بود كه استاد به نامه‌ام داده بود. برايش نوشته بودم كه چقدر دوست داشتم در كلاس درسش شركت كنم و چقدر حيف كه از فيض حضورش محرومم و در آخر چه كنم و چه كنند تمامي دوستان و همراهانم. و ايشان هم بزرگ‌منشانه نوشته بودند كه بايد پشتكار داشت و تلاش كرد و آرزو كرده بودند كه شاگردانشان را روزي در كسوت استادي ببينند و خواندن يك‌باره نه ده‌باره آن نامه، عادتي شد بسيار ثمربخش در دوران خستگي و بي‌انگيزگي.

و اين نامه‌ها تكرار شد و هر دفعه شيرين‌تر و دل‌نشين‌تر از قبل. اگر چه خط آن نامه‌ها چندان خوش نبود و پاكتها نشان مي‌داد كه چند ماهي در پست زمینی و هوایی آن دوران در راه بوده تا رسيده، اما محتوايش تا بخواهي خوش بود. همه‌اش حرف شيرين و مثبت و يك دنيا انگيزه و سوخت لازم روحي دو تا سه ماه اين دانشجوي به دنبال هويت.و باز در هزارتوي خاطرات، يك نقطه عطف ديگر. ملاقات با استاد در فرودگاه مشهد پس از چند سال و بازگشت از استرالیا. آبان 1387 بود و همايش با شكوه "فهرستهاي رايانه‌اي" كه استاد شخصاً به استقبال ميهمانان مي‌آمدند. و اين اولين ملاقات پس از سالها و بازگشت استاد بود. اگر چه حضور و ملاقات با ايشان مجازي و هر روزه از طريق گروه بحث LIS، كه خود ايشان راه انداخته بودند، صورت مي‌گرفت اما از قديم گفته‌اند "وصف‌العيش، نصف‌العيش".

باري، آن همايش هم خودش حديث مفصلي است هم‌سنگ مثنوي هفتاد من. پس از سال‌ها نخوت و تكرار ملال‌آور حرف‌هاي هفت و نيم در دوازده‌اي (12.5´ 7.5) كتابداري كشور، به يك‌باره همايشي پديدار گشت پر از حرف نو. همايشي كه به اعتقاد بسياري از صاحب‌نظران آن دوران، همان فراخوان و پوستر آن، اولين گام يك دوره آموزشي بود. بسياري از مباحث طرح شده در فراخوان براي اولين بار در فضاي كتابداري كشور مطرح مي‌شد و هر واژه و عبارت آن، خود سرمنشاء حركتي علمي و آغازگر حوزه اي نو در كتابداري كشور شد. به اعتقاد خيلي از دوستاني كه در آن زمان در بطن مسائل علمي كتابداري و اطلاع‌رساني كشور و دنيا بودند، اين همايش سرآغاز تحولي جديد در كتابداري و اطلاع‌رساني كشور شد و خود مي‌تواند يك مبدا تاريخي براي اين رشته به شمار آيد؛ چرا كه خيلي از موضوعات و مباحث علمي طرح شده در همايش، بعدها مسير علمي ويژه‌اي در كشور را بنا نهاد كه سالها بعد، نتايج آن را شاهد بوده و هستيم. علاوه بر آن، بسیاری از چهره‌های علمی جدید و خوش‌آتیه، موفقیت علمی خود را مدیون این همایش می‌دانند. چرا که تا قبل از آن، رسم و عادت بر این بود که اساتید کهنه‌کار و پرسابقه، اوقات و نشستهای همایش‌ها را در اختیار داشته‌ باشند و گاه‌گاهی هم افراد جوان و گم‌نامی، همچون کورسویی در دل آسمان، ظاهر شده و اگر خیلی قوی باشند بمانند والا میدان را رها کنند و کار این همایش‌ها را به اهل همایش‌ها واگذار نمایند. اما در این همایش، در چرخشی دیدنی و بدعتی بی‌سابقه، بسیاری از چهره‌های جوان و حتی دانشجو حضور فعال داشتند و بسیاری از مقالات توسط این افراد ارائه شد و به حق باید اذعان کرد که سرنوشت خیلی از افراد و حتی کتابداری کشور با این همایش متفاوت شده و مسیر جدیدی پیدا کرد.

یک بررسی کوتاه می‌تواند صدق گفتار این بنده را به گونه‌ای آشکار نماید. اگر بررسی کوتاه تاریخی صورت گیرد، متوجه می‌شویم که بسیاری از موضوعات علمی که در طی ده سال گذشته در نوشته‌ها و آثار کتابداری و اطلاع‌رسانی کشور منتشر شده‌اند، اولین سابقه موجودشان در مجموعه مقالات این همایش است[1]. موضوعاتی چون فراداده (ابرداده)، غنی‌سازی پیشینه‌های کتابشناختی، Z39.50، ارزیابی نرم‌افزارهای کتابخانه‌ای و ... و حتی در بسیاری از موضوعات، هنوز هم بهترین و کامل‌ترین مقالات در آن زمینه‌ها در این مجموعه مقالات وجود دارند و هنوز کهنه نشده‌اند.

این همایش نیز، یکی دیگر از نشانه‌های بلوغ علمی استاد بود؛ که یکی از ویژگی‌های بارز ایشان در دنیای علمی و تخصصی، پیشرو بودن است. قابلیتی که در طول نزدیک به ده سال همکاری با ایشان در انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران، بارها شاهد آن بوده‌ام. ایشان در جلسات رسمی یا غیررسمی، گاهی اوقات به موضوعاتی اشاره می‌کردند که بعد از چند ماه و حتی چند سال دیگر، در متون و نوشته‌ها رد آنها را می‌یافتم و متوجه می‌شدم این موضوعی که هم اکنون مد شده یا رواج یافته است را چند وقت پیش، استاد مطرح کرده بودند.

از ویژگی‌های مثبت و بارز دیگر استاد، که همیشه برایم جذاب بوده، اثرگذاری و جریان‌سازی ایشان است. استاد، در هر کجا یا هر زمانی از زندگی، اثرگذاری و جریان‌سازی خود را نشان داده‌اند. یعنی این‌طور نبوده که در مقابل مسائل و اوضاع پیرامون خود بی‌تفاوت باشند، بلکه همیشه فعالانه و با انرژی مثبت فراوان، تلاش کرده‌اند امور را به سمتی که به تعبیر خودشان "عقلانی" است سوق دهند و عجیب که همیشه این اثرگذاری بزرگ را در سطح جامعه تخصصی و غیرتخصصی داشته‌اند. شاهد ماجرا هم جایگاه رشته کتابداری و اطلاع‌رسانی در سطح دانشگاه فردوسی مشهد است. اگرچه اساتید ارجمند بسیاری در دانشکده‌ها و مراکز مختلف علمي كشور مشغول به فعالیت هستند، اما تا جایی که بنده اطلاع دارم، در کمتر دانشگاه و دانشکده‌ای هست که حوزه کتابداری و اطلاع‌رسانی، جایگاهی هم‌سنگ وضعیتی که در دانشگاه فردوسی دارد، داشته باشند. و بدون شک، بخش عمده‌ای از این جایگاه مدیون مقام والای علمی استاد و ازخودگذشتگی مدام ایشان است.

هرچه با خود می‌اندیشم که کدام یک از خصایص استاد است که واقعاً جا دارد در ادامه به آن اشارتی بکنم و کدام یک بارزتر است و باید اول بیاید، که نمی‌توانم پاسخی در خور بیابم. از سادگی و خاکی بودن، دقت نظر علمی، پاسخگویی در هر زمان، روحیه طنز، مثبت‌اندیشی، اعتقاد راسخ به فعالیت‌های مدنی و داوطلبانه و ... کدامیک را واقعاً می‌توان در قدم بعدی مورد اشاره قرار داد؟ حرف بسیار است و مجال اندک و هرچه با خود مجاهدت می‌کنم، نمی‌توانم راهی مناسب بیابم، چرا که خصایص بسیار است و اولویت دادن به هر یک بسیار دشوار، و دشوارتر از آن نگفتن در باب این خصایص است.

امّا، یک خصیصه دیگر استاد عزيز دكتر رحمت‌الله فتاحي هست که نمی‌توان درباره ایشان نوشت و به آن اشاره نکرد. این ویژگی پاسخگو بودن ایشان است. خصوصیتی که گاه بسیار باعث زحمت ایشان می‌شود امّا باز هم با اعتقاد خلل‌ناپذیر این مهم را انجام می‌دهند. تا به حال نشده است که به ایشان میل بزنم، تماس بگیرم، چیزی بخواهم و ایشان تا جایی که در توان و امکان داشته در پی رفع آن مشکل یا ارائه پاسخی برنیامده باشند. و جالب‌تر اینکه، گاه چند ماه بعد در مورد آن سوال می‌کنند و نتیجه را جویا می‌شوند. این در حالی است که آنان که استاد را می‌شناسند، می‌دانند چقدر مشغله دارند و از نظر زمانی در تنگنا هستند. امّا با این همه بر سر اعتقاد خویش هستند و هیچ‌گاه خواسته معقولی را بی‌پاسخ نمی‌گذارند.

و در پایان یاری می‌طلبم از حافظ عزیز که چنین وصفي از این ماجرا فرماید:

ترا چنان که تویی هر نظر کجا بیند                                   بقدر دانش خود هر کسی کند ادراک

 

محسن حاجي­‌زين­‌العابديني

تهران - ولنجك- مهرماه 1388



[1] . فتاحي، رحمت‌الله (1379). فهرستهاي رايانه­اي: كاربرد و توسعه، مجموعه مقالات همايش كاربرد و توسعه فهرستهاي رايانه اي در كتابخانه‌هاي ايران، (مشهد 28 و 27 آبان 1378). مشهد: دانشگاه فردوسي مشهد؛ تهران: مركز اطلاع رساني و خدمات علمي جهاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:0  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
دل نوشته زير، به قلم يكي از دانشجويان ديروز كتابداري و فارغ التحصيل امروز نوشته شده است. خدا را شكر كه اين وبلاگ مامن و محلي براي دل گفته هاي دوستان و علاقه مندان شده است. اين دل نوشته را با اجازه ايشان در اينجا مي گذارم تا خودتان قضاوت كنيد.

*******

سلام

این متنی بود که برای دوستانی در دانشگاه مشهد نوشتم! اون روزها تازه فارغ التحصیل شده بودم، و فکر می کردم هنوز دانشگاهم! امیدوارم بودم هرچه زودتر کاری پیدا کنم! و اما هرچه بیشتر تلاش کردم، کمتر به نتیجه رسیدم! الان دیگه از پیدا کردن کار ناامید شده ام! این متن رو بارها و بارها خودم خوانده ام! هنوز به کتابداری علاقه مندم و هنوز دلم می خواهد تلاش کنم! اما چگونه؟؟؟!!!!وقتی کاری ندارم، وقتی خانه نشینی اعصابم رو خرد کرده! وقتی هیچ جایی، هیچ کتابخانه عمومی و دانشگاهی آزاد و دولتی و حتی شرکتها! کاری غیر از کتابداری برامون نمی دارند، چون غیر از کامپیوتر چیز دیگه ای بلد نیستیم!این روزها واقعا حالم بده!مطالب وبلاگتون رو خواندم! جالب بودند ولی واقعا دلگیرم کردند! دلم می خواهد کارشناسی ارشد شرکت کنم ولی تا کی...... روزی که به این رشته آمدم همه از بازار کار قوی آن می گفتند ولی امروز....!انگار طی سه سال و نیم اشباع شد این بازار کار....!

شرمنده قصدم پر گویی نبود ولی باید با کسی حرف می زدم و دوستانم دیگر از دستم ذله شده بودند! مطالب وبلاگتان مرا به این واداشت که این متن را برای شما بفرستم!

اصل ماجرا در ادامه مطلب است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 17:39  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

اخیرا این سخنرانی من که در همایش کتابداران جدیدالورود کتابداری ارائه شده بود در خبرنامه شماره 3 انجمن (سال 6، بهمن 1387) منتشر شده است. آقای پیمانی لطف کرده اند و آن را ویرایش کرده و در خبرنامه منتشر کرده اند. متن خیلی بهتر شده است اما من همین متن خودم و سبک و سیاق آن را بیشتر می پسندم.

کتابداری، وارث کدهای اشتباهی[1]

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی                  فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم               اگر چه از پی ام افتد خلق و انجمنی

در دبیرستان که درس می خواندیم، بچه مثبتی داشتیم خلیل نام. به غایت عشق درس و تا بخواهی خود شیرین و در یک کلام بلای جان، و سوژه شسته رفته مدرسه در آن دوره. هرگاه ایشان عنان علم و دانش از کف می داد و جو کلاس او را می گرفت و برو بچه های شیطان هم در آب گل آلود شده کلاس، چندین هندوانه آبدار و رسیده حواله زیر بغل این بنده خدا می کردند، داد دانشگاه رفتن و انتخاب رشته اش بلند می شد و در اوج این فضای آینده نگرانه، یکی از شرورترین بچه های کلاس، از دید معلمین و مجبوب ترین از دید دانش آموزان، از گوشه کلاس، می گفت که: "آقا اجازه، ما شک نداریم که خلیل حتما فوق دیپلم کتابداری تبریز قبول شده و صد البته مایه مباهات همه ما خواهد شد". گفتن این جمله همان و انفجار مهیب خنده بیست و هشت دانش‌آموز حاضر به یراق برای هر نوع مسخره بازی و تکه پرانی، همان. و خلیل بینوا ساعتی چند به کما می رفت و دریچه قلبش را به روی هر چه دانش و دانشگاهی بود می بست. هرچند هیچ گاه نشد که از او بپرسیم در این سکوت به چه می اندیشد، اما حتم داشتیم در این چند ساعت مکاشفه‌ی همراه با روزه سکوت، با خودش می اندیشید: "اگر این گفته راست باشد چه؟" و انگار که واقعا باور کرده بود که کتابدار خواهد شد و همیشه وظیفه خود می دانست که از ساحت این رشته دفاع کند.

پس وقتی سر از جیب مراقبت خویش بر می داشت، چکامه ای قرّا در دفاع از کیان مقدس کتابداری می‌گفت و غداره از رو بسته، همگان را به صحنه کارزار مناظره در باب کتابداری می خواند. آنچه خلیل کتابدار، لقبی که بچه ها به او داده بودند، در عالم کتابداری کرد، سالیان بعد و در دانشگاهها شاهدش بوده و هستیم. و از همانجاها بود که کتابداری و تاکتیکهای دفاعی و نه حمله ای آن با سرنوشت ما یکی شد و هنوز هم که هنوز است باید صحنه کارزار نگاهبانی کتابداری را زنده نگه داریم و میدان دارش باشیم.

به هر تقدیر، خلیل کتابدار، به کتابداری نیامد و قرعه فال به نام من بیچاره زدند و با هزاران امید و آرزو و خرسندی از قبولی در یک دانشگاه دولتی خوب کوله بار سفر بستم و البته هزار و یک حرف نگفته و بغض در گلو از نگاههای سنگین فامیل و خانواده را هم در کوله بارم گذارده و راهی مشهد شدم و تمامی امیدم این بود که آقا امام رضا کاری بکند.

راستش حکایت قبولیم هم حکایتی است که اصلا جرعت ابراز آن را ندارم. چرا که مانند یک ویروس تروجان کامپیوتری، در بین قریب به اتفاق دانشجویان کتابداری، به سرعت نور منتشر شده و هر کسی حداقل یک بار قیافه حق به جانب به خود گرفته و گفته است که "کد اشتباهی زدم". یا اگر هم در جمع نگفته باشد در خلوت برای تسکین دردهای فروخفته خود این را با خود زمزمه کرده است. باور کنید یا نکنید، من وارث کد اشتباهی هستم. البته نه اشتباه کامپیوتر که اشتباه خودم، اشتباهی که درست بود و این را بعدها فهمیدم. اما این حکایت کد اشتباهی مانند حکایت کفشهای میرزا نوروز شده است که هر جا اشتباهی در رایانه رخ دهد یک سر آن به کتابداری ختم می شود. اصلا، نمی دانم چرا وقتی کدی اشتباه می شود همه اشتباه زده ها سر از کتابداری در می آورند و پزشکی و حقوق و مهندسی از این خطای طبیعی و مسلم در امان می‌مانند.

بگذریم، هر طور بود وارد شدیم و همچون خیل دانشجویان کتابداری، سرنوشتی مشابه و دقیقا منطبق با کلیشه روانشناختی دانشجویان کتابداری یافتیم. یعنی ترم اول، با سرمستی و کوبیدن بر طبل افتخارات و قبولی های مندرج در کارنامه سازمان سنجش، و ترم دوم با رویای تغییر رشته، و ترم سوم با رویای تغییر دانشگاه و در ادامه با رویای تغییر نام رشته و در نهایت ماندگاری و  در آخر تبدیل شدن به یک کتابدار فارغ التحصیل.

در این هفده سالی که در فضای کتابداری تنفس می کنم، فراز و نشیبهای فراوان پشت سر نهاده ام و خاطرات تلخ و شیرین فراوان دارم.

یادم می آید، که در دوره کارشناسی کتابداری دانشگاه فردوسی، دوستی داشتیم که در حرم به طور اتفاقی با دانشجویی آشنا می شود و بر طبق عادت برای تسکین درد قربت، سر صحبت با هم باز می کنند و اولین چیزی که از هم می پرسند رشته تحصیلی است. این دوست ما که کتابداری می خوانده، هم وزن ترین و نزدیک ترین رشته به کتابداری یعنی حسابداری را به عنوان رشته خود معرفی می کند. آن دانشجوی دیگر هم که رشته علوم تربیتی می خوانده است، خود را دانشجوی رشته روانشناسی معرفی می کند. تا اینکه چند روز بعد مجبور می شوند به امور دانشجویی دانشکده بروند و به طور اتفاقی آنجا  همدیگر را می بینند و وقتی مسئول مربوطه رشته آنها را سئوال می کند و مجبور می شوند رشته اصلی خود را بگویند، تصور کنید چه حال خوشی پیدا می کنند.

باز به یاد دارم، اولین کلاس دانشگاهیمان با استاد بزرگ و دوست داشتنی، دکتر آزاد بود و بزرگترین سئوالمان این بود که ایشان دکتر چه هستند و آیا یک پزشک، که تنها دکتری بود که می شناختیم، چه آمپول، سِرُم یا واکسنی را در کتابداری به ما خواهد شناساند.

بگذریم، ماندن ما هر حکایتی که داشت، گذشت و نقل مجلس ما این نیست. بر شما نیز می گذرد. اما آنچه ماندنی است و مهم، کیفیت ماندن است تا کمیت آن. بمانیم که چه کنیم؟ اگر حرفی، حدیثی و نقلی نداریم، در هر جا که باشیم همین آش و همین کاسه است. باید بودن را به بودن بالنده تبدیل کرد. چرا که اگر اطراف خود را بنگریم، هزاران آدمِ آمده و رفته را می بینیم که تنها چند نام انگشت شمار از آنها باقی مانده است و بقیه را گرد عصیان فرا گرفته است.

من از آن دسته کتابدارنی هستم که هیچ تعصبی ندارم که داد سخن دهم که کتابداری عالی است و تنها رشته انسان ساز جهان است و هر که در این وادی نیست، نیم عمرش بر فنا است. هیچ گاه دوست ندارم اندر مزایا و شق القمرهای این رشته سخن‌سرایی کنم. فقط یک چیز برای من مهم است. هر کجا هستی، بهترین آن باش. همین و بس. چرا که اگر پَست ترین شغل را از نظر مردم، که چندان هم صحیح نیست، داشته باشی ولی بهترین‌هایت را در آن نمایان کنی، بسا که بهترین شغل عالم خواهد بود.

و در انتها می خواهم چند نشانه و آموزه از آموزه های ابلیس کتابدار را برایتان بازگویم که اگر خدای ناکرده روزی، روزگاری چنین گویه هایی را دیدید و شنیدید یا در خود حس کردید، بدانید که به جرگه ابلیس کتابداران در آمده اید و لازم است آنتی ابلیسی بر خود نصب کنید.

اما، آموزه های ابلیس کتابدار:

  1. از لمس منابع کتابخانه توسط افراد به هر طریق ممکن جلوگیری کنید. به آنها هشدار دهید که منابع موجود در کتابخانه ها حامل باکتریهای خطرناکی به نام دانایی هستند که در صورت ابتلا به هیچ وجه قابل درمان نیستند.
  2. اگر دیدید مراجعه کننده ای سخت در حال مطالعه است و مشخص است که از مطالعه کردن لذت می برد، بلافاصله ترتیبی دهید که با ایجاد صداهای گوشنواز مانند انداختن دستگاه منگنه بر زمین، یا کشیدن صندلی در فاصله های طولانی یا هر روش ابتکاری دیگر، از این حالت خطرناک خارج شود.
  3. هر کتابی که دیدید، به هر طریقی که می توانستید دشمنی خود را با آن ابراز کنید. روشهای سنتی موجود مثل ورق ورق کردن کتاب، شوت کردن آن، و روشهای مدرن مانند دلیت کردن یا ویروس پرانی بر آن موثرتر هستند.
  4. به عنوان کتابدار، دائم باید سرگرم مراقبت از خود باشید تا با خودسازی بتوانید به دیگران سازی بپردازید. بنابراین، تا می توانید از هر چه خواندن و خواندنی است فاصله بگیرید. که هر چه بیشتر بدانید، دردسرهایتان نیز بیشتر خواهد شد . اگر هم کسی اهل خواندن بود، تا جایی که می توانید او را ارشاد کنید و از عواقب سوء این عمل ناشایست او را آگاه کنید.
  5. مراجعین به کتابخانه را تا جایی که امکان دارد و ممکن است باعث اخراج یا توبیختان نشود، سر بدوانید و به قسمتهای صعب العبور کتابخانه مثل بخش مرجع، امانت و نشریات حواله دهید.
  6. با هر گونه تجهیزات یا امکاناتی که باعث تسهیل دسترسی به منابع و خواندن می شود در مرحله اول مخالف کرده و به کل زیرآب آن را بزنید. اگر در این مرحله زورتان نرسید، در اولین فرصت آن را از سرویس خارج کنید. این ابزارها به دلیل سرعت و قابلیتهایی که دارند، باعث انتشار سریعتر ویروسهای خطرناکی که ذکر آنها رفت می شوند. بنابراین باید با تجهیز خود به علم روز برای از کاراندازی دستگاههای جدید، سیر مکاشفه و مراقبه خود را کامل کنید.

1.       متن سخنرانی ارائه شده در همایش "کتابداران فردا"؛ که برای دانشجویان جدیدالورود کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه های ایران توسط انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران و اتحادیه انجمنها دانشجویی کتابداری و اطلاع رسانی ایران (ادکا) برگزار شد. زمان: چهارشنبه، 6/9/1387. تالار یوسف شریعت زاده کتابخانه ملی ایران


برچسب‌ها: کد اشتباهی, کتابداری و اطلاع‌رسانی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:19  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

نمی دانم تا حالا برایتان پیش آمده است که پیغامی را بخواهید برای کسی بفرستید ولی به اشتباه به فرد یا گروه دیگری بفرستید؟ این اتفاق در میل و پیامک خیلی می افتد. خیلی از این اشتباهات خنده دار می شوند و خیلی های دیگر ممکن است دردناک و حتی خطرناک باشند. اما خنده دارهایش بعضی وقتها خیلی با مزه می شوند. برای من هم اتفاق افتاده. ما در هیات مدیره انجمن، گروه گفتگوی میلی داریم که تقریبا بیشتر کارهایمان و تصمیماتمان از طریق میلهای ارسالی به این گروه گرفته می شود. سال گذشته برای جلسه ای که با رئیس کتابخانه ملی ایران داشتیم، میلی ارسال کردم و با تعجب دیدم از یک میل ناشناس پاسخی به این میلم داده شد و با مطالبم شوخی کرده بود. مجدد به او میل زدم و خواستم ببینم جریان چیست. تازه متوجه شدم که مدت مدیدی است، نشانی یکی از اعضای هیات مدیره را اشتباه وارد کرده ام و تمامی میلهای هیات مدیره به این میل اشتباه که مربوط به خانمی ایرانی در آلمان بود ارسال می شده است.

یکی از این میلها اشتباهی که به گروه بحث کتابداری ایران ارسال شده بود، دست آویزی شد برای نوشتن این مطلب که اخیرا در شماره دوم سری جدید خبرنامه چاپی انجمن منتشر شده است.

************

اصل پیغام:

 سلام

بچه اول برو گزارش بازرسی انجمن کتابداری را به اونای که بهت رای دادن تهیه کن بعد شاخ مازندران درست کن

بازرس بی بخار

 **************

                                                    كشف نوعي بازرس جديد    

 پیام کوتاهی بین دو بازرس انجمن رد و بدل شده بود و به اشتباه به گروه بحث کتابداری و اطلاع­رسانی ایران (LIS) ارسال شده بود. با اجازه از این دو دوست قدیمی­ام می خواهم شوخی کوچکی با آنها بکنم.

 تا کنون نمی­دانستیم و هیچ کس هم برای ما توضیح نداده بود که در انجمن­ها دو نوع بازرس داریم: بازرس با بخار و بازرس بی­بخار. و صد افسوس که تاکنون با ناآگاهی به انتخاب دست زده­ایم. اگر می­دانستیم و انتخاب­های قبلی­مان هم با آگاهی از این دو گونه بازرس می­بود، لابد الان وضعیتی گل و گلستان­تر از وضع موجود داشتیم. حال که از این موضوع مهم آگاه شدیم، بهتر است ویژگی­های این دو گونه بازرس را بازگو کنیم تا از این پس انتخاب­هایی از روی آگاهی داشته باشیم و نه انتخابی کورکورانه.

بازرسین با بخار: این بازرسان، کسانی هستند که اصولا با بخار زندگی می­کنند. در متون کهن از این نوع بازرسین با عنوان "بازرسان بخاری" نام برده شده است.

رفتارهای بازرسان با بخار

-     هر روز صبح، قبل از صبحانه به مدت 10 دقیقه از سونای بخار استفاده می­کنند و چون قرص یا عصاره بخار در بازار موجود نیست، بهترین راه این است که مقداری از بخار لازم برای امور بارزسی را با جذب از طریق پوست به دست آورند؛

-     یکی از قسمت­های پربخار زندگی بازرسان با بخار، بخش تغذیه است. در هنگام صرف غذا به خصوص صبحانه، ضروری است که حتما از غذاهای با بخار زیاد استفاده کنند. این  بخارها حتما باید از مواد خام مرغوب تهیه شده باشد. چون در صورتی که از بخار غیر خالص استفاده شود، این ناخالصی به امور موضوعه بازرسی در سطح انجمن هم سرایت می­کند؛

-         ابزار و وسایلی که داشتن همه یا حداقلی از آنها برای بازرسان بخاری ضروری است به شرح زیر است:

o         اتوی بخار، بخارپز، بخارشور، بخاری و...

تبصره 1: انجمن موظف است به منظور حفظ کیفیت امور بازرسی خود، حداقل نصف ابزارهای نام برده شده را تهیه و در اختیار بازرسان قرار دهد.

تبصره 2: وقتی اوضاع انجمن مناسب نیست، بازرسان می توانند به صورت مشتری از ابزارهای نام برده استفاده کنند. وظیفه انتقال و جابه جایی این ابزار در بین بازرسان با بخار بر عهده بازرس علی­البدل است.

علائم بی­بخاری یا کم­بخاری بازرسان

-     بی­تفاوتی نسبت به مسائل انجمن. در این حالت اگر 10 نوع میوه و شیرینی هم در جلسات هیات مدیره انجمن استفاده شود، نه تنها ناراحت نمی­شوند که خود به تشویق و ترغیب این کار هم می­پردازند.

-     عدم ارائه گزارش بازرسی. در این حالت، نه تنها گزارش بازرسی را تهیه نمی­کنند که گزارش بازرس با بخار بی نوا که با خون دل تهیه شده را هم تحویل نمی­گیرند. در عین حال تلاش می­کنند خود شاخه استانی جدیدی راه­اندازی کنند و بخشی از بخارهای خود را در این راه صرف می­کنند.

-     بی­تفاوتی نسبت به مسائل کلان کتابداری و اطلاع­رسانی در سطح کشور در مرحله اول و در سطح جهان در مرحله دوم. برای مثال هر روز ده­ها کتاب با کیفیت نازل منتشر می­شود اما هیچ اتفاقی نمی­افتد یا اینکه پایان­نامه­هایی تکراری و آبکی نوشته و دفاع می­شوند و اصلا حضرات بازرسین، انگار نه انگار.

 

اثرات بی­بخاری در سطح بین­المللی

-         کتابداری و اطلاع­رسانی کشور نسبت به جهان، در دهه 1970 و قبل از آن به سر می­برد، اما هیچ اشکالی ندارد

-     همیشه مقصر اصلی کشورهای پیشرفته هستند که هم چوب لای چرخ کارهای بازرسان می­گذارند، هم خیلی با سرعت بالا حرکت می­کنند وما نمی­توانیم به آنها برسیم. بنابراین باید آنها را بی­بخار کرده و متوقف کنیم تا ما به آنها برسیم

-     سرانه مطالعه در کشور پائین آمده و هیچ یک از بازرسان هم مسئولیت آن را نمی­پذیرند. تنها پیشنهاد می­کنند که با خرید و توزیع وسایل بخارمحور (که قبلا به برخی از آنها اشاره شد) و تشویق همه به مطالعه بروشور راهنمای این وسایل، هم تولید سرانه ناخالص بخار کشور افزایش یابد و هم سرانه مطالعه کشور به رشد سریعی دست پیدا کند.

 پيشنهادات بخاري براي كتابخانه­ها

-          بخارشور کردن کتابها

-          بخاراندود کردن کتابداران

-         استفاده از آنتی بخار برای کسانی که آلوده به ویروس بی بخاری شده اند

-          افزودن درسي با عنوان و محتواي "بخاردهي منابع" در سرفصل هاي دروس رشته هاي كتابداري و اطلاع رساني

-         انجام طرح­هاي پژوهشي در خصوص "تبخير اطلاعات و منابع اطلاعاتي"

-         برگزاري كارگاه هاي آموزشي در خصوص بخاردارسازي كتابداران

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:14  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

 چند وقت پيش از من خواستند كه سايت مركز اطلاعات و مدارك علمي كشاورزي يعني محل كار فعلي ام را بررسي كنم و راهكارهايي براي افزايش ميزان رويت و كاربري آن ارائه كنم. پس از بررسي موضوع، نكات زير را مكتوب كرده و ارسال كردم. ممكن است اين توصيه ها براي كساني كه مديريت سايت دارند يا به اين مقوله ها علاقه مند هستند، مفيد باشد. در اين نوشته سعي كردم ساده ترين و كم هزينه ترين راهكارها را كه هر كسي مي تواند به كار ببندد را معرفي كنم.

******

 پيشنهادات براي افزايش ميزان رويت و كاربري سايت

مركز اطلاعات و مدارك علمي كشاورزي

-     قطعا براي دستيابي به هدفي چون افزايش ميزان رويت و استفاده از سايت مركز، راه هاي زياد و پرهزينه اي وجود دارد. اما در اينجا برخي از راه هاي ساده و بي هزينه و در عين حال زودبازده پيشنهاد خواهد شد.

-     براي اينكه سايت مركز از غناي محتوايي برخوردار باشد و هر فرد مرتبط با حوزه كشاورزي خود را نيازمند مراجعه به آن بداند، بايد برنامه پايداري براي آن در نظر گرفته و تلاش شود تا به همه نيازهاي اطلاعاتي و علمي حوزه كشاورزي پاسخ داده شود. بنابراين با اين شعار كه "هر سئوالي پاسخي در سايت ما خواهد داشت" بايد به فكر غني سازي سايت بود.

-     اولين و مهمترين عاملي كه به افزايش ميزان رويت سايت كمك مي كند، وجود منابع اطلاعاتي غني و مورد علاقه كاربران است. اگر جنين منابعي بر روي سايت وجود داشته باشد، مطمئنا بدون نياز به تلاش فراوان، ميزان استفاده از سايت بالا خواهد رفت. براي دستيابي به اين منظور، موارد زير پيشنهاد مي شود:

o    انتشارات سازمان و مركز كتابهاي زيادي را منتشر كرده است كه گاها ديگر از مدت فروش آنها هم گذشته است. اين كتابها مي توانند مورد توجه كاربران قرار بگيرند. در صورت ارائه اين كتابها به صورت تمام متن، ميزان مراجعه به سايت افزايش چشمگيري خواهد داشت. به نظر نمي رسد كه از لحاظ قانوني هم مشكلي در ارائه اين منابع وجود داشته باشد. زيرا حقوق انتشار با سازمان است و هزينه هاي مولفين پرداخت شده است. براي اين كار مي توان دو سال را براي كتابهاي جديد در نظر گرفت و از ارائه آنها خودداري كرد. اما كتابهايي كه تا دو سال پيش منتشر شده اند را مي توان بر روي سايت قرار داد.

o    مجله پژوهش و سازندگي يكي از مهمترين مجلات علمي – پژوهشي حوزه كشاورزي است كه ارائه مقالات آن مي تواند كمك زيادي به ميزان رويت سايت مركز كند. از اين رو بايد اين مجله اكنون به صورت رايگان در جاهاي مختلفي ارائه مي شود كه مي تواند و بهتر است كه بر روي سايت مركز هم به طور موازي با ساير سايتها ارائه شده و از مزاياي آن براي بهينه سازي سايت استفاده كرد.

o    يكي از پايگاه هايي كه قبلا در مركز طراحي شده و مي تواند بسيار براي كاربران حوزه كتابداري و اطلاع رساني مفيد باشد، پايگاه نمايه دائره المعارف كتابداري و اطلاع رساني معروف به "كنت" است. اين اطلاعات قبلا بر روي سايت موجود بود اما الان حذف شده است. وجود اين پايگاه و معرفي آن مي تواند كمك زيادي به ميزان مراجعه به سايت بنمايد.

 -     از جمله مهمترين منابع اطلاعاتي مورد نياز كاربران حوزه كشاورزي دستيابي به منابع منتشر شده در اين حوزه است. در مركز منابع فراواني وجود دارند كه مي توانند مورد علاقه و استفاده كاربران باشند. اما متاسفانه به دليل مشكلي كه اغلب كتابخانه ها با آن مواجه هستند، يعني قرار گرفتن اطلاعات كتابها و منابع كتابخانه در پايگاه هاي اطلاعاتي ويژه كتابخانه اي كه قابل جستجو توسط موتورهاي كاوش نيستند، اين اطلاعات از دسترس علاقه مندان به دور مانده است. موارد زير از مهمترين فعاليتهايي است كه مي توان در اين خصوص انجام داد:

o    بدون شك منحصر به فردترين مجموعه پژوهش هاي حوزه كشاورزي كشور و جهان، يعني گزارشهاي نهايي طرح هاي تحقيقاتي كشاورزي، به زبان فارسي در مجموعه كتابخانه ما وجود دارد. اين منبع عظيم اطلاعاتي مي توان به ميزان بسيار زيادي مورد استفاده قرار گرفته و بر غناي محتوايي سايت بيافزايد. اكنون اين مجموعه در پايگاه اطلاعاتي كتابخانه قرار دارد كه شناخته شده نيست و جستجوي در آن فقط براي آنهايي كه به آن مراجعه مي كنند مقدور است و دور از دسترسي كاوشهاي عمومي اينترنت است. راه حل پيشنهادي براي استفاده از اين مجموعه اين است كه ليستي از اطلاعات كتابشناختي اين اسناد شامل (مجريان،‌ عنوان، اطلاعات نشر و...) به صورت فايل html تهيه شده و در درون سايت قرار گيرد. در ضمن برخي از قسمتهاي آن نيز داراي پيوندهايي براي رديابي شدن توسط موتورهاي كاوش باشد. به اين طريق مي توان چنين منبع عظيمي را به موتورهاي كاوش معرفي كرده و براي جستجوي عمومي در محيط اينترنت آماده كرد.

o    موارد طرح شده در خصوص گزارشهاي نهايي طرح هاي تحقيقاتي در خصوص كتابهاي فارسي و لاتين و لوح هاي فشرده نيز صدق مي كند. به اين طريق مي توان اميدوار بود كه هر كسي در محيط اينترنت جستجو مي كند بتواند بداند در درون مجموعه مركز چه منابعي وجود دارد.

در ضمن امكان دريافت پيوند از ساير سايتها و وبلاگها و نمايه شدن در موتورهاي كاوش نيز افزايش زيادي مي يابد و در نتيجه ميزان مراجعه به سايت و مركز افزايش خواهد يافت.

-     همان طور كه ذكر شد، ارائه منابع به خصوص منابع تمام متن مي تواند به بالا بردن رويت سايت كمك زيادي كند. مي توان مقالات همكاران مركز در حوزه كتابداري و اطلاع رساني يا ساير همكاران حوزه كشاورزي را دريافت كرده و بر روي سايت قرار داد. به اين طريق هم بانكي از مقالات تمام متن ايجاد خواهد شد و هم همكاران از مزاياي دسترسي ديگران به مقالاتشان بهره مند خواهند شد. در ضمن استفاده از اين مقالات نيز مراجعه به سايت را افزايش مي دهد.

-     يكي از عمده ترين روشهاي نمايه سازي اطلاعات يك وب سايت در موتورهاي كاوش، وجود پيوندهاي موجود در يك سايت است. پيوندهاي دريافتي (in-links) مهمترين نوع پيوند در اين زمينه هستند. همچنين پيوندهاي بيروني (out-links) و خودپيوندي ها (Self-link) نيز به اين روند كمك مي كنند. بنابراين بايد تلاش شود كه ميزان پيوندهاي سايت افزايش يابد.

-          سايت مركز و بخشهاي فرعي و جديد آن بايد به صورت مرتب و مداوم به موتورهاي كاوش مختلف معرفي شوند.

-          بايد سايت و بخشهاي فرعي و جديد آن در سايتها، وبلاگها،‌ گروه هاي بحث و ساير منابع مرتب به طور مرتب معرفي شوند.

-     مركز بايد تدبيري براي تبادل پيوند با سايتهاي تخصصي و مرتبط داشته باشد. براي مثال در تمامي تفاهم نامه ها يا قرار دادها تاكيد شود كه پيوند سايت مركز در سايت طرف قرارداد درج شود. يا اينكه طي نامه اي از مراكز و موسسات درخواست شود كه پيوند سايت مركز در سايت هاي آن ها درج شود.

-     در صورتي كه منابع غني روي سايت قرار بگيرد و ميزان مراجعه به سايت افزايش يابد، مي توان براي درج تبليغات بر روي سايت و درآمدزايي از اين طريق اقدام كرد.

-     از موارد ديگر قابل اشاره، كه برخي از آنها هم اكنون هم بر روي سايت وجود دارند، مي توان به ايجاد فروم اينترنتي تخصصي كشاورزي و ساير حوزها، درج اخبار روز و جذاب تخصصي، ايجاد راهنماهاي وبي مرتبط و پيوند با سايتهاي تخصصي، بانك بارگذاري نرم افزار، برخي از نمونه هاي مجلات و مقالات تخصصي موجود در مركز و ... اشاره كرد.

در پايان پيشنهاد مي شود كه كميته اي با عنوان "كميته محتوايي وب سايت مركز" تشكيل شده و به صورت تخصصي به بررسي اين پيشنهادات و راهكارهاي ديگر براي غني سازي سايت مركز بپردازد.

 محسن حاجي زين العابديني

12/12/1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 13:19  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

چندی پیش از طرف دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، یک طرح پیشنهادی در خصوص دوره "دکتری کتابدار دیجیتال پزشکی" برایم ارسال کردند و می خواستند در مورد آن نظر بدهم. این طرح، سروصدای زیادی در جامعه کتابداری و اطلاع رسانی ایران به پا کرد و موافق و مخالفین فراوانی داشت. داشتم فایلهایم را سروسامان می دادم که فایل نظراتم در خصوص این طرح را دیدم و فکر کردم بد نیست در اینجا منعکس شود و یادمان نرود که ما کتابداریم حتی در این وبلاگ.

******

ملاحظاتی در خصوص

"طرح پیشنهادی برنامه درسی دکتری کتابدار دیجیتال پزشکی"

 

با خواندن این طرح، چنین برداشتی از آن به دست آوردم:

قرار است با پیاده سازی این طرح، افرادی تربیت شوند که مسائل کتابخانه های دیجیتالی در حوزه پزشکی و علوم وابسته دنبال کنند. این رشته قرار است به عنوان گرایشی در دوره دکتری مطرح شود و دوره مستقلی به شمار نمی آید.

اولین و مهمترین مساله ای که باید در این طرح یا طرح های دیگری از این دست مورد توجه قرار گیرد، توجه به ظرفیت زمانی و فکری موجود در سطح جامعه است. در حال حاضر، هنوز تعریف جامع و مورد توافقی از کتابخانه دیجیتالی و کارکردهای آن در بین متخصصان امر وجود ندارد. از سوی دیگر، هنوز بسیاری از کتابخانه های ما درگیر مسائلی ابتدائی تر از دیجیتالی سازی هستند و تا رسیدن به این بلوغ فاصله زیادی دارند. به طور معمول هر موجودیتی، وقتی می تواند کارکردهای مناسبی داشته باشد که سیر تحول و رشد منطقی و طبیعی را طی کرده باشد. در غیر این صورت با موجودی سرطانی مواجه می شویم که قادر به ارائه کارکردهای درستی نیست. این طرح به گونه ای آدم را یاد ضرب المثل معروف "غوره نشده مویز می شود" می اندازد. به این معنا که اول قرار است دکتری این دوره برگزار شده و در آینده کارشناسی ارشد و در نهایت دوره کارشناسی و کاردانی آن. زیرا چنان که در طرح ملاحظه می شود، قرار است فارغ التحصیلان این دوره برای سطوح مدیریتی تربیت شوند. آن وقت تصور کنید مدیر تحصیل کرده در زمینه کتابخانه دیجیتالی داریم که باید با همان کتابدارانی که در این طرح با عنوان کتابدار سنتی از آنها یاد می شود، کار کند. ضمن اینکه کارهای عملیاتی و جاری کتابخانه دیجیتالی توسط کارشناسان و تکنسینهای فنی انجام می شود نه دکتری این حوزه.

با توجه به این مقدمه، نظرات بنده در خصوص طرح به شرح زیر ارائه می شود:

 

مزایای طرح

-         ایده نویی است.  در صورتی که در قالبی خوب و منطقی با رعایت پیش نیازهای لازم ارائه شود می تواند مشکل گشا باشد

-         نداشتن گرایش در حوزه کتابداری و اطلاع رسانی در مقطع دکتری، یکی از نقاط ضعف این دوره ها در کشور است. در صورتی که در عالی ترین دوره این رشته حتما باید مسائل تخصصی و مرزبندی شده باشند. پیشنهاد ایجاد گرایش در این مقطع که در این طرح اشاره شده است، پیشنهاد خیلی خوبی است

-         بالاخره باید هر کاری از نقطه ای آغاز شود. این پیشنهاد می تواند نقطه آغاز خوبی باشد. اما به شرط اینکه دچار سطحی نگری نشده و به شروع کار به هر قیمتی نیاندیشد.

اشکالات بنیادی طرح

-         طرح، نمی تواند یک چشم انداز کلی از آنچه قرار است در انتها به دست آید ارائه کند. هیچ نگاه کل نگر منطقی از آن قابل استنباط نیست. انتظار می رود هر کسی که این طرح را مطالعه می کند، نگرشی کلی از مبانی و فعالیتهایی که قرار است اتفاق بیافتد و نتیجه ای که باید به دست آید به دست آورد. اما این اتفاق نمی افتد.

-         اهداف، ضرورتها و به طور کلی مبانی نظری طرح به خوبی تبیین و مطرح نشده است.

-         به نظر می رسد خیلی عجولانه و بدون مطالعه عمیق تهیه شده باشد

-         به نظر می رسد از اساتید و متخصصان زیادی استفاده نشده و صرفا مبتنی بر برخی از منابع محدود، مبانی طرح تهیه شده است

اشکالات محتوایی طرح

-         قبل از اینکه مبانی نظری طرح که خیلی هم ضرورت دارند روشن شود، وارد شرح درسها و تعیین سرفصلها شده است

-         سرفصلهای معرفی شده، تناسب چندانی هدف نهفته در طرح ندارند. حتی تناسبی بین آنها با عنوان طرح هم دیده نمی شود

-         مشخص نیست این سرفصلها چگونه قرار است به تکمیل یکدیگر و در نهایت تکمیل نگرش یک دانشجو در انتها کمک کنند

-         محتویات ارائه شده برای هر سرفصل یا درس، از پختگی و غنای لازم برخوردار نیست. در برخی از موارد، هیچ ارتباطی بین محتویات درس با عنوان درس وجود ندارد

-         درسها مبتنی بر نیاز جامعه و به صورت عملیاتی طراحی نشده اند

اشکالات نگارشی طرح

-         انتظار می رود طرحی که قرار است برای چند سال مبنای آموزش در عالی ترین سطح یک رشته تحصیلی قرار بگیرد، از وضعیت نگارشی مناسبی برخوردار باشد. این طرح واجد چنین خصوصیتی نیست

-         جملات از هم گسیخته هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ نگارش بسیار به چشم می خورد

-         به طور کلی، نگارشی سطحی و ضعیف دارد که از ارزشهایی محتوایی طرح می کاهد و مخاطب را نسبت به محتوای طرح بدبین می کند

جمع بندی کلی

طرح به طور کلی ناپخته است و عجولانه تدوین شده است. مسلما طرحی که قرار است منتج به تربیت دانشجو در عالی ترین سطح شود، باید دقیق تر و عمیق تر از طرح موجود باشد. آنچه که در دوره های عالی و به خصوص دکتری آموخته می شود، ناظر بر چرائی فعالیت ها است نه چگونگی انجام آنها. همان گونه که از عبارت PHD در عنوان دکتری بر می آید، در این دوره ها فلسفه و چرایی موضوعات طرح می شود نه چگونگی اجرا و فعالیتهای عملیاتی. اما فارغ التحصیل این طرح به گونه ای قرار است امور عملیاتی و اجرایی را دنبال کند. اگرچه این موضوع تصریح نشده است اما از واحدهای درسی و روح کلی حاکم بر طرح چنین چیزی استنباط می شود.

بنابراین، اجرای چنین طرحی با وضعیت حاضر نه تنها نتایج مثبتی نخواهد داشت، بلکه به سردرگمی فارغ التحصیلان و روی زمین ماندن امور کتابخانه های دیجیتالی منتهی خواهد شد.

اما اگر نیازها، شرایط جامعه و ضرورت اجرای آن به خوبی و به صورت عمیق مطالعه شده و نظرات متخصصان امر و کاربران نهایی به گونه ای علمی در آن دخالت داده شود و از نو نگاشته شود، مطمئنا می توان دوره ای کاربردی و مرتفع کننده برخی مشکلات را شاهد بود. بنده معتقدم که اتفاقا الان زمان خوبی برای بازنگری در دوره ها، دروس و کارکردهای کتابداری و اطلاع رسانی است و باید با رویکردی الکترونیکی و دیجیتالی، مانند این طرح، به این بازنگری پرداخت. اما حتما باید به کاربردی و منطقی بودن آن توجه داشت و اسیر شتاب زدگی و سطحی نگری نشد.

  

با آرزوی بهروزی و شادکامی برای تمامی تلاشگران حوزه کتابداری و اطلاع رسانی

محسن حاجی زین العابدینی

9/3/1387

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:18  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

هر دانشجوي رشته كتابداري و اطلاع رساني، حتما طعم تلخ هويت ناخواهي رشته اش را حتي براي يك بار هم كه شده تجربه كرده است. براي همه ما لحظاتي پيش آمده كه از خودمان به خاطر رشته مان بدمان بيايد و بر زمين و زمان و كد اشتباهي و دست نامراد تقدير و داير كنندگان رشته كتابداري با انتخاب اين اسم، صلوات بفرستيم. زينب خانم رضايي (بي نژاد) از دانشجويان خوب من در دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي بودند كه اكنون فارغ التحصيل شده اند. متن جالبي را از طريق ميل برايم فرستاده اند كه درد دل خيلي از كتابداران است و شايد مرحمي بر زخمهاي كهنه دانشجويان كتابداراي. حيفم آمد كتابداراني كه مشتري دائم اين كلبه حقيرانه هستند، نوشته ايشان را نخوانند. به همين خاطر نوشته شان را بدون هر كم و كاستي اينجا مي آورم. (اين بي نژاد هم حكايتي دارد. ايشان يك دوستي داشتند كه فاميلشان "رضايي نژاد" بود و براي اينكه اينها با هم اشتباه نشود،‌ايشان را رضاييِ بي نژاد صدا مي كرديم).

*******

من يك كتابدارم !

سال ٨١ وقتی در كنكور علوم تجربی شرکت کردم شیفته درس زیست شناسي بودم و دلم مي خواست در این رشته ادامه تحصیل دهم و به همين دلیل وقتی برگه انتخاب رشته را پر کردم ٩٠% رشته ها زیست شناسي بود.وقتی روزنامه را گرفتم (آن زمان هنوز نتایج اینترنتی اعلام نمي شد) مي دانستم كه زیست قبول شده ام و این حقیقت داشت . دانشگاه منابع طبيعي گرگان. و من ناگهان احساس کردم توانايي دوري از خانواده را ندارم و گفتم من نمي روم . هر چه پدر و مادر گفتند حالا يك بار برویم هم فال است و هم تماشا . آنجا را ببین شاید تصميمت عوض شد . من گفتم نه . هر چه عمو و عمه و دايي و خاله گفتند من گفتم نه كه نه.

و مهلت ثبت نام تمام شد . و چون روزانه بود من ٢ سال از دادن كنكور محروم مي شدم. چند هفته گذشت كه فهمیدیم دانشگاه ها براي تكميل ظرفیت دوباره دانشجو پذیرش مي کنند و من هم از روي ناچاری چند رشته را انتخاب کردم و يكي از این رشته ها کتابداری دانشگاه شهید بهشتی بود و این گونه بود كه دست سرنوشت ما را به سوي رشته کتابداری هل داد.

یادم مي آید كه آن روزها برنامه مهران مديري پخش مي شد و در آن يكي از شخصیت ها رشته كتابگذاري قبول شده بود و كلي هم به این رشته علاقه داشت (خودش مي گفت از بچگی!! ) و چه بد تقارني بود این برنامه با قبول شدن من. عنوان رشته ما این بود : کتابداری در شاخه پزشكي .ما با دوستان هم رشته ایمان به شوخی مي گفتیم پزشكي در شاخه کتابداری! هر وقت كسي مي پرسید چه رشته ای مي خواني مي گفتیم اطلاع رساني و وقتی با تعجب مي پرسید خوب این چه رشته ایست ؟ ما سرمان را پايين مي انداختیم و مثل كساني كه كار خلافی انجام داده باشند مي گفتیم همان کتابداری !

و چقدر غر مي زدیم و حرص مي خوردیم و بحث مي كرديم كه چرا اسم رشته را عوض نمي کنند . چرا چنين است و چرا چنان نیست و غر مي زدیم و غر مي زدیم و غر مي زدیم . ولی امروز فهمیده ام كه غر زدن  به این مي ماند كه خودت با ميل خودت جام زهر بنوشي و چقدر روحیه انسان را ضعیف مي كند و قدرت تفکر را از آدمی مي گیرد . و در نهایت هیچ دردي را درمان نمي كند. چه اهمیتی دارد نام رشته ات چه باشد و تورا با چه عنوانی خطاب کنند. مهم این است كه تو از كاري كه انجام ميدهي لذت ببری و در نهایت آن را به بهترین شكل به انجام برسانی و احساس رضایت داشته باشی. حالا بقیه تورا هرچه مي خواهند صدا کنند: اطلاع رسان ، کتابدار ، كتابگذار و یا حتی مخزن چي.

و همیشه منتظر بودیم كه يك نفر دیگر شرایط را براي ما عوض كند و شاید منتظر چیزی بودیم شبیه معجزه. غافل از این كه كسي به ما فرصت تعارف نمي كند.ما خودمان هستیم كه باید براي خود فرصت خلق كنيم .و حتی این ما هستم كه شانس را به خانه خود دعوت مي كنيم و من این چیزها را كمي دیر فهمیدم . انسان موجود ناشكري است تقریباً همیشه از شرایطی كه دارد گله مي كند و منتظر آينده است . اما به قول معروف امروز همان فردايي است كه دیروز در انتظارش بودیم . خيلي وقت ها نمي شود شرایط را تغيير داد پس این خود ما هستیم كه باید عوض شویم . باید از لحظه ای كه در آن هستیم نهایت استفاده را داشته باشیم و از آن لذت ببریم ( به نظر من این طرز فكر منافاتي با آينده نگری ندارد). از کجا معلوم شاید دیگر فردايي براي ما نباشد . و چه عجیب است كه این طرز فكر باعث مي شود آدم چقدر احساس خوشبختی كند و از هر كاري كه انجام میدهد احساس لذت كند حتی ظرف شستن و جا رو کردن!

و چقدر زود چهار سال تمام شد و ما شدیم فارغ التحصيل و چه خوشحال بودیم كه راحت شدیم ! تصمیم گرفتم براي کارشناسی ارشد دوباره به سراغ زیست بروم اما انقدر مباحث سنگین بود كه دیدم از عهده من خارج است . و شما گفتید كه من محکوم به ادامه این رشته هستم ، چهار سال درس خواندن این محکومیت را به همراه دارد و این جمله براي من بسیار تلخ بود. محکوم؟ ولی امروز فهمیدم كه این شيرين ترین محکومیت دنياست و چقدر افسوس مي خورم كه بهترین دوران زندگیم يعني سال های دانشجويی را چه بیهوده گذراندم یا بهتر بگویم تلف کردم. چه اساتیدی داشتیم و چه استفاده ها كه نکردیم! مرحوم مزيناني ، آقای حافظيان ، دکتر خسروی آقای علي بيگ و از همه مهم تر شما. و درس هايي كه آن روزها به نظرم چه خسته کننده بود و ملال آور و چقدر امروز دلم لك زده براي يك جلسه درس سازمان دهي : فهرست نويسي ، قواعد تعيين سرشناسه و شناسه افزوده  سر عنوان های موضوعی  ، رده بندي و...ولی آآي ای دریغ و حسرت همیشگی  ، ناگهان چه زود دیر مي شود ...

دلم براي کارگاه کتابداری تنگ شده . دلم مي خواهد براي يك بار هم كه شده دوباره مي نشستیم سر کلاس سازمان دهي .. شما مثل همیشه با نگاه مهربان و لبخند گرمتان وارد کلاس مي شدید و خودم تمام منابع را براي بچه ها آماده مي کردم (چون در زمان کلاس به دلیل سنگینی منابع بچه ها این كار را به هم پاس مي دادند ) دیگر بعد از گذشت يك ساعت و نیم نمي گفتم استاد آنتراك  و هنوز نیم ساعت مانده به پایان کلاس نمي گفتم استاد خسته نباشید...

و من تمام این ها را امروز فهمیده ام . كمي دیر شده اما هنوز فرصت باقی است و امروز دلم مي خواهد کتابداری را ادامه دهم و با افتخار بگویم من يك كتابدارم فقط و فقط کتابدار

  

و يك نيمچه شعری از خودم! در وصف کتاب:

اويي كه گرفته است از من تب و تاب                     گرداند مرا مست و ربود از من خواب

در گاه بلا گرفتم از او اندرز                               كرده است مرا بزرگ در حین شباب

گفته است به من كه رفته ای راه خطا                    تغيير بده تا نشوی زار و خراب

آن دم كه شدم ملول تکرار زمان                         رفتم به درون باغ زیبای کتاب

 

به امید پیروزی و موفقیت های بزرگ آينده

زینب رضائي

يك كتابدار حرفه اي

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:6  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
چند وقت پيش كارگاهي آموزشي را به همت برو بچه هاي كميته آموزش انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايرانبرگزار كرديم با عنوان "خلاقيت براي كتابداران و اطلاع رسانان". كارگاه جالبي بود. واقعا اگر كتابداران كمي خلاقانه به اطراف خود بنگرند، چه فردوس ها كه در محيط محدود خود نمي آفرينند.

الغرض، هفته پيش كه در حال بازگشت از همايش "اصطلاحنامه و ...." از قم بوديم با دوستي همسفر بوديم كه اگرچه كتابدار نبود اما حشر و نشر وافري با كتابدار جماعت و كتاب و كتابخانه داشت. در خلال صحبتها چيزي پرسيد كه انگار آه از نهاد ما بلند شده باشد، ناله اي سر داديم كه "جانا سخن از زبان ما مي گويي". پرسيدند استاندارد نصب برچسب (ليبل) بر عطف كتاب چيست و چه اندازه اي است؟ و در ادامه فرمودند كه در كتابخانه اي دوستي دارد كه كتابداري خوانده است و ادعا دارد ۱۰ متر. اما كتاب مستطاب جناب دهخدا را تقريبا از حيز انتفاع خارج نموده است. ايشان وقتي مي خواسته اند كه ليبل عطف اين مجموعه را بچسبانند، به دليل تعهد ازلي و ابدي به تفكرات ۷.۵ *۱۲.۵، الا و بلا گفته اند كه ليبل بايد در ارتفاع ۳ سانتي متري بچسبد. و آنگاه با مقادير معتنابهي چسب و سريش اين ليبل را بر عطايف (عطف ) شيره جان مرحوم دهخدا كوبانيده اند. و در اين حالت كتابخانه اي زيبا، با ليبل هايي مرتب پديد آورده اند.

غافل از اينكه اگر بي نوايي بخواهد مثلا مدخلهاي حرف "ك" را پيدا كند، بايد دانه به دانه كتابهاي به اين عظمت و وزن را بيرون بكشد و ببيند آيا واژه مورد نظرش در آن جلد هست يا خير؟ چون ليبلها درست بر روي حروف راهنماي محتويات اثر درج شده اند.

از اين كتابداران خلاق در كتابداري فراوان داريم كه هر گفته اي را وحي منزل تلقي كرده و تغيير در آن را به هم زدن لنگر زمين و آسمان مي پندارند.

اين دوست عزيز پيشنهاد كرد چه خوب بود اگر براي كتابها و درج اطلاعات بر روي عطف آنها استانداري ارائه مي شد و همه ناشران ملزم به رعايت بودند كه با كار كتابداري هم تداخل پيدا نكند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 16:0  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

اين مطلب را درباره "خبرنامه انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران" نوشتم و در شماره ۲۸ آن منتشر شد. در شماره قبل اين خبرنامه، سردبير محترم مطلبي نوشته بودند با عنوان "خوب، بد، كمي خوبتر". كه برخي اشاره هاي اين مطلب به آن نوشته مرتبط است.

 

خبرنامه شماره "خرداد و تیر 1385"  به دستم رسید. شروع به مطالعه کردم. آخر عادت دارم از "ب" بسم­الله تا "ن" پایان این خبرنامه را ببینم و بخوانم. رسیدم به صفحه دوم. مطلب سردبیر محترم  با عنوان "خوب، بد، کمی خوب­تر" را خواندم. به نظرم جالب رسید. زیرا اگر همه در این اندیشه باشیم که هر بدی را خوب و هر خوبی را خوب­تر کنیم، دنیایمان گلستانی می­شود، گلستان­تر از گلستان سعدی. خواندم تا متوجه شدم دارم طرح پشت جلد نشریه را نگاه می­کنم. اما همه­اش در بین خوب و بد و خوب­تر در نوسان بودم. کجایش خوب است؟ کجایش بد است؟ کجایش می­تواند کمی خوب­تر باشد؟ شروع به شمردن خوب­هایش کردم و و دیدم دیگر انگشتانم برای شمارش کفاف نمی­دهند. پس به دنبال بدهایی که می­توانند خوب باشند و خوب­هایی که می­توانند کمی خوب­تر باشند گشتم که هم با انگشتانم قابل حساب باشند و هم کلا گیردادن و بدبینانه نوشتن کلاس بالاتری دارد.

این آقای سردبیر هم که آنقدر سوزن و جوالدوز به آدم می­زند که اگر نقدی و اشکالی ننویسی، انگار مرتکب گناه کبیره شده­ای. اصلا آدم شک می­کند که جریان چیست؟ هیچ بقالی اینقدر پنبه دوغ خود را نمی­زند. انگار این سردبیر محترم ما وسواس انتقاد دارد که تا 5/12*5/7 سانت جای خالی در این خبرنامه نحیف پیدا می­کند، التماس­نامه­ای برای نقد مرقوم می­فرماید. ما هم به خود گفتیم، قلم مفت و ایمیل مفت. در ضمن تا اوضاع به هم نریخته ما حساب ارائه مطلب خودمان به خبرنامه، که قرار است هر 16 سال یکبار نوبتمان بشود را سریع­تر صاف کنیم. تا 16 سال دیگر کی مرده و کی زنده؟  این آقای سردبیر هم که مطالب معمولی ما را تا کلی سفارش و خواهش نکنیم، به این راحتی­ها منتشر نمی­کند. پس بگذار اِپوزیسیونی بنویسیم شاید ما هم نمره­ای خوب بگیریم و چند سطری از خبرنامه را مزین کنیم. بعد عینک بدبینی رو به چشم زدیم و در گوشه و کنار خبرنامه به کنکاش مشغول شدیم. الحق که هر چه گشتیم، کمتر چیزی یافتیم. گفتم: "بی انصاف نمی­ذاره بدبینایی مثل ما دو زار کاسب شن". خلاصه داشتم در سرازیری ناامیدی رها می­شدم که "شاهد از غیب" رسید. به یه رگه سوتی برخوردم. انگار که گنجی پنهانی را یافته باشم به مرور چندباره دوصفحه آخر پرداختم. اولش ذوق­زده شدم ولی بعد به خودم نهیب زدم و گفتم: "منصف باش. توی این 36 صفحه قبلی اشکال دندان­گیری ندیدی، حالا چندتا اشتباه رو می خوای پیرهن عثمان کنی". بعد دوباره یاد "خوب، بد، زشتِ" سردبیر محترم افتادم و هلهله­کنان با خودم فریاد زدم "اُوریکا" و بر صفحه کلید فشردم تا نوشت:

"این یه کم بدها را خوب کنید کمی خوب­تر می­شود":

 

  1. در ستون دوم صفحه 38، قسمت اخبار جلسه 67 هیات مدیره انجمن در سطر آخرش از قائم­مقام شهرداری تهران با نام آقای "مازیار تیلچی" نام برده شده است. اسم ایشان آقای "نیلچی" است.
  2. در همان ستون دوم، قسمت اخبار جلسه 68، خبری از آقای "منیع­زاده" در خصوص رای­گیری انتخابات شاخه اصفهان درج شده که نام ایشان نیز آقای "صنیع­زاده" است که یکی از معدود کتابداران شاعر هستند و به این سبب بسیار معروف هستند.
  3. در صفحه 39 که ابتکار بسیار جالبی به خرج داده شده است و برخی از مقالات کتابداران ایرانی که در همایش­های علمی خارج از کشور پذیرفته شده­اند، ارائه شده است باز در مقاله سوم، نام "عبدالحسین خسروی" ذکر شده است که نام صحیح ایشان "عبدالرسول خسروی" است. در ضمن نام یکی از نویسندگان یعنی آقای "دکتر سعید رضایی شریف­آبادی" به کلی حذف شده است. البته این به نفع ایشان است. چون ممکن بود اسم ایشان نیز به سرنوشت دیگر اسامی دچار شده و مثلا "دکتر شریف رضایی سعیدآبادی" ذکر شود.
  4. در صفحه 21، سطر اول پاراگراف سوم از آقای "محمدکاظم حافظیان" نام برده شده است که نام صحیح ایشان "سید کاظم حافظیان رضوی" است.

یادم می­آید در اوائل انتشار روزنامه شرق، اشتباهات زیادی در صفحات مختلف آن به چشم می­خورد. رِندی در یکی از ستون­های نظرات خوانندگان نوشته بود: "ما واقعا از روزنامه شرق تشکر می­کنیم که نویسنده جدیدی با نام «خورخه لوئیس پورحسن» را به ما معرفی کرده است. و منظور او «خورخه لوئیس بورخس» بود که در این روزنامه به اشتباه درج شده بود.

این چهار مورد از زاویه دید کتابدارانه نیز قابل تامل است. و آن از زاویه مستندسازی نامها در فهرستنویسی و رده­بندی است که تا مسجل نشود که در سجل یک نفر چه نوشته شده است محال است نام او بر برگه فهرستنویسی درج شود. بدبینان می­پرسند، مگر خبرنامه اسم چند نفر را درج می­کند که آنهایی هم که به این افتخار نائل می­شوند با نام و نشانی دیگری تبلیغ شوند؟

  1. در صفحه 26 مطلبی ترجمه شده با عنوان "نگرش انسان دوستان" ارائه شده است که هر چه گشتیم ببینیم اصل این مطلب اصیل است و از کجا گرفته شده و آیا درخور شان ما برای مطالعه است ره به جایی نبردیم. اگر اطلاعات کامل­تر و نشانی مطلب اصلی برای ترجمه­ها ذکر شود کمی خوب­تر خواهد بود.
  2. باز در صفحه 39 که عنوان مقالات پذیرفته شده در همایش­های خارجی ارائه شده است، ارائه اطلاعات کتابشناختی بیشتر (تا حد ممکن و حتی با درخواست از نویسندگان مقالات)، کمی خوب­تر بود.

 

و اما نکته آخر

نکته­ای است که بسیار هم مهم است و در نقدهایی که نسبت به انجمن صورت گرفته به آن اشاره­های زیادی شده است. جلسه­های هیات مدیره محترم انجمن، بدون شک محور تمامی فعالیت­های انجمن است. نیازی به توضیح نیست که همه آنچه در انجمن اتفاق می­افتد و باید بیافتد اول در این جلسات مطرح می­شود و بعد ادامه پیدا می­کند. اعضای محترم انجمن هم که هر چند سال یکبار بسته به تعهد اخلاقی و حرفه­ای خود حق عضویت پرداخت می­کنند و هر سه سال یکبار هم افرادی را به عنوان نماینده خود انتخاب می­کنند، حق دارند بدانند این نمایندگان چه می­کنند. اگر چه از همان ابتدای شکل­گیری انجمن همیشه و در همه جا مطرح شد که درهای انجمن به روی همه باز است و هر علاقه­مندی در هر زمان که تمایل داشته باشد می­تواند در جلسات هیات مدیره انجمن شرکت داشته باشد. اما حجب و حیای کتابدارانه و ایضا مشغله فراوان در خصوص رتق و فتق امور کاربران و مراجعه­کنندگان تا کنون این سعادت را از جلسات هیات مدیره انجمن دریغ داشته که میهمانان عزیز کتابدار را میزبانی کند. اما چشم همه کتابداران و علاقه­مندان به امور انجمن به راه این است که بدانند منتخبینی که در جلسات هیات مدیره انجمن حضور پیدا می­کنند، پس از صرف چای و احیانا میوه و شیرینی به چه می­اندیشند و نگاهشان به کتابداری و اطلاع­رسانی ایران چگونه است؟ آیا دغدغه­های آنان با دغدغه­های کتابداران یکی است؟ آیا جلسات هیات مدیره انجمن بر اساس برنامه­های منسجم برای پرداختن به مسائل کتابداری و اطلاع­رسانی ایران پیش می­رود؟ و بسیاری آیا ها و سئوالات دیگر.

اما متاسفانه هم در این شماره و هم در شماره­های گذشته همیشه سهم اندکی از خبرنامه به مباحث مطرح شده در هیات مدیره اختصاص می­یابد که نزدیک به نیمی از فضای اختصاص یافته نیز به ارائه اسامی شرکت کنندگان و اطلاعات جلسات تعلق دارد. در صورتی که جا دارد مباحث مطرح شده در جلسات هیات مدیره انجمن که بعضا بسیار هم تخصصی و در عین حال جذاب برای کتابداران است با تفصیل بیشتر ارائه شوند. با این کار هم اعضا و علاقه­مندان محترم از اوضاع انجمن مطلع می­شوند و احساس تعلق و مشارکت بیشتری می­کنند و هم بسیاری از اعتراضها و گلایه­ها از انجمن، که از اول تا به امروز به دلیل فقدان اطلاع از تصمیم­ها و برنامه­های انجمن گریبان­گیر انجمن بوده است، پایان می­یابد.

به قول سردبیر محترم، این خبرنامه قبل از هر چیز باید حاوی خبرهای انجمن باشد و در مرحله بعد یک نشریه برای درج مقالات تخصصی. پس چه خبرهایی مهمتر از خبرهای هیات مدیره انجمن برای درج در خبرنامه.

 

اين مطلب در اينجا منتشر شده است: 

حاجي­زين­العا­بديني، محسن. ((بداقبالی نام­ها در خبرنامه انجمن کتابداری واطلاع­رسانی ایران)). خبرنامه انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران، سال پنجم، شماره چهارم، مرداد و شهریور 1385. ص. 25-26.

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:34  توسط محسن حاجي زين العابديني | 

سال گذشته دانشجویان خوبم که آنها هم دوستانی بسیار خوبی برایم هستند با همت والایی که داشتند واقعا کاری ناممکن را به ممکن تبدیل کرده و در ۲۱ و ۲۲ آذر ۸۵ اولین همایش خود را برگزار کردند. در این همایش بنده هم افتخار سخنرانی پیدا کردم و این مطلب بخشی از سخنرانی آن روز است. البته این دوستان امسال هم دومین همایش خود را همچنان با کیفیت خیلی خوب برگزار خواهند کرد. برایشان آرزوی موفقیت دارم.

*******

این پرسش برای بسیاری از دانشجویان به خصوص دانشجویان جدیدالورود پیش آمده که "چرا باید انجمن علمی داشته باشیم؟ و چرا ما باید عضو آن باشیم و فعالیت کنیم؟" اصولا کار داوطلبانه کردن و شرکت در فعالیت­های اجتماعی، امری است پسندیده و مطلوب که بیشتر از اجتماع خود انسان سودمند است. ما باید زندگی را یاد بگیریم و جایی بهتر و مناسب­تر از انجمن­های علمی وجود ندارد. انجمن علمی و فعالیت­های دانشجویی دانشگاهی است در دل دانشگاه. دانشگاهی غیررسمی و غیراجباری و به همین دلیل غیراجباری بودن لذت­بخش. آنچه انسان در یک فعالیت داوطلبانه دانشجویی می­آموزد به مراتب مهمتر و ارزشمند تر از آموخته های دانشگاهی است. بسیاری از آموخته های دانشگاهی و کلاسی را می توان در لا به لای متون یافت و با مطالعه در آنها سر آمد شد. اما جایی که باید تمرین عملی زندگی کرد، همین فعالیتهای انجمن های علمی است، که این تمرین زندگی را به دو نوع می­توان تقسیم کرد: زندگی  اجتماعی و زندگی حرفه­ای.

در زمینه زندگی اجتماعی، سالیان درازی ما را به تک نفره کار کردن شهره کرده اند و  هرگاه هم خواسته ایم کار گروهی انجام دهیم اگر نگوییم غیرممکن ولی با دشواری بسیار توانسته ایم آن را به پایان برسانیم. در فعالیت های دانشجویی تمرین اعتماد به نفس، همکاری، گذشت و اشتراک هدف نهفته است. در اینجاست که به طور عملی، آدم در می یابد که کجاست و به کجا باید برسد. موارد بیشماری را شاهد بوده ایم که دانشجویان فعال در انجمنهای دانشجویی، چه توانایی­هایی کسب کرده­اند که بعدا در زندگی فردی و اجتماعی آنها موثر بوده است.

در این جمعهای کوچک، تمرین می کنیم تا در صحنه های واقعی زندگی موفق باشیم. از بزرگترین مزیتهای فعالیتهای دانشجویی این است که هر خطایی به مدد دانشجویی بودن قابل بخشش و جبران است. زیرا عرصه  تمرین و راهنمایی خواستن و در نهایت رسیدن به پختگی است. اما عرصه فعالیت غیر دانشجویی این چنین رحیمانه بر خطاها لبخند نمی زند و به این سادگی از آنها در نمی­گذرد. کوتاه سخن اینکه، از مَنظر زندگی اجتماعی، ما کار گروهی را تجربه کرده و می­آموزیم.

اما از بُعد زندگی حرفه ای. حرفه ما یعنی کتابداری و اطلاع رسانی، از معدود رشته هایی است که اساس آن بر ارتباط بنا شده است. خاصیت نو شدگی آن، به گونه ای زندگی و جاری و ساری بودن را در آن می دمد. شاید بتوان در عالم ریاضیات، زیست شناسی، زمین شناسی و برخی علوم دیگر به دلیل قواعد و اصول ثابت شده ولامتغیر، بدون نیاز به ارتباط به فعالیت ادامه داد. اما در عالم کتابداری و اطلاع رسانی، هر روز بی­ارتباطی با دنیای پیرامون به منزله عقب ماندن از بسیاری اطلاعات ضروری و حرفه ای است.

پس در این رشته باید همیشه با علم روز و آنچه در دنیای حرفه ای آن اتفاق می افتد، همگام و همراه بود. مگر نه این است که کتابداری پلی است بین استفاده کننده و دانش تولید شده؟ پس کتابدار هم به عنوان مهمترین عنصر این پل ارتباطی، باید همیشه خود را در شرایط ایده آل و مناسب نگه دارد تا بتواند وظایف حرفه ای خود را انجام دهد.

در فعالیتهای علمی دانشجویی، دانشجو هم چیز یاد می گیرد و هم یاد می دهد. در این فعالیتها به دلیل انجام و اندیشیدن به هدفی معین، ذهن و عمل هماهنگ شده و آن وقت است که چیزهای زیادی از راه تجربه و کار عملی کسب می شود.

دانش کسب شده از این طریق، به دانشجویان و دیگر اطرافیان منتقل شده و موجی از یادگیری و یاددهی ایجاد می گردد. ما باید در فعالیتهای دانشجویی شرکت کنیم زیرا انسانیم و انسان نیز موجودی است اجتماعی که برخی قوای او تنها در زندگی اجتماعی فعال می شود و به بار می نشیند.

خوشبختانه رشته ما، جزء رشته هایی است که از نعمت انجمنهای علمی دانشجویی بهره های فراوان برده و این انجمنها از یک سو به عنوان محورهای فعالیتهای داوطلبانه دانشجویی به شمار می آیند و از سوی دیگر به عنوان بازوهای اجرایی و نمایندگان شایسته انجمن کتابداری و اطلاع رسانی.

پس ما در انجمنهای علمی دانشجویی فعالیت می کنیم زیرا هم ما برای زندگی خود بدان نیازمندیم و هم اجتماع از ما انتظار دارد که افراد لایقی برای حفظ دانش مکتوب آن باشیم و این لیاقت فراهم نمی آید مگر در فعالیتهای اجتماعی نظیر فعالیت در انجمن­های علمی دانشجویی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:35  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
سال ۱۳۸۵ مسئول نهاد كتابخانه هاي عمومي خوزستان عوض شد. من هم نامه زير را در همان آغاز تصدي اين مسئوليت براي ايشان فرستادم. البته نه ايشان و نه هيچ كس ديگري، واكنش يا پاسخي به اين نامه ندادند. اما ما معتقديم كه بايد همچنان نوشت و بايد بود.

***********

«به نام خدا»

 جناب آقای فضیلت پور

سرپرست محترم کتابخانه ­های عمومی استان خوزستان                                              30/3/1385

  

با سلام و احترام

در نیمه خرداد امسال، فرصت مغتنمی پیش آمد و توانستم در زمانی محدود برای درس کارآموزی دوره پودمانی کاردانی کتابداری و اطلاع ­رسانی (مربوط به همکاران شما در کتابخانه­ های عمومی استان) در کتابخانه عمومی شهید رجایی حضور داشته باشم.

مسائلی چند را در ارتباط با این کتابخانه و سایر کتابخانه­های استان دیدم و حس کردم که لازم می­دانم در ابتدای شروع دوره خدمتگزاری جنابعالی حضورتان عرض کنم.

کتابخانه را در ساعات مختلف و نوبت­های متفاوت خواهران و برادران ملاحظه کردم و حسی دوگانه از شوق و تاسف در من جوشید. شوق از این همه استقبال و شور و هیجان در کتابخانه که من کتابدار قحطی­زده مخاطب را هاج و واج می­کرد. و درد و افسوس از این همه فرصت طلایی که قدر شناخته نمی­شود. کارکنان دلسوز و پرزحمت کتابخانه هم تمام تلاش خود را می­نمودند که رضایتی از کاربران منتظر جلب کنند. اما گره این مشکل نه به دست آنان و نه با صبر مراجعین حل نمی گشت.

درد مظلومیت کتابخانه و کتاب در جامعه مثنوی هفتاد منی است و دردی است کهنه که نه ما و شما عامل آن هستیم نه درمان کننده کل آن. اما مصداق این بیت که "به دمی یا قلمی یا قدمی"، باید کاری کرد. وظیفه معلمی و کتابداری من حکم می­کند آنچه دیده یا می­بینم را به آنان که عمل می­کنند برسانم. اگر چه وظیفه من در اینجا ختم نمی­شود که هر لحظه برای هر اقدام دیگر نیز حاظرم و باید باشم چرا که باید ذکات علمی را که در همین کتابخانه­­ها آموخته­ام، بپردازم و دینی را که در برابر آنها به عهده دارم، ادا نمایم.

در ضرورت و اهمیت کتابخانه و کتاب خواندن چیزی نمی­گویم چراکه می­دانم خود بر این قصه ي بسیار گفته واقف هستید. اما تاکید می­کنم که در محیطی مانند خوزستان که همه فغان دارند از گرما، ناامنی و فقر فرهنگی، می­توان با سخاوتی اندک و بینشی بلند، خلوتی، خُنکی، آسایش و کتابی را برای نسل جوان و مشتاق شهر و استان به ارمغان آورد و مطمئن بود، بدون هیچ تردیدی، چند سال دیگر در شهرمان پلیسی نیاز نداریم. خود بهتر از بنده می­دانید که کتاب هر آنچه را باید بکند در اندک زمانی می­کند و به جای ساقه و برگ، ریشه را درمان می کند که دردهای فرهنگی خوزستانی دردهایی ریشه­ای است و لاجرم درمانی ریشه­ای می­طلبد.

متاسفانه هر چه مراجعین کتابخانه شوق دارند و استقبال می­کنند، امکانات و پاسخ کم داریم. میزها کم،  کتابها کم و فاقد پاسخگویی لازم، فضا گرم، نیروی انسانی ناکافی و... بخشی از مشکلات فراوان این کتابخانه و کتابخانه­های دیگر است. و شاهد بودم که مدت زمان زیادی مراجعه­کنندگان منتظر بودند و برخی از آنها پس از این همه انتظار و علیرغم خوشرویی کتابداران محترم کتابخانه با دست خالی بر می­گشتند. قصد ندارم ذهن شما را به مسائل خاص یک یا چند کتابخانه مشغول کنم. چرا که هدفم از این نوشته، تذکار این مهم است که اینها تنها بخشی از هزاران مشکلی است که کتابخانه­های عمومی کشور و به خصوص در سطح استان خوزستان با آنها دست به گریبان هستند (شاهد این مدعا نیز تحقیق جامعی است که بر روی 822 کتابخانه عمومی کشور برای طرح جامع توسعه کتابخانه­های عمومی کشور به سفارش دبیرخانه هیات امنای کتابخانه­های عمومی کشور انجام داده­ايم).

در ابتدای راه پر مشقت مسئولیتی که پذیرفته­اید، تاکید می کنم که این وظیفه اگر چه ممکن است دشوار باشد اما در عین حال سخت مقدس است که به گونه­ای مستقیم و غیر مستقیم در پرورش روح و روان انسانهای جامعه سهیم هستید و دخیل. بنابراین بر حسب وظیفه استدعا دارم که کتابخانه ها را که تصور می کنم تنها پایگاههای فرهنگی و فرهنگ ساز استان هستند از نزدیک ملاحظه بفرمائید و دردها و نیازهای کتابداران را با دیده عنایت به گوش جان بشنوید که اگر این دردها را با شما نگویند و مرحمی نطلبند، نه گوش شنوای دیگری برای دردهای خویش سراغ دارند و نه تکیه­گاهی برای توفیق خدمت بیشتر.

بنده هم یکی از خیل دردمندانی هستم که حاضريم بی هیچ چشمداشتی و فقط بر اساس مسئولیت حرفه­ای و وظیفه کتابداری در خدمت کتابخانه­ها و کتابداران باشیم.

 

 

محسن حاجی­زین­العابدینی

کتابدار

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط محسن حاجي زين العابديني | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. و تا گفته نشه مثل نفس می ماند که خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود. اینجا بهترین جاست برای حرفهای ناگفته و دل گفته ها...

پیوندهای روزانه
معلم (زهرا حاجی‌العابدینی)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
آرشیو موضوعی
کشکولیات
خاطرات
نوشتن
خواندن
در جاي ديگري منتشر شده است
دل گفته هاي ديگران
اطلاع رساني كشاورزي
مصاحبه ها
مهمانان وبلاگ
دل گفته
كتابداري و اطلاع رساني
برچسب‌ها
نوشتن (8)
خاطرات (4)
خواندن (4)
تولد دلگفته‌ها (4)
عید (3)
عشق (3)
روز معلم (2)
دکتری (2)
وقت (2)
بنگلادش (2)
سمیه نادی راوندی (2)
فرزاد (2)
عیدی (2)
رادیو فرهنگ (2)
کتاب فرهنگ (2)
چرا نویسنده بزرگی نشدم (2)
بهار رهادوست (2)
فاطمه پازوکی (2)
روز اَلَفِه (1)
آتش‌سوزی (1)
پیوندها
وب گاه محسن حاجی زین العابدینی
فهرستنويسي منابع اينترنتي
وبلاگ گروهي كتابداران ايران
وبلاگ گفتگو
کتاب فرهنگ
پادکست برنامه کتاب فرهنگ
وبلاگ عبدالرسول خسروي
رزومه در پايگاه دانش آموختگان كتابداري
کتابکده
می‌نویسم، پس هستم
کتابداران 70
آرتیمان: سرزمین آلاله ها (مهدی زین‌العابدینی)
آرتیمان کهن
فرهنگي تاريخي (علي آرتيماني)
از روزگار هرگز (جلال حیدری‌نژاد)
خاطرات و یادداشتهای دور از خانه
وبلاگ استاد محمد جعفر ياحقي
مجله الکترونیکی عطف
تویسرکان - آرمان تویسرکانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار سایت

.